رویاهایت از واقعیت
خوابت از بیداری
مرگت از زندگی
واقعی تر شوند
چه خواهد شد؟
رویاهایت از واقعیت
خوابت از بیداری
مرگت از زندگی
واقعی تر شوند
چه خواهد شد؟
از درز هر پنجره ائی
معلق از
بوی خواب
شب
نفس
...
باد
روحم را تا عمق ذره برف
رقصان
چنان می برد
در مجاورتٍ تنم
که گوئی
زندگی
خواب می بیند مرا
می رقصدم برف
در بارش
من
هم آغوش
هر چه بادا
باد
بوسه بر لبانم می ماسد....رنگ عشق اینجا آبی کمرنگی است که گاه به سفیدی میزند. دیر زمانی است که لحافی ضخیم تنها یار زمستانی من است:
یار زمستانی من با من و همراه منی.....
اما...
در بلاد امام زمان و ایشاللللا ماشالللللا...
نطقم کور شد...
* *سن کودک در این بلاد کفر تا 18 سال می باشد....فکر کن!!! 18 ساله کودک حساب میشه...فردای تولد 18 سالگی اش یهو میشه آدم!!!
**یه جای دیگه آدم 90 ساله میشه پُخ!بعد پُِخ میشه آدم!
مادر با لبخند و عشوه رو به دوربین: به خاطر شیاف کوروش عزیزم.
تبلیغات میان برنامه با موزبک دامبولی 6/8...شیاف کوروش...شیاف کوروش با بیش از 2500 سال تجربه به شما میباوراند که پخی بودید...هستید...خواهید بود.
دیروز رفتیم پارک و با خجالت دیدم همه صندل و تاپ پوشیدن و تو آفتاب لم دادن و من دارم شرشر عرق میکنم و رفتم تو سایه نشستم که نپزم. امروز هم چشم شیطون کر آفتابه.البته فرق زیادی هست بین این آفتابه با اون آفتابه.شباهتشون اینه که هر دوتاشون میتونن باعث نظافت و تطهیر و یا آدم ضایع کنی شوند.
وقتی که آفتابه...هر چی گرد و خاک و پرز زیر مبل ها و گوشه خونه جمع میشه هم خودشو نشون میده به اضافه همه لک...جوش...مو های ریز و درشت صورت...دست و پا!
خلاصه که...آفتااااااااااااااااااابه
و تنهائی چقدر بده...
حتی واسه خدا...
کسی نیست که رحمتش کنه!
یه عالمه نوشتنی دارم که باید هفته دیگه تحویل بدم و هر کاری میکنم که از زیرش در برم.
اینور دنیا اساسا اتفاق خاصی نمی افته.نه کسی عروسی میکنه...نه ختم انعامی دعوت میشیم...نه ختنه سورونی چیزی...یکی از آشناهامون تو تهران مرده خدا رحمتش کنه..ترک بود ...زن و بچه اش از دستش راحت شدن!کاش بودم میرفتم ختمش حداقل حلوا و چای هل و گوجه سبز میخورم .خدا میدونه الان روحش کجا گیر کرده.
گاهی نوشتن هم زور زیادی زدنه.مثل وقتی که میشینی سر توالت و میدونی که نمیاد و واسه دلت میخونی نگو نگو نمیاد...نگو نگو نمیاد....
خستگی و ابرهای خاکستری
دلتنگی های روزهای سبز
سنگینی نگاه و سردی سکوت و تلخی کنایه های گیریم به جا !
وقتی با کایوس شبانه بیامیزد
چه نوشین شوکرانی میشود!
گاهی رنگ خوشبختی
بوی دستان مادر و عطر چای
انتظار گره خوردن نگاهی شاید
سبز؟
چشمانت رنگ دریا بود
اما...
گونه هایت
یادم نیست
...
این بار سکوت
غرغره خون و کف در دهانم
بغضی تلخ که می فشارد گلویم
بی کلام که راه می بندد
...
آه اگر باز خوابت ببینم