تبليغاتX
ناردونه

ناردونه

و آن روز که

رویاهایت از واقعیت

خوابت از بیداری

مرگت از زندگی

واقعی تر شوند

چه خواهد شد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 14:39  توسط ناردونه  | 

 اینجا باد چنان زوزه میکشد

از درز هر پنجره ائی

 معلق از

بوی خواب

شب

نفس 

...

باد

روحم را تا عمق ذره برف

رقصان 

چنان می برد

در مجاورتٍ تنم

که گوئی

زندگی

خواب می بیند مرا

می رقصدم برف

در بارش

من

هم آغوش

هر چه بادا

باد



+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 5:26  توسط ناردونه  | 

در این سردمبیلستان گاه چنان بادی که از فراز یخ های قطبی قل خورده اند بر ما می وزد که اسم هفت جدّوآبادمان قندیل میبندد حتی در تابستان...گاه کافی است پاره ابری چـُسکی روی خورشید را بگیرد تا از ته قلب ظهور  اسلان...شیر جادوئی نارنیا را به  جای مهدی موعود آرزو کنیم.

بوسه بر لبانم می ماسد....رنگ عشق اینجا آبی کمرنگی است که گاه به سفیدی میزند. دیر زمانی است که لحافی ضخیم تنها یار زمستانی من است:

یار زمستانی من با من و همراه منی.....


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:31  توسط ناردونه  | 

مقاله آخر ترمم را دارم راجع به تبعیض مینویسم.کلی گشتم...مطلب خوندم و همینجوری دهانم یواش یواش از حالت هلو به حالت انجیر در آمده که چقدر اشخاص ...سازمان ها و ارگان های بی کار و بی دین دارندبرای عدم انواع تبعیض: جنسی...کاری...اجتماعی...علیه : زن...خارجی...مهاجر از پرنده گرفته تا چرنده...اقلیت از دینی گرفته تا اجتماعی...معلولین...کودک ...نوجوان هم که ندارن اینجا**...تو همین فسقله کشور با همین 6/7 میلیون جمعیت(همون جماعت بیکار) شبانه روز کار میکنن...مقاله میدن...سمینار میذارن...آموزش میدن و حمایت میکنن و چوب تو ما تحت هر کی میکنن که کسی رو حتی با حرف ...نگاه...رفتار...در شرایط تبعیض آمیز قرار بده...هر کی میخواد باشه از وزیر گرفته تا خود خدا که خودش استاد تبعیضه ولی اینجا درختاش کوتاهه به ماتحتش نمیرسه و خودش هم خا...یه نمیکنه اینورا پیداش شه...همینه که اینجا رو کفر گرفته ولی نه سیل میاد...نه ملت گشنه میمونن...روز به روز هم وضعشون بهتر میشه...هیچ مشکلی هم جز نگرانی های بیخودی محیط زیستی و بازیافت زباله ها ندارن...عاشق اینن که مالیات بدن...رای بدن...نظر بدن ...اصلا پای دادن به هر شکلی هستن

اما...

در بلاد امام زمان و ایشاللللا ماشالللللا...

نطقم کور شد...

* *سن کودک در این بلاد کفر تا 18 سال می باشد....فکر کن!!! 18 ساله کودک حساب میشه...فردای تولد 18 سالگی اش یهو میشه آدم!!!

**یه جای دیگه آدم 90 ساله میشه پُخ!بعد پُِخ میشه آدم!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:10  توسط ناردونه  | 

کودک : مامان ...مامان...ما چرا همه مون از بقیه بهتریم؟

مادر با لبخند و عشوه رو به دوربین: به خاطر شیاف کوروش عزیزم.

تبلیغات میان برنامه با موزبک دامبولی 6/8...شیاف کوروش...شیاف کوروش با بیش از 2500 سال تجربه به شما میباوراند که پخی بودید...هستید...خواهید بود.


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:44  توسط ناردونه  | 

از دیروز هوا آفتابی شده.من هنوز جرات نکرده ام اون کاپشن پر گنده ام رو که هر وقت در میارمش مثل فرشته ها...یا پرنده ها از همه جام پر آویزون میشه رو در بیارم.چکمه های ساق بلند هم جزئی از من شدن که وقتی در میارمشون مثل جادوگرها طوفان میشه.

دیروز رفتیم پارک و با خجالت دیدم همه صندل و تاپ پوشیدن و تو آفتاب لم دادن و من دارم شرشر عرق میکنم و رفتم تو سایه نشستم که نپزم. امروز هم چشم شیطون کر آفتابه.البته فرق زیادی هست بین این آفتابه با اون آفتابه.شباهتشون اینه که هر دوتاشون میتونن باعث نظافت و تطهیر و یا آدم ضایع کنی شوند.

وقتی که آفتابه...هر چی گرد و خاک و پرز زیر مبل ها و گوشه خونه جمع میشه هم خودشو نشون میده به اضافه همه لک...جوش...مو های ریز و درشت صورت...دست و پا!

خلاصه که...آفتااااااااااااااااااابه



+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:37  توسط ناردونه  | 

آدم میتونه وسط بهشت هم حالش بد باشه.خدا باید انتخابات آزاد برگزار کنه و جاش رو بده به یکی که حداقل یه کم مدرن تر باشه و مثلا ایمیلی جواب بده...بلوگی بنویسه...بابا دو کلمه حرف بزنه! الان وسط این مک بازی و نت بازی و ارتباطات کی خدای صامت نامرئی میخواد؟ راستی اگه خدای نکرده خدا عمرشو بده مثلا به بابای حوا...کی میفهمه؟ مردم همینجور ادامه میدن نماز میخونن و روزه میگیرن و خبر دار نمیشن که خدا به رحمت ایزدی پیوسته! اگه خدا فوت کنه باید چی به هم بگیم؟ خدا خدا رو بیامرزه؟

و تنهائی چقدر بده...

حتی واسه خدا...

کسی نیست که رحمتش کنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 22:33  توسط ناردونه  | 

ابرها هم خسیسن.چنان آسمونو پوشونده اند که انگاری هیچ خورشیدی این ور زمین نیست.خوردن ویتامین د هم کاری از پیش نمیبره.کم کم بعضی درختا گل دادن.می فهمن که وقت زیادی ندارن و هر لحظه ممکنه زمستون برسه.

یه عالمه نوشتنی دارم که باید هفته دیگه تحویل بدم و هر کاری میکنم که از زیرش در برم.

اینور دنیا اساسا اتفاق خاصی نمی افته.نه کسی عروسی میکنه...نه ختم انعامی دعوت میشیم...نه ختنه سورونی چیزی...یکی از آشناهامون تو تهران مرده خدا رحمتش کنه..ترک بود ...زن و بچه اش از دستش راحت شدن!کاش بودم میرفتم ختمش حداقل حلوا و چای هل و گوجه سبز میخورم .خدا میدونه الان روحش کجا گیر کرده.

گاهی نوشتن هم زور زیادی زدنه.مثل وقتی که میشینی سر توالت و میدونی که نمیاد و واسه دلت میخونی نگو نگو نمیاد...نگو نگو نمیاد....





+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 13:50  توسط ناردونه  | 

گیر و بهانه های روزمره

خستگی و ابرهای خاکستری

دلتنگی های روزهای سبز

سنگینی نگاه و سردی سکوت و تلخی کنایه های گیریم به جا !

وقتی با کایوس شبانه بیامیزد

چه نوشین شوکرانی میشود!


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 23:46  توسط ناردونه  | 

سکوت...

گاهی رنگ خوشبختی

بوی دستان مادر و عطر چای

انتظار گره خوردن نگاهی شاید

سبز؟

 چشمانت رنگ دریا بود 

اما...

گونه هایت

یادم نیست

...

این بار سکوت

غرغره خون و کف در دهانم

بغضی تلخ که می فشارد گلویم

بی کلام که راه می بندد

...

آه اگر باز خوابت ببینم




+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 16:47  توسط ناردونه  |