تبليغاتX
ناردونه

ناردونه

دلم برای زنها میسوزه. خدائیش همیشه مسئولیت های سخت مال زنهاست.

آقا دلش میخواد بابا شه دیلیم دیلیم..بعد 9 ماه سختی اش مال خانومه.بعد بچه به دنیا میاد نق نق و گریه و جیش و پی پی ..مریضی..زمین خوردن و ایناش مال مامانه...گوگولی بابا مگولی بابا وقتی بچه شیکمش سیره و جاش تمیزه مال باباشه...بعد هم بادی به غبغب می اندازه آقا که چی کاشتم !

زن بیچاره بچه یه ور ..کار خونه یه ور ...شام و ناهار یه ور...مهمون یه ور...اگه بیرون هم کار کنه که نور علی نور...یه جائی میرسه که دیگه خودشو یادش میره...یه دست به آب با خیال راحت نمیتونه بره...یه حموم با آرامش نمیتونه بره...

درسته مادری یه غریزه است ولی سلب مسئولیت از آقایون نمیکنه.

خوبه که مثل همه جاهای دیگه زندگی آدمها به هم کمک کنن و از اتفاق های مشترک زندگی به تساوی لذت ببرن.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 17:59  توسط ناردونه  | 

من و دوست جونم چند روز رفتیم سفر به یکی از بلاد همسایه.کلی خوش گذشت.

هتلمون وقتی بارون می اومد سقف حمومش چیکه میکرد ( آخه اتاقمون طبقه آخر بود ) و از دوش حمومش آب کم می اومد و آبش هم زیاد داغ بود.زیر پنجره اتاقمون داشتن ساختمون می ساختن و تا صبح تو اتاقمون صدای بیل و کامیون و تیر آهن می اومد.هتلمون یه بالکن خوشگل داشت که صبح به صبح میرفتیم از اونجا به شهر نگاه میکردیم و کیف میکردیم.صبح ها موقع صبحونه خوردن تو سالنش همه با هم حرف میزدن و سر و صدا میکردن.

 با هم کشتی سوار شدیم و تو جزیره ها گم شدیم و ماهی خوش مزه خوردیم.

یه روز دیگه با اتوبوس شرکت واحد پرسون پرسون رفتیم یه جائی که شنا کنیم و  بعد که رسیدیم فهمیدیم چرا مردم عجیب نگاهمون میکردن.آخه خیلی دور بود و همه با ماشین شخصی می اومدن اونجا ! بعدش بازم ماهی خوردیم بعدش هم هوا ابری بود و نشد شنا کنیم ولی عوضش دوست جونم انجیرهائی که خریده بودیم تو دریا شست و شور شد و خوردیم و کلی خوش گذشت بهمون ( آخه دوست جون من انجیر زیاد دوست داره) برگشتنی هم من تو اتوبوس خوابم برد.

بعدش با دوست جونم بلوط خوردیم و آواز خوندیم. خیلی خوش گذشت بهمون.

ایشاللا همه با دوست جونشون برن سفر و کلی بهشون خوش بگذره.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 1:30  توسط ناردونه  | 

نمیدونم من قیافه ام شبیه سوپر منه؟

هر کی موقع گرفتاریاش ... وقتی کار سخت داره یاد من می افته.جالبه که من خودم عادت ندارم از کسی کمک بخوام به جز در مواردی که واقعا" نتونم تنهائی مشکلمو حل کنم اون هم بعد از امتحان کردن راه های مختلف ولی همیشه تو گرفتاریام به معنای واقعی تنها بودم.

بعضی ها دست به چس ناله شون خوبه غر غر که ای من تنهام..ای کسی نمیاد کمکم...بعد هم بسیج همگانی میاد کمکش.گاهی میگم خوش به حالشون ولی بعد که فکر میکنم میبینم هیچ وقت دوست ندارم این کارو بکنم.

از لوله باز کردن گرفته تا کار برقی و ماشین هل دادن و تعمیرگاه رفتن و کار اداری کردن همیشه خودم بودم و خودم.حتی ۳-۴ بار هم که اساس کشی کردم اونی که باید کنارم بود جیم فنگ زد و باز تنها بودم.

ولی خوشحالم که همیشه تونستم تو هر شرایطی علیرغم همه مشکلات گلیممو از آب بکشم بیرون .

الان هم از اساس کشی خواهرم برگشته ام و چشمام باز نمیشه از خستگی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 2:13  توسط ناردونه  | 

آخ که چقدر دلم خنک میشه وقتی مهر میشه و من دیگه نمیرم مدرسه.خدا میدونه من با چه زجری درس خوندم.نه اینکه از درس بدم بیاد...از مدرسه و سیستم آموزشی تخمیمون بدم می اومد.

یه مشت دختر ترشیده بد اخلاق بهمون درس میدادن...بد اخلاق...عقده ائی و از اون بدتر ناظم های گند اخلاقمون بودن.من همیشه دم در دفتر در انتظار تنبیه بودم.روزی صد بار بابا و مامانم رو میخواستن.

چرا؟ الان میگم:

یه بار رفته بودم پشت بوم بچه گربه ائی که اونجا گیر کرده بود رو نجات بدم. دفعه بعد سوار جاروی فراش مدرسه شده بودم و جادوگر بازی میکردم و دوستامو هم سوار کرده بودم. یه بار دیگه اینقدر خندیده بودم که با نیمکت برگشته بودم ته کلاس. یه بار جوراب زرد پوشیده بودم و ....من همیشه سرزنش میشدم چون مثل همه نبودم.همیشه نمره نقاشیم ۱۰-۱۱ بود چون مثل ماتیس نقاشی میکردم و  موهای زن های نقاشیم گاهی آبی و سرخابی بود و در حال رقص بودن ونمی دونستم واسه اینکه معلم خوشش بیاد باید یه زن بکشم که زنبیل دستشه.

الان که نگاه میکنم میبینم هیچ خاطره خوبی از دوران مدرسه ندارم.چقدر این درس دی نی مزخرف بود.دهه زیمبل که میشد فیلم های ترسناک از زن دان و ش کن جه و ناخن کشیدن میذاشتن برامون که بگن چی؟و من همش خواب بد میدیدم .جهنم  و سوختن و آویزون شدن  از موی سرشون و من نمیفهمیدم این همه تفاوت بین خونه و مدرسه یعنی چی؟ فقط میدونستم دلم می خواد حرف مامان و قصه های مامان بزرگ رو باور کنم.اون قصه هائی که عاشق و معشوق هم دیگه رو میبوسن و جادو ها باطل میشه و بارون میاد و هیچ کس دختر رو از زلف بلندش آویزون نمیکنه.کاش اون موقع برامون از عشق میگفتن....

یه بار کارم به جاهای باریک کشید چون سر کلاس معلم تربیت ی در جواب یکی از بچه ها که پرسیده بود چه جوری آدم بچه دار میشه گفت: خدا میخواد و به آدم بچه میده من بلند داد زدم نه! بابا به آدم بچه میده چون همکار مامانم میگه شوهرم بچه دار نمیشه و طلاق گرفتن یه شوهر دیگه کرده که بهش بچه داده!!! نزدیک بود برای چندمین بار اخراج شم..من هم اصلا" ناراحت نبودم که خوشحال هم بودم ...

تنها جای خوب مدرسه لقمه های زنگ تفریح بود که کره اش آب میشد لای نون و با ساندیس میخوردم. بوی پاک کن و مداد گلی بود. چقدر دلم برای بوی کیف مدرسه ام که همیشه توی اتوبوس جا می موند و مامان مجبور بود بره ته خط شرکت واحد پیداش کنه تنگ شده.

امسال هم خوشحالم که دیگه مدرسه نمیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 23:4  توسط ناردونه  | 

آخیش چند وقت بود نمیتونستم بنویسم.داشتم غم باد میگرفتم.با اینکه فضا و رنگ ها همونه اما هنوز به این عنوان عادت نکردم.البته بهتر.بد نیست گاهی آدم خلاف عادت های گذشته عمل کنه.اینجوری احساس زندگی میکنه.من کهنه گی و رکود خسته ام میکنه.الان احساس میکنم تو یه قالب جدید دوباره متولد شدم.این اسم ناردونه رو هم خیلی دوست دارم. ناردونه ...دونه انار...من انارو دوست دارم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 22:50  توسط ناردونه  |