آخ که چقدر دلم خنک میشه وقتی مهر میشه و من دیگه نمیرم مدرسه.خدا میدونه من با چه زجری درس خوندم.نه اینکه از درس بدم بیاد...از مدرسه و سیستم آموزشی تخمیمون بدم می اومد.
یه مشت دختر ترشیده بد اخلاق بهمون درس میدادن...بد اخلاق...عقده ائی و از اون بدتر ناظم های گند اخلاقمون بودن.من همیشه دم در دفتر در انتظار تنبیه بودم.روزی صد بار بابا و مامانم رو میخواستن.
چرا؟ الان میگم:
یه بار رفته بودم پشت بوم بچه گربه ائی که اونجا گیر کرده بود رو نجات بدم. دفعه بعد سوار جاروی فراش مدرسه شده بودم و جادوگر بازی میکردم و دوستامو هم سوار کرده بودم. یه بار دیگه اینقدر خندیده بودم که با نیمکت برگشته بودم ته کلاس. یه بار جوراب زرد پوشیده بودم و ....من همیشه سرزنش میشدم چون مثل همه نبودم.همیشه نمره نقاشیم ۱۰-۱۱ بود چون مثل ماتیس نقاشی میکردم و موهای زن های نقاشیم گاهی آبی و سرخابی بود و در حال رقص بودن ونمی دونستم واسه اینکه معلم خوشش بیاد باید یه زن بکشم که زنبیل دستشه.
الان که نگاه میکنم میبینم هیچ خاطره خوبی از دوران مدرسه ندارم.چقدر این درس دی نی مزخرف بود.دهه زیمبل که میشد فیلم های ترسناک از زن دان و ش کن جه و ناخن کشیدن میذاشتن برامون که بگن چی؟و من همش خواب بد میدیدم .جهنم و سوختن و آویزون شدن از موی سرشون و من نمیفهمیدم این همه تفاوت بین خونه و مدرسه یعنی چی؟ فقط میدونستم دلم می خواد حرف مامان و قصه های مامان بزرگ رو باور کنم.اون قصه هائی که عاشق و معشوق هم دیگه رو میبوسن و جادو ها باطل میشه و بارون میاد و هیچ کس دختر رو از زلف بلندش آویزون نمیکنه.کاش اون موقع برامون از عشق میگفتن....
یه بار کارم به جاهای باریک کشید چون سر کلاس معلم تربیت ی در جواب یکی از بچه ها که پرسیده بود چه جوری آدم بچه دار میشه گفت: خدا میخواد و به آدم بچه میده من بلند داد زدم نه! بابا به آدم بچه میده چون همکار مامانم میگه شوهرم بچه دار نمیشه و طلاق گرفتن یه شوهر دیگه کرده که بهش بچه داده!!! نزدیک بود برای چندمین بار اخراج شم..من هم اصلا" ناراحت نبودم که خوشحال هم بودم ...
تنها جای خوب مدرسه لقمه های زنگ تفریح بود که کره اش آب میشد لای نون و با ساندیس میخوردم. بوی پاک کن و مداد گلی بود. چقدر دلم برای بوی کیف مدرسه ام که همیشه توی اتوبوس جا می موند و مامان مجبور بود بره ته خط شرکت واحد پیداش کنه تنگ شده.
امسال هم خوشحالم که دیگه مدرسه نمیرم