کاش زمین خدا اینقدر مرز نداشت و سفر اینقدر سخت نبود و دل آدم یه جای دور جا نمی موند و هیچ نگاهی گم نمیشد که آدم برای پیدا کردن نگاه و دل جا مونده اش پلکها رو به هم فشار بده که عزیز ترین خاطرات و نگاه نگران پدر و دل پر تپش مادر را کم رنگ تر ببینه.
کاش سختی سفر فقط چمدون سنگین و اضطراب جا موندن از پرواز بود.
آدم گاهی تو زندگی بهای سنگینی برای بدست آوردن عشق میده. امشب احساس میکنم تو مه دارم راه میرم و فقط میتونم جلوی پامو ببینم. حس عجیبیه که نمی تونم توصیفش کنم. یه جور شادی که با رنجی عمیق ... و یه کنجکاوی از جنس بازی های شبانه کودکی تو جنگل که با ترسی لذت بخش همراهه...از جنس خواب شدم...یه جور سبکی ابر مانند ولی پر از بارون...
همه توانم رو جمع کردم و همه باور هام رو دخیل بستم به بودنش.باقی رو سپردم به چرخش ستاره ها و خواست آسمونها ...
پلک هام سنگینه...نفس هام سنگینه...دلم ...
چشم هامو میبندم و قدم هامو تا ۷میشمرم و میام تا اونجا که قرارمونه...خدا کنه وقتی چشم هامو باز میکنم تو هم قدم هاتو شمرده باشی... ۱ - ۲ - ۳ - ۴ - ۵ - ۶ - ...............