تبليغاتX
ناردونه

ناردونه

من و دوست جونم یه خونه قشنگ داریم که هنوز کلی کار داره تا اونی بشه که دوست داریم.

یه پنجره داریم رو به دریا که غروب آسمونش هزار رنگ میشه.یه جنگل داریم کنار خونه مون که الان پر از رنگ زرد و سرخه...

یه ساز داریم که به هر زخمه ازش نوائی خوش در میاد و یه دنیا شمع که شب ها سایه هامونو لرزون میکنه...

همین ها به اضافه دو تا دست گرم که به هر بهانه ائی به هم گره میخورن برای خوشبختی من کافیه...

 

                              

 

 

                           

 

 

 

                                            

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 3:8  توسط ناردونه  | 

این روزا شرایط سختی رو میگذرونم.یه وضعی که همه  چیز به هم گره خورده...اقامت...زبان...

و باید انتخاب کنم ...ولی مگه میشه عشق رو ندیده گرفت؟ باید مقاومت کرد...ایستاد...

به مو میرسه ولی پاره نمیشه...

گاهی یه چیزائی تو زندگی اینقدر با ارزشن که میشه تا نفس هست براشون جنگید...منم انتخاب  کردم  کنار آدمی زندگی  کنم  که اصلا" آسون نیست...

گاهی فکر میکنم بعضی ها چه طوری میتونن بی عشق زندگی کنن؟ من بلد نیستم...آدما با باورهاشون...نگاه خاص خودشون زندگیشونو رنگ میکنن...رنگ منم اینه... 

یاد این شعر می افتم : که عشق آسان نمود اول     ولی افتاد مشکل ها...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 12:15  توسط ناردونه  | 

یه وقتائی فکر میکنم یه چیزائی تو خون آدماس...ته ذهن ناخودآگاه آدمهاست...ربطی هم به درس خوندن و نخوندن و جای زندگی و روشن فکری و غیر روشنفکری و اینا نداره...یه تاریخ هی تکرار شده ...میگن عوض شده...باور نکن ...هی دنبال چی میگردی ؟

 یاد ریاضی جدید میافتم که فرض یه قضیه انتراعی رو تو فضا رو یه خط ...از مثبت بی نهایت تا منفی بی نهایت میذاشتیم...چقدر سخت بود تصورش...چه برسه باورش...اصلا" لازم نبود باور شه...باید چشم بسته قبولش میکردی...

دلم بغل و نوازش مادر رو میخواد وقتی هنوز تو بغلش جا میشدم...اون موقع پاهام از خط نمیزد بیرون...آسمون نقاشی هام حد و مرز نداشت...رنج برام فقط ۳ تا حرف بود...ر...ن...ج...

سرمو میگیرم بالا...تا آخر خط چند تا ایستگاه بیشتر نمونده... 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:51  توسط ناردونه  | 

کاش زمین خدا اینقدر مرز نداشت و سفر اینقدر سخت نبود و دل آدم یه جای دور جا نمی موند و هیچ نگاهی گم نمیشد که آدم برای پیدا کردن نگاه و دل جا مونده اش پلکها رو به هم فشار بده که عزیز ترین خاطرات و نگاه نگران پدر و دل پر تپش مادر را کم رنگ تر ببینه.

کاش سختی سفر فقط چمدون سنگین و اضطراب جا موندن از پرواز بود.

آدم گاهی تو زندگی بهای سنگینی برای بدست آوردن عشق میده. امشب احساس میکنم تو مه دارم راه میرم و فقط میتونم جلوی پامو ببینم. حس عجیبیه که نمی تونم توصیفش کنم. یه جور شادی که با رنجی عمیق ... و یه کنجکاوی از جنس بازی های شبانه کودکی تو جنگل که با ترسی لذت بخش همراهه...از جنس خواب شدم...یه جور سبکی ابر مانند ولی پر از بارون...

 همه توانم رو جمع کردم و  همه باور هام رو دخیل بستم به بودنش.باقی رو سپردم به چرخش ستاره ها و خواست آسمونها ...

پلک هام سنگینه...نفس هام سنگینه...دلم ...

چشم هامو میبندم و قدم هامو تا ۷میشمرم و میام تا اونجا که قرارمونه...خدا کنه وقتی چشم هامو باز میکنم تو هم قدم هاتو شمرده باشی... ۱ - ۲ - ۳ - ۴ - ۵ - ۶ - ...............

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 1:54  توسط ناردونه  | 

این روزا همه اش تو مرکز شهر کار دارم: انقلاب- ولی عصر- جمهوری و ... به خاطر طرح ترافیک و این حرفا ماشین نمیبرم و تاکسی سوار میشم و باز داغ دل همیشگی ام تازه شده.

اصلا" دوست ندارم بگم مردها همیشه اینجورین و زنها همیشه اونجوری ولی از وقتی یادم میاد یه چیزی منو و خیلی های دیگه رو آزار میداده و میده و اونم نشستن آقایون تو ماشینه.فرو رفتن دستگیره در تو پهلو و مچاله شدن تا حد فرا تر از ممکن.همینه که اعتماد به نفسم تو یوگا زیاده چون حرکات محیرالعقول زیاد انجام دادم ! همیشه فکر میکردم چرا مردا وقتی میشینن پاهاشونو اینقدر باز میکنن؟مگه اون چیزی که اون وسطه اینقدر آزار دهنده اس که نمیتونن درست بشینن؟ چرا همیشه این خانوما هستن که باید مچاله شن؟ چرا ؟

تصمیم گرفتم که کوتاه نیام.یه بار به بغل دستی ام گفتم: اگه ممکنه جمع تر بشینین. گفت: ناراحتی آژانس بگیر خانوم.گفتم شما زیاد راحت نشستید...شما آژانس بگیر و کیفم رو که کم بزرگ نبود گذاشتم وسط و لم دادم.مهم تماس فیزیکی نیست...منظورم احترامه به یه حق مشترک یعنی استفاده از وسیله حمل و نقل عمومیه اگرچه تماس فیزیکی که پشتش آزار باشه بی جواب نمیمونه.یه بار میرفتم دانشگاه امتحان داشتم. بغل دستی ام هی خودشو مالوند به من ..تذکر دادم همه چپ چپ نگام کردن...بعد وشگونم گرفت باز تذکر دادم و گفت: چیه؟ فکر کردی تحفه ائی؟ و خودشو جمع نکرد.خواستم پیاده شم ولی گفتم آخه چرا؟چرا من پیاده شم و میدون رو خالی کنم...گفتم باشه...نشونت میدم.شیشه رو کشیدم پائین..پشت چراغ قرمز خیابون کاخ گفتم پیاده میشم...بعد با همه نیروم با مشت زدم تو صورتش ..باورش نمیشد..دیدم حرصم خالی نشد...یه تف هم انداختم تو صورتش...یه کم بهتر شد و همچنان بهت زده نگام میکرد.

چند بار این تجربه به شکل مختلف تکرار شد ولی همچنان صورت مسئله سر جاشه فقط من یاد گرفتم چه جوری باهاش کنار بیام ولی راه حل درگیری نیست من که نمیتونم هر بار تو تاکسی دعوا کنم. یه جور شعوره...احترامه به حق و حقوق انسانی همدیگه.با یه گل دو گل هم بهار نمیشه.....مسئله زن و مرد نیست...موضوع: آدمه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 19:23  توسط ناردونه  |