تبليغاتX
ناردونه

ناردونه

گاهی اینقدر خسته میشم که انگار بار سنگین هزار سال زندگی رو زمین با همه سختی ها و بالا و پائین هاش رو دوشمه.انگار چند صد بار به دنیا اومدم و رفتم...شاید هم همین بوده...نمیدونم

اون وقته که بهونه گیر و دل نازک میشم و بغضم به تلنگری میترکه.اون وقته که دلم نوازش و بوس و بغل و حرفای خوب یواشکی در گوشم میخواد.

دلم خواب طولانی میخواد که وقتی بلند میشم درخت سیب شکوفه کرده باشه و بوی عید بیاد و شوق لباس نو و شوق سال تحویل و آرزوی یواشکی سر سفره هفت سین.دلم مامانمو میخواد و خواب بعد از ظهر تو بغلش که موهامو نوازش کنه و بگه من خوشگل ترین دختر دنیام و من سرمو بذارم رو سینه اش و بخوابم.

دلم خواهرمو میخواد و چای خوردن و درو بستن که کسی نیاد تو اتاقمون و پچ پچ کردن و شوق کادو پیچ کردن یه چیز سورپرایز واسه والنتاین و باز کردن هدیه ائی که میگیرم. دلم تو کافه نشستن و آشنا دیدن و قایم موشک بازی میخواد و این که بگیم وای..اینجا هم...!!!

دلم جشن تولد میخواد با یه عالمه کاغذ کشی و بادکنک و شمع و کلاه رنگی.

دلم درد دل میخواد و کسی رو که حوصله اش به اندازه دلتنگی های من باشه و سر نره.

دلم دوست دارم شنیدن میخواد بدون اینکه بپرسم چند تا دوستم داری.

دلم یه کوه میخواد که احساس امنیت بهم بده...مثل اون کوه بزرگ شمال تهران.

دلم پچ پچ تو رختخواب میخواد قبل از خوابیدن و یواشکی خندیدن...دلم سیب خوردن نصفه شب تو رختخواب و غر غر خواهرمو میخواد.

کاش آدم همه چیزای خوب رو می تونست با هم داشته باشه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:57  توسط ناردونه  | 

ای که هوا سرد شده.امروز رفتم بیرون و یه کم گم بازی کردم یعنی تو کوچه پس کوچه ها گم شدم بعد خودم خودمو پیدا کردم...بعدش رسیدم به اونجائی که می خواستم و دیدم ای بابا...اینجا که خیلی آسون بود.اگه اون باد بد جنس موذی که همش کونم و گوشمو گاز میگرفت نبود کلی جاهای باحال هم کشف میکردم میدادم به اسم خودم ثبت کنن و کلی به جامعه و مردم خدمت میکردم....از کریستف کلمب که دیکه کمتر نیستم.این باد موذی و سوز که می اومد برام قابل درک نبود یعنی بدنم هیچ درکی از این سوز نداشت...خدا عاقبتمو با زمستون به خیر کنه.

تصمیم دارم کل زمستون رو یه تاقار آش یا سوپ جو بپزم که راحت باشم...بعد قشنگ یه پتو بندازم رو شوفاژ و کرسی درست کنم و استراحت کنم  و با دوست جونم بریم تو لونه زمستونیمون تا بهار شه...هرچند میدونم این دوست جونم منو سوز میده.آخه تازه گی ها یه کار جدید یاد گرفته و اونم اینه که لحاف را که میکشه رو خودش هیچی نصفشم میذاره زیرش بعد من طفلکی روم باز میمونه...همینه دیگه ..منم اگه شب جام گرم بود صبح مثل بلبل چه چه میزدم.

خلاصه که من هنوز از ظهر تا حالا استخون هام گرم نشده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 19:32  توسط ناردونه  | 

 پاهام گر گرفته...لبام خشکه...صدام گم شده...

ببخش اگه کابوس های نیمه شبم خوابتو پریشون میکنه. آخه من از اون سایه پشت پنجره که میخواد نگاهتو از من بدزده میترسم.

من حتی دلم نمی خواد ته مونده خواب پریشونتو با کسی شریک بشم.نمیدونستی من خواب هامو تا آخرش میدوم تا به خواب تو تو برسم و بدزدمش و بپیچمش لای دستمال سفید ملیله دوزی شده و بذارمش جلوی آینه و یه مشت گل یاس بریزم روش که به خیر تعبیر شه؟...واسه همینه که صبح که بلند میشی خواب دیشبت یادت نیست.

میگن تو هر انار یه دونه بهشتی هست. من اون ناردونه بهشتی که سر بلند ترین شاخه اون درخت جادوئیه باغ ته خوابمه رو برای تو نگه داشتم. باید دل خون بشه انار تا اون دونه بهشتی بشه.

دستم شبی صد بار سر میخوره رو سردی ملافه های چروک...دنبال گرمای تنت...وای نکنه نباشی.من تا صبح تک تک خطوط تنت رو با سر انگشتام طرح میزنم.

تو شهرمون از صدای اذان که از پنجره می اومد تو اتاقم میفهمیدم صبح شده...الان تو اذان من شدی... از آن من شدی...اصلا خودت مسجدی...جای سجده ...به اون نشون که رو لبام جای مهرت مونده و ته چشمام همیشه خیسه.

فردا که خورشید دربیاد آروم میگیرم...فقط تو چشمام نگاه کن...همه نگاهتو جرعه جرعه مینوشم تا قطره آخرش...

کاشکی هیچ کس جلوی خورشید رو نگیره که سایه اش منو بترسونه...به سایه ها بگو برن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 21:19  توسط ناردونه  | 

من امروز یه کشف مهم کردم اونم اینه که ما چند جور گره داریم

۱. گره ساده که راحت زده میشه و راحت هم باز میشه

۲. گره پاپیونی که یه کم زحمت داره که قشنگ بسته شه ولی راحت باز میشه و قشنگ هم هست

۳. انواع گره های ملوانی که در دریا و کشتیرانی کاربرد دارن و بعضی هاشون خیلی سخته و کار هر کسی نیست زدن و باز کردنش و دوره های خاصی لازمه یادگیریشون

۴. گره کور که زدنش راحته ولی باز کردنش نیاز به دندون یا حتی گاهی قیچی داره .

اما کشف امروز من اینه که یه گره هست که نه زدنش و نه باز شدنش معلومه و تقریبا شبیه گره کور میمونه ولی خیلی بدتر از اون که  فرشته های مهربون و پری جنگل و حتی خدای مهربون در حیرتن که این چه جور گره ئیه ! نه دعا و نه نذر و نیاز و نه حتی سفره ابوالفضل هم بعید میدونم بتونه بازش کنه.

اون گره هم تو کار من افتاده که من با دوست جونم نباشم. اما کور خونده این جور مواقع طرحی هست به اسم به تخمم که گاهی مستقیم حواله میشه به نزدیک ترین تخم موجود و گاهی هم حواله میشه به اسب ائمه اطهار مثل تخم چپ اسب حضرت عباس یا اسب زورو یا تخم پدر پسر شجاع.

تازه یاد گرفتم که میشه به غصه ها خندید و باهاش شوخی کرد وگرنه آدم رو از پا در میاره.اگه جدیشون بگیریم جدی میشن و اگه بزرگ ببینیمشون بزرگ میشن.اینجا پاشنه آشیل منه...فکر نمیکنم هیچ وقت اینقدر نفس هام به شماره افتاده باشه که این روزا می افته.

دیشب خواب دیدم دارم گریه میکنم و یکی بهم میگفت این گریه قشنگه چون از خوشحالیه...امروز از سفارت زنگ زدن و گفتن مدارکی که میخوای رو بهت نمیدیم ...نمیدونم چرا تازه گی ها هی خواب نما میشم و رویای صادقه میبینم...!!!!

اینجور وقتا بزرگ ترا میگن قسمت نیست یا تقدیر نیست...اما چنان انگشت به ما تحت تقدیر کنم که بشه...

برای شنا کردن تو جهت مخالف رودخونه نیرو و شجاعت و جسارت لازمه...وگرنه هر ماهی مرده ائی میتونه در جهت جریان آب بره. 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 16:11  توسط ناردونه  | 

امروز هوا ابری بود.بعد نزدیک عصر یه نم بارون زد و کم کم تبدیل به رگبار و طوفان شد و من که همیشه عاشق این بودم که زیر بارون راه برم و باد لای موهام بپیچه و خیس شم رفتن زیر بارون.وقتی طوفان میشه من حالم عجیب میشه...زنده میشم.

امروز دوست جونم رفت سفر و فردا میاد و من تنهام.دلم براش تنگ شده.

من تنهائی رو دوست دارم.منظورم اون تنهائی که آدم کسی تو زندگی اش نباشه نیست.

منظورم اون تنهائیه که میدونی دائم نیست...میتونی تازه بشی و بعدش شوق دیدار دوباره قشنگه.

من وقتائی که تنهام دوست دارم تو تاریکی شمع روشن کنم و برقصم یه جور رقص آئینی که بعدش سکوت و بی فکری میاد...بعد بخوابم کف زمین وسط شمع ها.بهم حال عجیبی میده...مثل زیر بارون راه رفتن...

این مدل رقص فقط مال خلوت خودمه.من خیلی چیزها دارم که فقط مال خلوت خودمه به خاطر همین تنهائی اذیتم نمیکنه.شب هائی که تنهام دوست دارم تا صبح بیدار باشم و شفق رو ببینم.

شب خوبه و خوشبختانه اینجا شب ها طولانیه...و تاریک...و خیس.دلم میخواد زیر بارون برقصم.

یه روز این کارو میکنم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 1:42  توسط ناردونه  | 

من و دوست جونم خیلی چند روزه با نمک شدیم...همش میخندیم.دیشب اینقدر خندیدیم که من از چشمام اشک می اومد. نمیدونم...یه جورائی میتونیم به همه چیز بخندیم.

هیچ کس نمیتونه مثل دوست جون من ...منو بی خواب کنه...کافیه که من بخوابم...فقط با در قابلمه سنچ نمیزنه...هر کاری و هر صدائی در میاره که من نخوابم...

دوست جونم به محض اینکه از خواب عصر بلند شه یه صدائی شبیه تارزان از خودش در میاره...بعد یهو چه چه میزنه و یه بیت غزل میخونه...بعد یهو غش غش میخنده...بعد تازه به این فکر می افته که من کجام...همون جور غزل خون همراه با صداهای دیگه دنبال من میگرده...غافل از اینکه من خوابم برده یه گوشه...مثلا رو مبل...بعد واسه اینکه ببینه من خوابم یا نه تکونم میده...خوب دیگه...!!!

بعد من التماسش میکنم که یه ذره بخوابم...بعد میشینه بالا سر من .چائی که میخوره  شانس من صدای رودخونه میاد...لیوانش رو میذاره رو میز میگه...دییییینگ....بعد همه صداها چند برابر میشن...و من نمیتونم بخوابم...بعد میره بیرون تو هال ورزش میکنه و بلند...حتما بلند باید بشماره...یک ...دو...و تا ۱۵ بره...هی هم سرک بکشه ببینه من کی پا میشم ...عین پسر بچه های شیطون.هر کسی غیر از دوست جونم این کار رو میکرد کارش با کرام الکاتبین بود...

همون موقع تو دلم یواشکی میخندم...میگم قربونت برم من الهی....بعد بلند میشم و یه کم غر بهش میزنم...بعد با هم میخندیم...

نمیتونم از دستش عصبانی بشم...آخه خیلی گله و منم خیلی دوستش دارم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 20:53  توسط ناردونه  | 

اینجا رو دوست دارم چون خلوته...تقریبا کسی نمیاد و بره...راحت مینویسم

امشب طراحی اولیهء کتاب کودکی که با دوست جونم داریم ...تمام شد.از فردا اجراش میکنم.

دوست جونم همیشه زودتر از من می خوابه...من امشب خوابم نمیبرد.اول ظرفا رو شستم...میز صبحانه فردا رو چیدم و بعد نشستم و قالشو کندم...الان خیلی خوشحالم...همیشه دوست داشتم برای بچه ها یه کار تصویر سازی کنم...پیش نیومده بود تا اینکه چند هفته پیش دوست جونم پیشنهادشو داد.داشتم مثنوی میخوندم که یهو این روباهه بهم چشمک زد...هر کاری کردم دیدم بد جوری گیر آقا روباهه افتادم...قصه شو با دوست جونم نوشتیم...

چقدر دلم میخواد برم ازش وقتی خوابه طراحی کنم...مثل دیروز ظهر...عاشق خطوط صورتشم...میترسم الان بیدار شه! هر چند باید بیدارش کنم چون بعضی وقتا یه جوری میخوابه که من جا نمیشم مثلا به قطر تخت !!!

چقدر دوستش دارم...چقدر به همه چیزم رنگ میده...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 2:36  توسط ناردونه  |