از فردا بساط الواطی به راهه...شبا دیسکو ناردونه...تو لونه...
کلی لونه جدیدم قشنگه.مخصوصا روزا که آفتاب باشه نور میخوره رو دیوار های اکر رنگش...پرده ای قرمز عنابی آویزون کردم و ترکیب اینا نور قشنگی میده...یه جورائی گرمه...
ووووووووووووووی
از فردا بساط الواطی به راهه...شبا دیسکو ناردونه...تو لونه...
کلی لونه جدیدم قشنگه.مخصوصا روزا که آفتاب باشه نور میخوره رو دیوار های اکر رنگش...پرده ای قرمز عنابی آویزون کردم و ترکیب اینا نور قشنگی میده...یه جورائی گرمه...
ووووووووووووووی
من عاشق بوم سفیدم و دوست دارم ساعتها بهش نگاه کنم تا اون لحظه ائی برسه که بخوام رنگ بذارم روش.
کلی خوش به حالم شده...امشب تا صبح چه حالی کنم.
قبول نیست.قرار بود همیشه کمی حوصله برای دلتنگی ام کنار بگذاری.میدانی که من بالا و پائین جهان را گم کرده ام.دیگر معنی واژه ها را نمیدانم.الفاظ غریبند و من هنوز بوی حیرت میدهم.من هنوز بوی هجرت میدهم...ببین...هنوز گوشه چشمم اشکی است که بین افتادن و ماندن استخاره میکند.
حالا منم و چمدانی خالی و دلی که دیگر از آن من نیست .حالا دیگر هیچ ندارم ...بشارتم بده به فتح صبح ...بشارتم بده به تکرار آینه...ان سوی آینه همزاد من است...
قبول نیست.قرار بود یار باشیم.برقصیم...نه... خود رقص باشیم.....بوسه باشیم و عطش...بگو راه صمیمیت کجاست؟اگر من همه تو باشم...پس چرا تو همه من نیستی؟چرا از خود دورم میکنی؟من که دور افتاده ام....تو دیگر دورترم مران...
حالا این تمام من...نقطه ائی در هستی...همه چیز از نقطه شروع میشود...
گریز راه چاره نیست...بیانزدیک...نزدیک تر...صمیمی باش...من چیزی از تو نخواهم برد که دلواپس از دست دادنش باشی...بیا نزدیک تر...بر برهنه گی روح من برقص...
من دچار دگردیسی شدم...نمیدانم شاید صبح دم پروانه ائی شوم...رقصنده...در باد...برقص...برقص...
قسم به نگاهت برای داشتنت من با خدا معامله کرده ام...
همه شادی های جهان از آن غمگین ترین مردمان...رنج و اشکشان از آن من...
حالا میدانی چرا هر شب چشمانم بارانی است؟

چرا تو اینجا نیستی؟
چرا هر کدوممون یه ور دنیائیم؟
چرا خندیدن تو خیابون رو داره یادم میره؟
چرا اون صندلی کنج کافه دیگه مال من نیست؟
چرا اینقدر قهوه ام زود یخ میکنه؟
چرا صدای کلاغهای تو حیاط نمیاد؟
چرا صبح ها با مهربونی ات از خواب بیدارم نمیکنی؟
چرا نیستی خواب دیشبمو برات بگم؟
چرا برام دعا نمیکنی؟
چرا اینقدر خوابم میاد؟
چرا به خوابم نمیای؟
چرا نیستی باهات درد دل کنم؟
چرا اشک هاتو دیدم و دلم آب نشد؟
چرا اشک هاتو دیدم و زانو هام سست نشد؟
چرا نمیشه برگردم تو دلت؟
چرا اینقدر بزرگ شدم که دیگه تو بغلت جا نمیشم؟
چرا؟
آه بلندی کشید که یهو آب دریا اومد بالا...دریا صدف هاشو تو ساحل جاگذاشت...گفت یه روزی اونم رو زمین مثل همه زنها پا داشته...راه می رفته...میرقصیده...کفش پاشنه بلند میپوشیده و با خجالت گفت حتی جیش هم میکرده بعدش یه روز عاشق میشه...ولی اونی که پری عاشقش بوده اونقدرها عاشق پری نبوده...ازش بدش نمیومده...شاید هم خوشش می اومده ولی عاشقش نبوده و از کمر به پائین پری رو دوست نداشته...بعدش پری غصه میخوره بهش میگه خوب این بدن منه اگه منو دوست داری باید همه جامو دوست داشته باشی...ببین من همه جای تو رو دوست دارم...
پری غمگین بوده... میره آب تنی کنه که شاه ماهی ها عاشقش میشه...بهش میگه بیا تو دریا...اینجا ماهی ها همه شون شکل هم هستن...نر و ماده مثل آدمها با هم فرق ندارن...بیا تو دریا و ملکه آبها شو...پری میگه ولی من دلم واسه سیاهی موهام و شونه کردنشون تنگ میشه...دلم واسه رقصیدن تنگ میشه ...شاه ماهی ها بهش میگه خوب...میشه که تا کمرت آدم باشه و از کمر به پائینت ماهی و واسه اینکه بهش بگه چقدر دوستش داره قشنگ ترین پولک های کف دریا رو میاره میچسبونه رو تن پری... بعد پری میره تو آب و بعد از اون میشه پری دریائی....
این روزا زود به زود دلتنگ میشم .مثل دیروز...مثل امروز...دلم واسه مامانم تنگ شده.دلم واسه بابام و خواهرم تنگ شده.دلم واسه میز شام خونه و چای خوردن آخر شب با مامانم تو آشپزخونه تنگ شده.
من خیلی با مامانم حال میکردم.شبا تا هر وقت که من بیدار بودم پا به پام بیدار بود و کلی حرف واسه هم داشتیم.اگه هم خواب بود کافی بود من چای بریزم تا بلند شه...مامانم دوست داشت با من چای بخوره...
نمیدونم چرا وقتی از دستم ناراحت میشد مثلا وقتی من بی حوصله بودم یا تو کارائی که دوست نداشتم مثل سبزی پاک کردن یا پتو ملافه کردن کمکش نمیکردم نفرینم میکرد و میگفت :الهی بری یه جائی که مادرت پیشت نباشه...قدرشو بدونی
این روزا قدرشو میدونم....دلم واسه مهربونی بی شرطش تنگ شده ...وقتی یادم می افته که همه حقوقشو واسه ما خرج میکرد و واسه خودش هیچی نمیخرید اشکم بند نمیاد. همیشه کیف پولش دست ما بود ..همیشه کارت بانکش دست من بود...وقتی مریض میشم یادم میافته وقتی مریض بود و ما خونه نبودیم و میرفت سر کارو خسته می اومدخونه اشکم بند نمیاد. وقتی یاد سخاوتمندیش و دل بزرگش می افتم دلم براش یه ذره میشه...چیزائی که ما دوست داشتیم برامون نگه میداشت...همیشه اولویت اول تو خونه ما بودیم...
همیشه پشتم بهش گرم بود...هیچ وقت غصه نداشتم چون یه مامان محکم داشتم که از پس همه چیز بر می اومد.هیچ وقت نمیذاشت بی پول بریم بیرون و همیشه ته کمدمون لای لباسامون پول میذاشت و میگفت اگه یه روز یه اتفاقی براش افتاد ما پول داشته باشیم هیچ وقت حسرت داشتن چیزی به دلمون نبود...
الان فکر میکنم هیچ کاری براش نکردم و اون هنوز به فکر اینه که برام یه کاری بکنه...حتی شهریه کلاس آوازم رو تو ایران میده و من تلفنی درسم رو جواب میدم...
چقدر مهربونی شو اینجا کم دارم...چقدر بوی تنش رو کم دارم...چقدر نگاهش رو و حمایتشو کم دارم...
چقدر اشک دارم که بند نمیاد...
ولی هنوز نمیدونم چرا اینجوری نفرینم میکرد؟
کم غر غر کردم..شاید هم اصلا غر نزدم...دروغ چرا؟ یادم نیست...وقتی دوست جونم خوابیده بوده سر و صدا نکردم...خوش اخلاق بودم...وقتی دوست جونم ساعت ۸ شب رفته بخوابه غر نزدم...وقتی خسته بوده هی سئوال نکردم...وقتی خواب بوده دست یخم رو نزدم به تنش...وقتی موبایلش همش رو پیغام گیر بوده قهر نکردم...
آخه دوست جون من شبا که میاد خونه خیلی خسته اس...بعضی روزا هم مثل مارکوپولو میره یه شهر دیگه و شب بر میگرده...گاهی هم بر نمیگرده.بعضی روزا صبح ساعت ۴ یا ۵ بلند میشه و من هم خواب و بیدار میشم چون تو حموم آواز میخونه وقتی هم که بهم بوس خداحافظی نمیده می فهمم که دیرش شده و از قطار جا مونده...شب هم باز با قطار ۳-۴ ساعت تو راهه و ۱۰۰۰ کیلومتر میاد تا برسه خونه.واسه همین خسته میاد خونه.
خوب منم دلم بازی میخواد دیگه...دوست دارم موش و پلنگ بازی کنیم و من از رو دسته مبل بپرم رو میل و از سر و کولش برم بالا...دوست دارم هی چرت و پرت بگم اونم بگه ناش ناش...یا بگه آخ جون...مثل بستنی ها...آخ جون موش موشی ها...آخ جون...خلاصه وقتی خسته اس حوصله نداره..بعدش هم زود میره لالا میکنه.من قبلا ها که شیطونه پدر سگ هی گولم میزد حوصله ام سر میرفت بعدش دلم میگرفت و خوابم نمی اومد...* آخه من شبا دیر میخوابم *... هی لوس میشدم و بهونه میگرفتم.
امروز رفتم واسه خودم کاموا و میل بافتنی گرفتم یه کتاب فروشی ایرانی هم هست که ازش کتاب گرامر زبان و دیکشنری گرفتم و تا همین الان داشتم واسه خودم شال گردن می بافتم.اصلا هم وقتی دوست جونم رفت بخوابه بد خلقی نکردم و گفتم شب خوش...خوب بخوابی
به به چه دختر خوبی شدم من...ایشاللا دوست جونم برام جایزه بگیره.یادش به خیر بچه که بودم اینقدر شیطون بودم که مامانم هفته ائی یه بار برام جایزه میگرفت میداد سر صف بهم بدن...برام دست میزدن و هورا....دو سه روز خوب بودم تا جایزه بعدی....
چقدر جایزه خوبه...
۲ تائی لباس خوشگل پوشیدیم و رفتیم دادگاه.بعدش یه آقائی تو کمتر از ۲ دقیقه ما رو مزدوج کرد. از همه بهترش بوس بعدش بود که کلی چسبید...بعدش هم یه پاکت دادن بهمون که یه کارت توش بود که بیشتر شبیه کارت تبریکه و این شد سند ازدواجمون.خودمون خواسته بودیم کوتاه باشه ولی نه دیگه اینقدر !!! حلقه هم نداشتیم.
تازه همه شهر رو واسه مون چراغونی و همه درختای کاج رو هم نی ناش آویزون کرده بودن !
بعدش ۲تائی رفتیم تو یه کافه نشستیم و من ۲ تا قهوه با ۲ تا کیک خپل خوردم!
نشستیم و گپ زدیم و بعدش رفتیم اپرای سیندرلا که کلی خوش گذشت.شب هم رفتیم یه رستوران هندی شام خوردیم و اومدیم خونه مون.
خوشحالم که این مراسم جدی نبود چون اصلا دلم نمیخواد مدلمون از دوست جونی به شکل دیگه ائی تغییر کنه.دوست دارم همیشه دوست جونم ....دوست جونم باشه.منم موشی اش باشم . حالا بعدا یه حلقه خوشگل هم میگیریم و یه پارتی باحال که بزنیم و برقصیم و خوش بگذره بهمون.
خدا کنه همیشه عشق باشه و عشق باشه و عشق....
شنبه...همین شنبه.
روزیه که قراره اون قول و عهدی که روز ازل... همون لحظه که گل تنم خشک شد...همون روز که واسه اولین بار پلک زدم و تو چشماش نگاه کردم و اون راز بزرگ رو نتونستم بخونم ولی دلم ریخت و گفتم تا همیشه خدا عاشقت میمونم ثبت شه.
راستش هنوز هم اون راز تو چشماشه و من نتونستم بخونمش و هر بار نگاهش میکنم بازم دلم میریزه...اصلا راز یعنی همین...رازی که فاش شه که دیگه راز نیست.
به خورشید قسم همیشه عاشقت بودم...باور کن.

روزای تعطیل یا با دوست جون میریم بیرون.. کنسرتی...تاتری...یا شام دعوت میشیم.گاهی هم از این اتاق میریم اون اتاق میخوابیم...بعد یه چیزی میخوریم باز میریم یه اتاق دیگه میخوابیم...یه کم ساز میزنیم باز میخوابیم...الان هم دوست جونم بعد از سوزوندن چند صد کیلو کالری با نواختن چند دقیقه دف رفته بخوابه که خستگی اش در بره !!!
تازه دوست جونم بهم درس داد و اون آخر هفته رسید و من یه کم سواد دار شدم ولی هنوز به دردم نمیخوره.چون سگ و گربه و آتیش و اینا یاد گرفتم و نمیشه بری سوپر مارکت یا موزه باهاش حرف بزنی .عین این بچه ها که زبون باز میکنن و هر چی میبینن و بلدن میگن شدم.هر بار سگ میبینم میگم...سگ...سگ !!! ولی همین که شروع شده خودش خوبه کافیه که آدم بیفته تو پروسه یاد گرفتن...من خیلی عجله ائی ندارم.فعلا زبان های دیگه کمکم میکنه.
وقتی میره یه اتاق دیگه دلم براش تنگ میشه.حتی وقتی پیشم نشسته هم باز دلم براش تنگ میشه.
امشب هم شام دعوتیم و کلی بهمون خوش میگذره.
برم صداش کنم ببینم خوابه یا نه ...گاهی میچسبه آدم بیدار شه بعد باز بخوابه![]()
امشب کلی خوشحال بودم...شام درست کردم و کتابهامو گذاشتم دم دست و تا دوست جونم اومد فوری نشونش دادم و فهمیدم زدم تو خال...چون نویسنده این کتابها جایزه گرفته بوده و کلی به حسن سلیقه در عین بیسوادی ام ایول گفتم...گفتم حلالم باشه اون لیسانس پیذوری ام از دانشگاه هنر واحد مرکز که هنوز مدرکم حاضر نیست...
شام خوردیم و گفتم خوب حالا کتاب ...دوست جونم گفت ...نه عزیزم...باشه واسه آخر هفته
...مااااااااررررغووولللووورووینیاززززلبالغغغغج......این صدای تعجب من بود !!!
یعنی این جور که بوش میاد قرار نیست کتابی خونده شه...فکر کنم دوست جونم یه چیزی واسه خودش گفته بوده ولی فکر نمیکرده من با پشتکار و جدیت برم دنبالش...
ولی عمرا اگه کوتاه بیام...شده برم در خونه همسایه رو بزنم باید یکی اینو برام بخونه...
خیلی گناه داشتم امشب....کلی دلم واسه خودم سوخت....
طفلکی من....طفلکی ناردونه !!!
این کتاب هائی که انتخاب کردم مال بچه هائیه که تازه خوندن و نوشتن یاد گرفتن کلی هم عکس های قشنگ داره.تازه توش سی دی هم داره که قصه میگه و من بی صبرانه منتظرم دوست جونم بیاد و برام بخونه... خانوم مهربونه که اونجا کار میکرد کمکم کرد کتاب انتخاب کنم... اول فکر میکرد اینا رو واسه بچه ام میخوام...بعد که گفتم مال خودمه کلی با هم خندیدیم.
خلاصه کتابامو زدم زیر بغلم و اومدم خونه و هی عکساشو نگاه نگاه کردم.
به به چه کیفی میده ...من قشنگ لم میدم رو مبل...دستمم میذارم زیر چونه ام...پاهامم تکون میدم که دوست جون باسوادم که خیلی خیلی بلده تند تند کتاب های بدون عکس که راجع به چیزای مهمه رو بخونه...تازه خودشم بلده کتاب های جدی بنویسه که اونائی که عینک میزنن فقط میفهمن توش چی نوشته...برام کتاب قصه بخونه و بهم از روش دیکته بگه...فقط خدا کنه وقتی بهش میگم ...هوررررا بازم از اول بخون با همون کتابا نزنه تو سرم !!!
چند دقیقه طول کشید که مرز خواب و بیداری ام رو تشخیص بدم...چه خواب عجیبی بود...همه جنگل و سکوتش تو اتاق بود...بعد آروم آروم مه رفت و تونستم پنجره رو تشخیص بدم و پامو بذارم کف زمین...
تمام روز خواب و خیال جنگل پیوند خورده بود با همه وجودم...
خیال خانه خلوت...این اسم نمایشگاهی بود که از کارای پایان نامه ام گذاشته بودم...
خیال ...خواب...
هنوز هم نمیدونم بیدارم یا نه !
بعدش باز خسته میشم و میام بلاگم رو مینویسم....