دو سه روزه که دوست جونم سخت مشغول کاره و همش تو اتاقشه و داره مینویسه.منم سعی میکنم آروم باشم و صدا نکنم که حواسش پرت نشه ولی اینجور وقتا بدتر کارهای عادی هم با صدا همراه میشه حتی وقتی آب میخورم...قلپ صدا میده.دیشب بارون می اومد و دوست جونم در اتاقشو بست که سر و صدای من مزاحمش نشه.منم داشتم با یه کامپیوتر دیگه تو آشپزخونه بلاگ گردی میکردم.
یهو دلم پیاده روی خواست و ظرف چند ثانیه تو خیابون بودم و کلاه بارونی ام رو محکم گره زده بودم زیر چونه ام.
باد... بارون رو مثل پودر همه جا پخش میکرد و وقتی آب از کنار لامپ ها چکه میکرد سرخ میشد و انگار چراغهای خیابون مثل آلومینیوم داغ شده ذوب میشدن و میچکیدن.یه ماشین با سرعت رد شد و آب رو پاشید بهم ولی حتی تعجب هم نکردم انگار منتظرش بودم!
نمیدونستم کجا میرم.فقط میرفتم.دیشب بی هدف ترین پرسه شبانه ام بود...اصلا چرا کوله پشتی ام را برداشته بودم؟توش فقط حوله کوچیک ورزش و بطری آب و یه کم پول خورد بود....همین.
رسیدم دم اسکله ائی که پشت خونه اس. کشتی ها هم نبودن...به سمت جنگل که میرفتم یهو گم شدم...از خودم و همه جا...یهو درخت شدم و آب.سکوت بود و صدای زوزه باد که میخواست همه چیز رو از جا بکنه.میتونستم تا آخر دنیا رو پیاده برم تا شفق سرخ بزنه.بوی خاک بود و خواب درخت های پیر...
رسیدم لب آب...دستمو کردم تو آب.اول یخ زدم...بعد یهو داغ شدم.فقط من ساعت ۱۰یکشنبه شب تو اون بارون بیرون بودم.احساس کردم همه چیز الان مال منه...نشستم رو نیمکت کنار اسکله و به آب نگاه کردم.باد سطح آب رو چین چین کرده بود.دو تا قو اومدن و من براشون دست تکون دادم ولی با بی تفاوتی از کنارم رد شدن.
دلم میخواست همون جا بخوابم و اینقدر بارون روم بباره که صبح رو تنم خزه در بیاد و سبز شم.
تو راه برگشت شروع کردم قدمهامو شمردن...یک ...دو ...سه...یهو صدام برای خودم غریبه شد.انگار یکی دیگه داشت میشمرد...
وقتی رسیدم زیر پنجره اتاق دوست جونم مبایلم زنگ خورد.تازه فهمیده بود من نیستم.بهش گفتم بیا دم پنجره و براش دست تکون دادم.
دلم چای داغ میخواست
فکر کردم شاید فقط من تو این دنیا میدونم که از دم اون نیمکت تا زیر پنجرهء اتاق دوست جونم هزار و سیصد و بیست قدمه...