تبليغاتX
ناردونه

ناردونه

یه وقتائی آدم خالی میشه از همه چیز حتی از خودش.اون وقته که هیچ کاری نمیشه کرد.

منم امروز که از خواب بیدار شدم اینجوری شدم. نمیتونم حرف بزنم...نمیتونم کار کنم....یه سکوت عجیبی دارم که نه خوشحالم...نه ناراحتم...نه نگرانم...هیچی نیستم.فقط سکوتم و هر کاری کردم دیدم حتی نمیتونم بنویسم...دلم میخواد ولو شم و بخوابم...همین !

اینم محض خالی نبودن عریضه نوشتم...

                                                     

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 14:43  توسط ناردونه  | 

بعضی آدمها اینقدر قشنگ زندگی میکنن که نه فقط گلها و گیاهان بلکه زمین و آسمون هم به بودنشون احتیاج داره.

بعضی آدمها اینقدر بزرگن که میشه فهمید که چرا فرشته ها سجده کردن به خاک زمین.

بعضی آدمها اینقدر رنگ دارن که نه فقط زمین و آسمون بلکه خدا هم به بودنشون احتیاج داره.

بعضی آدمها اینقدر پر از مهرن که عطر مهربونیشونو همه جا پراکنده میکنن.

بعضی آدمها اینقدر سرشارن از زندگی و عشق که دنیای اطرافشونو قنشگ میکنن.

بعضی آدمها اینقدر بزرگن که همهء زشتی ها گم میشه تو خوبی هاشون.

بعضی آدمها اینقدر سرسختانه زندگی میکنن که رنج و سختی جلوشون کم میاره.

بعضی آدمها اینقدر راه های سخت رو قشنگ طی میکنن که خودشون میشن راه.

بعضی آدمها اینقدر دنیاشون بزرگه که مهربونیشون فراتر از زندگی خودشون میره.

بعضی آدمها اینقدر راههای تاریک رو زیبا طی میکنن که میشن چراغ راه.

بعضی آدمها اینقدر پر فیضن که حتی بعد از مرگشون دنیا ازشون فیض میبره.

بعضی آدمها اینقدر تاثیر گذارن که دنیا رو عوض میکنن.

بعضی آدمها خودعشق...خود خدا...خود رنگن...

 اونا آدم نیستن .... انسانن...انسان....

 

 

 

              

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 22:23  توسط ناردونه  | 

باز بارون میاد...باز باد میاد ... ولی این بار اینقدر باد دیوونه اس که میتونه منو با ملافه هائی که توش آروم و قرار ندارم ببره اون جائی که همه و هیچ یه معنی دارن.جائی که کلام گم میشه تو یه حس گنگ ...  اینقدر خودشو به پنجره کوبید تا به رقصم در آورد...از اون رقص های دیوونه واری که میشه باهاش خدا رو هم به رقص آورد...من و باد و رقص و خدا

بهش میگم ...باد...نمیدونی که من از تو  دیوونه ترم...نمیدونی که تبارم میرسه به کوچ عشایر و دلدادگی میانه راههای بی انتها. نمیدونی که مادرانم وقتی زلف سیاهشونو باز میکردن... سیاهی شب اسیرشون میشد و شهره بودن به بی سرزمینی ؟   ...

حالا هر جا میخوای منو ببر....باهات میام تا اون ور خوابها و تعبیر آرزوها...

من و باد و رقص و خدا و خواب....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 20:29  توسط ناردونه  | 

امروز یکی میگفت فرقی نمیکنه مرد ایرونی که باهاش زندگی میکنی دکتر باشه یا نجار چون راجع به مسائل مهم با زنهاشون صحبت نمیکنن و تو فیضی از دانش اونا نخواهی برد.راجع به چیزای مهم با دوستاشون یا تو یه جمع صحبت میکنن ولی با زنشون تو خونه فقط راجع به باقالی پلو و غذا و چیزای روزمره زندگی حرف میزنن.میگفت شاید روزای اول آشنائی باهات حرفی واسه گفتن داشته باشن ولی وقتی باهاشون تو یه خونه زندگی کنی همه چیز تموم میشه. میگفت مردا تا وقتی که تو رو به دست نیاوردن دنبالت میان و کافیه خیالشون جمع بشه که هستی و همه چیز تموم شه و زن بشه جزئی از روزمره گی های زندگیشون. حتی راجع به مشکلاتشون هم با زن حرف نمیزنن و این منو به فکر فرو برد.

راستی چرا؟

شاید به خاطر ته ذهن مردسالار پنهانی باشه که از کودکی توشون شکل گرفته.شاید چون اساسا" زن را جدی نمیگیرن.البته که همه اینجوری نیستن ولی خوب خیلی ها هم اینجورین و این واقعیتیه که نمیشه انکارش کرد.

چقدر قشنگه که آدم بتونه با شریک زندگی اش حرف بزنه...زمینه های مشترک و علاقه های مشترک داشته باشن و بتونن با هم حرف بزنن.

دلم براش سوخت و برای خیلی هائی که این جایگاه رو تو زندگی دارن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 18:7  توسط ناردونه  | 

دو سه روزه که دوست جونم سخت مشغول کاره و همش تو اتاقشه و داره مینویسه.منم سعی میکنم آروم باشم و صدا نکنم که حواسش پرت نشه ولی اینجور وقتا بدتر کارهای عادی هم با صدا همراه میشه حتی وقتی آب میخورم...قلپ صدا میده.دیشب بارون می اومد و دوست جونم در اتاقشو بست که سر و صدای من مزاحمش نشه.منم داشتم با یه کامپیوتر دیگه تو آشپزخونه بلاگ گردی میکردم.

یهو دلم پیاده روی خواست و ظرف چند ثانیه تو خیابون بودم و کلاه بارونی ام رو محکم گره زده بودم زیر چونه ام.

باد... بارون رو مثل پودر همه جا پخش میکرد و وقتی آب از کنار لامپ ها چکه میکرد سرخ میشد و انگار چراغهای خیابون مثل آلومینیوم داغ شده ذوب میشدن و میچکیدن.یه ماشین با سرعت رد شد و آب رو پاشید بهم ولی حتی تعجب هم نکردم انگار منتظرش بودم!

نمیدونستم کجا میرم.فقط میرفتم.دیشب بی هدف ترین پرسه شبانه ام بود...اصلا چرا کوله پشتی ام را برداشته بودم؟توش فقط حوله کوچیک ورزش و بطری آب و یه کم پول خورد بود....همین.

رسیدم دم اسکله ائی که پشت خونه اس. کشتی ها هم نبودن...به سمت جنگل که میرفتم یهو گم شدم...از خودم و همه جا...یهو درخت شدم و آب.سکوت بود و صدای زوزه باد که میخواست همه چیز رو از جا بکنه.میتونستم تا آخر دنیا رو پیاده برم تا شفق سرخ بزنه.بوی خاک بود و خواب درخت های پیر...

رسیدم لب آب...دستمو کردم تو آب.اول یخ زدم...بعد یهو داغ شدم.فقط من ساعت ۱۰یکشنبه شب تو اون بارون بیرون بودم.احساس کردم همه چیز الان مال منه...نشستم رو نیمکت کنار اسکله و به آب نگاه کردم.باد سطح آب رو چین چین کرده بود.دو تا قو اومدن و من براشون دست تکون دادم ولی با بی تفاوتی از کنارم رد شدن.

دلم میخواست همون جا بخوابم و اینقدر بارون روم بباره که صبح رو تنم خزه در بیاد و سبز شم.

تو راه برگشت شروع کردم قدمهامو شمردن...یک ...دو ...سه...یهو صدام برای خودم غریبه شد.انگار یکی دیگه داشت میشمرد...

وقتی رسیدم زیر پنجره اتاق دوست جونم مبایلم زنگ خورد.تازه فهمیده بود من نیستم.بهش گفتم بیا دم پنجره و براش دست تکون دادم.

دلم چای داغ میخواست

فکر کردم شاید فقط من تو این دنیا میدونم که از دم اون نیمکت تا زیر پنجرهء اتاق دوست جونم هزار و سیصد و بیست قدمه...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 12:23  توسط ناردونه  | 

هر کدوم از ما قربانی یه سری مشکلاتیم.این چیزی که الان داریم نتیجه اون چیزیه که قبلا تو زمین آماده و پاک ذهنمون کاشته شده و کارهائی که الان میکنیم به تبعیت از اون صدای ته ذهنمونه که مثل کاست داره بهمون فرمان میده.عملکرد الان ما نتیجه یه تصمیمیه که یه روزی ...یه جائی گرفتیم و خودمون هم یادمون نیست.یه روز مامان باهامون قهر کرده و ما به این نتیجه رسیدیم که آها...من اونقدر ها هم دوست داشتنی نیستم...یا یه روز بابا به قولش عمل نکرده و ما به این نتیجه رسیدیم که آها...من دیگه به قول مردها اعتماد نمیکنم...و هزاران هزار حالت دیگه و می بینیم الان مثل یه قوطی سوراخ شدیم که هرچی عشق بریزن توش باز پر نمیشه.واقعیت اینه که باید این عشق رو خودمون از درون به خودمون بدیم...خودمون با خودمون مهربون باشیم...هرچیز که از بیرون میخوایم رو اول از درون به خودمون بدیم وگرنه تائید از بیرون هرچقدر هم زیاد باشه باز راضیمون نمیکنه...این صدا هنوز هست: تو به اندازه کافی خوب نیستی!برای اینکه بتونیم دیگران رو دوست بداریم باید اول بلد باشیم خودمونو دوست بداریم وگرنه یه عمر قربانی میشیم که بقیه راضی باشن...

این همه قدرت طلبی...این همه زور زدن واسه موفقیت و هورا شنیدن...این همه زور زدن واسه خوشگل خوشگلا شدن...این همه نیکوکاری کردن...همه اش برای راضی کردن غیر مستقیم یا مستقسم مامان و باباست...و گفتن این که...مامان ببین من چه خوبم! حالا دوستم داری؟

وگرنه آدم زمانی که به دنیا میاد تو وحدت و هماهنگی کامل با هستی و طبیعته...

مامان و بابا هامون هم واقعا همون پسر کوچولو و دختر کوچولوهائی هستن که شاید به مراتب تو شرایط سخت تری و با محرومیت ها و رنج بیشتری بزرگ شدن و این سلسله مراتب همین جوری از دو طرف به بی نهایت میرسه.

اگه بتونیم دختر کوچولو و پسر کوچولوی پدر و مادرمون رو دوست داشته باشیم حداقل ازشون عصبانی نمیشیم و این پروسه شناخت رو بدون خشم به والدین میتونیم بگذرونیم.

برای تغییر اول باید ضرورت تغییر رو حس کنیم...بعد ببینیم...بعد آگاه بشیم به وضعیت ها و حس اون روزها رو دوباره تجربه کنیم و بدونیم که بزرگ شدیم وگرنه فرار و انکاراز این واقعیت فقط میتونه قضیه رو بپیچونه و مثبت اندیشی و جملات تلقینی که همه چیز خوبه و درست میشه... مثل گل زدن به دیوار نموریه  که روش شاشیدن!!!

باید رنج روبرو شدن با تلخی اون چه که بر ما گذشته رو تجربه کنیم و مثل یه فیلم ببینیمش ولی آگاه باشیم که ما ۵ ساله نیستیم و اونا هم خدا نبودن...ما خدا میدیدیمشون...چون بهشون احتیاج داشتیم!

خیلی سخته...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 16:29  توسط ناردونه  | 

دختر کوچولو ته چشماش همیشه خیسه و هر لحظه منتظر یه انگشت سبابه به نشونه سرزنشه . همش میترسه اشتباه کنه و هر لحن خشنی به راحتی اون خیسی ته چشماشو به اشک تبدیل میکنه.وقتی گریه میکنه هنوز مثل نوزادی اش چونه اش میلرزه.

خسته از ملاحظه کردن بقیه...خسته از دلهرهء مبادا رنجوندن دیگرون...یه وقتائی اونم دلش میخواد تو جواب داد زدن ها داد بزنه و در جواب اعتراض ها اعتراض کنه...ولی بلد نیست.چون تا حالا این کارو نکرده. فقط بلده پیلیک پیلیک اشک بریزه . 

همیشه صدای مامان تو گوششه که حواست باشه کسی رو ناراحت نکنی...دختر خوبی باشی ها...دوست دارم اگه....اگه این کارو بکنی دیگه دوست ندارم... و یه دلواپسی دائمی از دوست نداشته شدن و دوست داشته شدن...دوست داشته شدن مشروط به اما و اگرها و ترس از قهر و تحریم محبت. حالا وقتی مامان نیست صداش که هست!

هنوز هم اگه دوست دارم شنیدنش دیر شه دلهره میگیره و میپرسه دوسم داری؟

اگه مامان نیست صداش هنوز هست....حتی اگه این دختر کوچولو الان دیگه بزرگ شده باشه!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 20:9  توسط ناردونه  | 

اینجا وقتی بارون میاد میشه چکمه پوشید و رفت زیر بارون راه رفت.میشه تو گودال های کوچیک آب جفت پا پرید و چالاپ و چلوپ کرد.میشه دلت دستکش قرمز و چکمه پلاستیکی بچه گی رو بخواد. میشه دست تو جیب کرد و بی مقصد تو کوچه پس کوچه ها گم شد.میشه هر چی شعر از کودکی تو خاطره جا مونده رو زمزمه کرد.میشه گریه کرد و هیچ کس نفهمه که خیسی صورتت از بارونه یا اشک.میشه بدون انتظار استجابت آرزو کرد.میشه یه تیکه نخ از شال گردنت جدا کنی و به اولین درخت سر راه که حضورش برات پر رنگ تره دخیل ببندی و این بشه راز زندگی ات.میشه دلت واسه یکی اینقدر تنگ شه که یادت بره کجای زمین ایستادی.میشه اینقدر تو خودت باشی که دیگه هیچ صدائی نشنوی.میشه دلت بوس خیس زیر بارون بخواد.میشه دستاتو بکنی تو جیب یکی که دستاش ازت گرم تره و یهو گر بگیری و دستات داغ شه.میشه یکی اینقدر رنگ بپاشه به تنهائی ات که خاکستری هات گم شه.

وقتی بارون میاد میتونی بفهمی که عید نزدیکه ولی نتونی حدس بزنی لحظه سال تحویل کجائی!!

میتونی بخونی ببار ای ابر بهار    با دلم به هوای زلف یار

داد و بیداد از این روزگار             ماه رو دادن به شبهای تار......اااااااااای بارون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 16:57  توسط ناردونه  | 

با هر کی حرف میزنم همه میگن باید بری.خوب این چه زندگی مشترکیه که من ۶ ماه از دوست جونم دور باشم؟چقدر قوانین یه مملکت مثلا متمدن میتونه غیر انسانی باشه؟ یکی نیست به اون خانوم لولو نشان پر هیبت اداره مهاجرت با اون چشمای چپولش و ناخن های دراز لاک زده اش که هر لحظه ممکنه بره قلوه و جیگرتو در بیاره و داغ داغ بخوره...یا اون یکی با اون عینک نوک بینی اش و جای اخم عمیق رو پیشونی اش بگه شما آدمید؟ تا حالا عاشق شدید؟ میدونید خانواده یعنی چی؟

تنها کسی که ترجیح میده به روی خودش نیاره دوست جونمه که همش میگه صبر کن بذار فکر کنیم. منم همش منتظرم دوست جونم فکر کنه...

ولی یه دلی اینجا بی قراره.یه آدمی که تکلیف هیچی اش معلوم نیست. یه آدمی که چون عاشق شده اومده اینور دنیا که خونه عشقشو درست کنه.یه آدمی که چون عاشق شده ریتم زندگی اش یه جور دیگه شده ...نمیتونه درس بخونه...نمیتونه زبان بخونه ...چون اون ۴ شماره لعنتی رو نداره.

میشه یه جور دیگه زندگی کرد.میشه همین جوری زبان خوند...ولی تا کی؟... آخه چرا؟

مگه یه معجزه بشه...

وگرنه باید پیه یه سفر شش تا یک ساله رو بمالم به تنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 17:41  توسط ناردونه  | 

چقدر دلم آفتاب میخواد.روزای اول عاشق هوای ابری اینجا بودم ولی کم کم دلم لک زده واسه آفتاب. همون آفتابی که سایه های سبز رو میاره تو خونه.از اون آفتاب ها که هر چی کولر ماشین رو میزدم خنک نمیشدم.دلم واسه رانندگی تو ترافیک همت و مدرس و صدر یه ذره شده.همون ترافیکی که اینقدر نیم کلاج میرفتم زانوهام درد میگرفت.دلم واسه برنامه سینما ۴ و سینما ماوراء هم تنگ شده.دلم واسه اذان صبح موءذن زاده که تابستون ها از پنجره صداش می اومد تو اتاقم هم تنگ شده. دلم واسه بوی نون تازه یه ذره شده. دلم واسه خورشت قیمه و غذای نذری یه ذره شده.دلم واسه محرم و عاشورا تاسوعا و تا صبح با تیک تاک تو خیابون ها پرسه زدن و شبش شمع بازی و شام غریبان یه ذره شده. دلم واسه هر هر و کر کر کردن تو شبای عاشورا یه ذره شده.دلم واسه حلیم نذری یه ذره شده.دلم واسه صدای سنج و کنسرت امام حسین تو گیشا و میدون محسنی یه ذره شده.دلم واسه فال قهوه و دنبال والریانا راه افتادن پی فالگیر یه ذره شده.دلم واسه پنجره آشپزخونه تیک تاک و با هم چائی خوردن و کباب تابه ائی یه ذره شده.دلم واسه گالری گردی و خانه هنرمندان و اون کافه باحالش و هی نمایشگاه رفتن یه ذره شده.دلم واسه بوی کشوی میز آرایشم و بوی اتاقم یه ذره شده.دلم واسه آرایشگاه رفتن با مامانم و بعدش آب هویج خوردن یه ذره شده.دلم واسه سینما فرهنگ یه ذره شده.

ولی هیچ کدوم از این خوشی ها رو بدون دوست جونم نمیخوام. دلم میخواد با دوست جونم بریم ایران و کلی با هم خوش بگذرونیم.با هم بریم دربند و درکه و فرحزاد...بریم تجریش و آلوچه بخوریم...

چه میدونم...خدا کنه همین جا کارام درست شه و مجبور نشم برگردم از ایران اقدام کنم.من اصلا طاقت دوری از دوست جونم رو ندارم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 17:42  توسط ناردونه  | 

این روزا تقریبا همش نقاشی کردم. دوست جونم هم تعطیلات رو با یه مرخصی جانانه در هم آمیخته و همش خونه ایم و اون تو اتاقش کار میکنه و منم تو لونه ام شمع روشن میکنم و نقاشی میکنم.بعدش وقتی خسته میشیم اون میاد تو لونه من مهمونی و با هم چائی میخوریم...

وقتی نقاشی میکنم حالم خوبه...مثل مراقبه میمونه...هیچ فکری نیست و یه هو میبینم چند ساعت کار کردم

دوست جونم این روزا افتاده به کار چون داره تعطیلاتش تموم میشه و تند تند کار میکنه.یاد مشق های عید می افتم که دو سه روز مونده بود به سیزده به در هنوز سفید بود...پیک شادی!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 0:57  توسط ناردونه  | 

امروز صبح نی نی جونم افتاد.از صبح اینقدر جیغ زدم و گریه کردم که از نفس افتادم.نی نی جونم پشیمون شد که بیاد و وسط راه انصراف داد.من همه این روزا باهاش حرف میزدم و بهش میگفتم چقدر دوستش دارم...چقدر بابای خوبی داره و کلی حرفای خوب دیگه...با هم میرفتیم حموم و من براش آواز میخوندم ...بهش میگفتم که چقدر بارون قشنگه ...پائیز قشنگه...موقع مدیتیشن بهش میگفتم باید خیلی قوی باشه که بتونه تو این دنیای بی رحم پر از تبعیض و نا برابری زندگی کنه...تو این دنیائی که آدمها تو شرایط مساوی زندگی نمیکنن...آدمها حق و حقوق یکسان ندارن مخصوصا دیروز که با دوست جونم رفتیم اداره هماجرت دنبال کارای اقامت من...چقدر فضای اونجا تلخ بود...ولی بهش میگفتم  با همه این حرفا زندگی قشنگه... با هم نقاشی میکنیم و من اسم همه چیزای دنیا رو بهت یاد میدم...همه رنگ ها رو نشونت میدم...وقتی اولین بار لیموترش بهت بدم کلی کیف میکنی ...وقتی با هم تو گلدون هسته سیب میکاریم و سبزه عید میذاریم...روزی که که اولین جوونه رو ببینی کلی ذوق میکنی...

ولی انگار دوست نداشت بیا تو این دنیا...

شاید نی نی جونم ترسید...

شاید براش عدم امن تر از هستی بود...

نی نی جونم میانه راه  بودن و نبودن رو تجربه کرد...

                         

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 16:47  توسط ناردونه  | 

وقتی به مشکل میخورم فیلم یاد هندستون میکنه.

گاهی احساس میکنم تو کره ماه زندگی میکنم.هنوز نفهمیدم اینجا چی به چیه...بلد نیستم چی کار باید بکنم...مثلا تو تهران میخوای بری دکتر؟خوب میری تو خیابون یه تابلو میبینی یا یه ساختمون پزشکان یا زنگ میزنی به دوستت تلفن دکترشو میگیری و میری دکتر...آزمایش میخوای بدی؟میری یه دکتر آزمایش مینویسه میری آزمایشگاه آزمایش میدی ...میخوای بری متخصص ببینتت؟ یا نه یه فوق تخصص؟میری وقت میگیری میری مطبش ویزیت میشی...

اما اینجا...هنوز خودم نمیدونم...باید بری یه جائی مثل درمانگاه ...یعد اول پرستار ویزیتت میکنه بعد ارجاعت بده به دکتر ...اگر نه بخوای متخصص ویزیتت کنه باید وقت بگیری خدا تومن پول بدی بری خصوصی مطبش

در مورد کسی هم که اقامت نداشته باشه اوضاع سخت تره...تو ایران هیچ دکتری از مریضش پاسپورت و کارت ملی نمیخواد...ویزیتش هم با یه ایرانی فرق نمیکنه...چقدر همه چیز فرق داره.زمان میبره تا روال و سیستم کارهای اینجا دستم بیاد.

یه کم نگران نی نی جونم هستم...زیر دلم تیر میکشه و هیچ کس نیست بهم دلداری بده...چقدر مهربونی چیز خوبیه...چقدر نگاه محبت آمیز و یه لبخند غنیمته...چقدر دلم مهربونی میخواد...دلم میخواد یکی بود که لوسم کنه و نازمو بکشه ...برام ویارونه درست کنه و تو چشماش مهربونی ببینم...

آدم وقتی حامله میشه خیلی حساس میشه...من اینجا فقط دوست جونمو دارم...همین!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 0:21  توسط ناردونه  | 

دلم میخواد بهش بگم پدرس...بعدش یهو یادم میافته که خوب باباش دوست جون خودمه و میگم پدر سوخته...آخه هی نمیدونم گاز میگیره ...چنگ میزنه...تار میزنه...همچین زیر دلم درد میگیره که شبا نمیتونم بخوابم.تو یه سایت خوندم که این درد مال لونه گذاریش تو جداره رحم مادره...بچه ام داره لونه درست میکنه...عین پرنده ها.شبا دوست جونم دستشو میاره رو دلم یه کم بهتر میشم.دهنم مزه کلید میده...همش خوابم میاد...اینا اتفاق های جدیدیه که دارم تجربه میکنم.

قبلا روزی شونصد بار از دوست جونم میپرسیدم دوسم داری؟...چند تا دوسم داری؟بعد انگشتامو میاوردم جلو که بگه چند تا دوسم داره...حالا سئوال های زندگیمون زیاد شده...چون جای نی نی هم میپرسم...دوستش داری؟منو بیشتر دوست داری یا نی نی رو؟ و به جای دوست دارم بهش میگم دوست داریم و دوست جونم یهو چشماش مهربون تر میشه و من یه چیزی ته دلم آب میشه...

وقتی به قیافه اش نگاه میکنم کلی میخندم...به دوست جونم میگم بیا عکسشو بذار تو کیفت نشون دوستات و همکارات بده بگو این بچه مونه...

الان شبیه یه کرم کوچولو با چند تا بیل بیلک که ستون فقراتشه...بعدا عکسشو میارم ببینین!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 0:38  توسط ناردونه  | 

چند روز بود هی شک داشتم که یه ورووجکی داره سر میشه تو زندگیمون ولی خیلی مطمئن نبودم.

امروز صبح مطمئن شدم وقتی که تست حاملگی ام پر رنگ مثبت بود.حالا شدیم من و دوست جونم و یه ورووجکی که هنوز براش اسم جالبی پیدا نکردم...

امشب ...شب کریسمسه...اینم کادوی کریسمس که عمو لکلکه تو یه بقچه تالاپی انداخت تو خونمون

ووووووووووی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 14:4  توسط ناردونه  |