تبليغاتX
ناردونه

ناردونه

دیشب دوست جونم مهمون دعوت کرده بود.جالب اینه که خودش هم نمیشناختشون فقط یکی سفارش کرده بود که اینا تازه اومدن اینجا و تنهان.حتی دوست جونم ۱ بار هم ندیده بودشون فقط باهاشون تلفنی صحبت کرده بود.خلاصه دوست جونم رقت دنبالشون و من بهش گفتم اگه دیدی باهاشون حال نمیکنی فرار کم بیا خونه یا گمشون کن قایم شو

خلاصه یه عدد زن و شوهر جوان آمدند منزل ما....

جالب اینه که من و شوهر اون خانواده از هزار و یک جهت با هم آشنا در اومدیم و کلی آمار همو درآوردیم.از یه جاهائی دوستای مشترک داشتیم که کف کرده بودیم !!!

کلی بهمون خوش گذشت و نتیجه اخلاقی میگیریم که دنیا همچین هم بزرگ نیست!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 15:48  توسط ناردونه  | 

اه که چه حالم گرفته شد امروز.با کلی ذوق و شوق کادوئی که با چه عشقی گرفته بودمش و کلی روش فکر کرده بودم و قایمش کرده بودم که دوست جونم پیداش نکنه رو زدم زیر بغلم و راهی مرکز شهر شدم و با دوست جونم قرار گذاشتیم.به خدا یاد فیلم زامبی افتادم...شهر سوت و کور ...انگار مردم حوصله خودشونو هم ندارن.فقط تو یه پاساژ چند تا قلب چولوسیده زده بودن به دیوار و جلوش گل لاله میفروختن!! نه از رزهای بلند سیاه خبری بود...نه کادوئی دست کسی بود...نه حال و هوای عشقولانه ائی بود.فقط یه چیزی شبیه حجله عروس و داماد با تور و قلب درست کرده بودن که جلوش عکس انداختیم و شانس ما هر دوتا عکسمون وسطش یه خط نور افتاده !!! رفتیم تو یه کافه تو تقریبا بهترین جای شهر نشستیم و کادومو دادم به دوست جونم و یه چیزی خوردیم و همین...

خیلی خورده تو ذوقماحساس میکنم چپ و راست میخورم به دیوار. اصلا دیگه سراغ مراسم عشقولانه نمیرم.انگار اینجا سردی فضا همه چیز رو یخ میکنه.آدمها هم بعد از یه مدت اینجا بودن سرد میشن.احساس کردم عشقولانه ام مثل یه کبریت کوچولو بود که زود تموم شد!! حتی یه موزیک تو این پاساژ نذاشته بودن.یاد کیش افتادم که تو مرکز خرید هاش موزیک زنده و قرعه کشی و چه حال و هوائیه.تا نصفه شب مردم بگو و بخند و زندگی! 

همش به جورش و بی بی و جالبات فکر میکردم که الان چه حالی دارن میکنن.تو خیابون صدای موزیک ماشین ها خودش یه پارتیه...

خیلی غصه دارم.خوب هر کسی به یه چیزی دل خوشه.منم دلم به عشق خوشه که انگار باید بی خیالش بشم...

دلم میخواد گر بگیرم...تالاپ تالاپ کنه دلم ولی اینجا از این خبرا نیست. انتظاری که من دارم یه جورائی مسخره است...غیر روشن فکریه....مال جهان سومی هاست انگار...

آخ اس. جون تو که میدونی چی میگم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:55  توسط ناردونه  | 

بازارهای تجریش...گیشا...میلاد نور...سرخه بازار...بازار ونک...ایران زمین خلاصه همه جا از دو سه هقته مونده به والنتاین حال و هوای عشقولانه داره.قلب های قرمز و بسته های شکلات و شمع های جینگول و عروسک های رنگ و وارنگ...

دختر و پسر هائی که بدو بدو از این مغازه میرن تو اون مغازه...عطر فروشی ها غلغله میشه و همه بسته هائی با کاغذ های قشنگ و روبان هائی با سلیقه روش زده شده...جعبه های خوشگل میان بیرون. شکلات های دست ساز رو جلوتر سفارش میدن...

روز والنتاین کافه ها جا نداره.دو تا دوتا کله هاشونو چسبوندن به هم و جیک جیک میکنن و لاو میترکونن!علی رغم همه مخالفت ها و محدودیت ها که میگفتن این مراسم غربیه هر سال پرشور و با حال این ابراز عشقولانه تو تهران برگزار میشه.

اما اینجا هیچ خبری نیست...یه کم خورده تو ذوقم.نه بوتیک ها ویتریناشونو قرمز کردن...نه قلب بازیه!

داشتم فکر میکردم همه چیز تو تهرون خودمون چه گرمی و رنگ و شور و هیجانی داره...چقدر باحالن همه...کلی به همه تون خوش بگذره...جلو جلو برای همه کلی عشق آرزو میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:58  توسط ناردونه  | 

به نقل از بی.بی.سی : 
 
مرکز پژوهش های مجلس ایران در بررسی شاخص های حوزه زنان و آموزش دختران در ایران در دهه گذشته اعلام کرده افزایش تعداد پذیرفته شدگان دختر در مراکز دانشگاهی مدیران و دست اندرکاران امور را "نگران" کرده است.

در این بررسی که در سایت رسمی مجلس ایران منتشر شده، نسبت به احتمال برهم خوردن تعادل اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بین زنان و مردان جامعه هشدار داده شده و آمده است، این امر بر خانواده ها هم تاثیر مخرب خواهد گذاشت.

خانم کولایی می گوید برای دختران ایرانی ورود به دانشگاه تبدیل به اهرمی برای ابراز هویت شده و آنها باور دارند که با ورود به دانشگاه امکان دفاع از حقوق خود را پیدا می کنند

به گفته خانم بیات، وقتی در پاریس از آیت الله خمینی سوال شد آیا این که شنیده شده اگر زمام حکومت را به دست گیرد خانم ها خانه نشین شده و در دانشگاهها بین دختر ها و پسرها پرده می کشند، صحیح است یا خیر، آیت الله خمینی ضمن نفی این اظهارات گفت در جمهوری اسلامی، با حفظ شعائر اسلامی، خانم ها فرصت بیشتری برای مشارکت خواهند یافت به ویژه اینکه تا قبل ازاین خانم های محجبه این فرصت را نداشتند.

افرادی که با تفکر و نتیجه گیری این پژوهش مرکز پژوهش های مجلس ایران موافقند می گویند، وقتی پسری بدون تحصیلات دانشگاهی به خواستگاری دختری که دانشگاه رفته برود، به دلیل نا همگونی تحصیلی، عروسی سر نمی گیرد. در باره اشتغال هم وقتی در مشاغل مختلف نیاز به مدارک ومدارج تحصیلی باشد و خانم ها بیش از آقایان واجد شرایط باشند، آقایان بی کار می مانند که البته بر عکس آن هم صادق است.

....

دایناسور نر  سوت میزنه و میخونه ...کوه رو میذارم رو دوشم رخت هر جنگو میپوشم اگه چشمات بگن آره...مامان زنگ بزن ببین کی بهمون وقت خواستگاری میدن

مامان دایناسور نر   الو مامان دایناسور ماده کی بیایم خواستگاری دخملتون؟

مامان دایناسور ماده  آخر این هفته خوبه؟

مامان دایناسور نر   خیلی دیره...دل پسرم داره آب میشه

مامان دایناسور ماده  زودتر نمیشه دخملم باید از تز دکتراش دفاع کنه

.......

آخر هفته

دایناسور ماده   تحصیلات تو چیه؟

دایناسور نر    دیپلم کار و دانش دارم در رشتهء شکار.تو تحصیلاتت چیه؟

دایناسور ماده    اووووم...چند روز پیش دکترامو در رشته ژنتیک گرفتم!!!میخوام در مورد علل سرطان پانکراس تحقیق کنم.

دایناسور نر   روزا من میرم شکار تو ظرفا رو بشور وقت کردی این کارم بکن... خوبه ؟تفاهم داریم؟

دایناسور ماده  تو تا حالا چیزی در مورد فمدایناسوریسم شنیدی؟

دایناسور نر    ممممممممم........ع...ببخشید؟

دایناسور ماده  منظورم تساوی حقوق دایناسورهای نر و ماده است

دایناسور نر     خوب باشه ظرفا رو هم من میشورم

دایناسور ماده  تو میدونی در جدول مندلیف  فلوئور و کرم و برم و ید چند ظرفیتی هستن؟ میدونی اورانیوم غنی شده چیه؟

دایناسور نر   میخوای من تخم بذارم؟

دایناسور ماده    واییییی...میتونه این موضوع تحقیق فوق دکترام باشه

دایناسور ماده هر کاری کرد نتونست کاری که موءسسه رویان کرد رو با دایناسور نر بکنه...دایناسور نر هرگر نتونست تخم بذاره

بدین ترتیب نسل گونه دیگری از دایناسور ها هم منقرض شد!

 

                                              

این عکس دایناسور نره در آخرین روزهای عمرش...روحش شاد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 14:45  توسط ناردونه  | 

دایناسور نر      بیا بچه دار شیم

دایناسور ماده   نه.الان زوده میخوام درس بخونم

دایناسور نر       میدیم مامانمو اینا نگهش داره.تو درست رو بخون

دایناسور ماده    نه.امتحان آخر ترممه.باید تحقیق بدم.

دایناسور نر        من خودم تحقیقتو مینویسم.

دایناسور ماده    میزنمت بچسبی به اون کوه ها..سیریش نشو.

 

دایناسور نر        حالا که فوق دکتراتو گرفتی بیا بچه دار شیم

دایناسور ماده    نه میخوام جایزه نوبل بگیرم دارم تحقیق میکنم

 

دایناسور نر         جون من ب...ب....ب..یا بچه دار شیم

دایناسور ماده     باشه ق...ق...ق..بو.....

 

و اینچنین نسل داینایور ها منقرض شد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 13:55  توسط ناردونه  | 

امروز عصری از آسمون کلی نقل ریخت پائین. اولش نقل ها درشت بودن و تلق تلق صدا میدادن ولی بعد کم کم تبدیل به پودر ماشین لباسشوئی  شدن. کلی همه جا سفید و خوشگل شده.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 1:24  توسط ناردونه  | 

دوست جونم همون مارکپلوی خودمونه.همش میره سفر و من کلی دلم براش تنگ میشه. روزی که اومدم پیشش وقتی بهش گفتم چقدر دوستش دارم گفت داغ ترین عشق ها هم بعد از چند ماه آروم و سرد میشه و من چقدر غصه خوردم اون روز...تا یه مدت قهر کرده بودم و بهش نمی گفتم دوست دارم میگفتم دینگ دینگ!

الان  که نگاه میکنم بیشتر از اون موقع هم دوستش دارم چون یه عمقی هم به ارتباطمون اضافه شده.اگه زمان برگرده به عقب باز هم همین انتخاب رو میکنم. دوست جونم آدم رمانتیکی نیست...یعنی اصلا نیست...ترجیح میده راجع به گلدون و هوا و اینا حرف بزنیم تا راجع به عشق ...تا ازش نپرسم دوستم داری نمیگه دوست دارم...وقتی بهش میگم دوست دارم  چشمهاشو میبنده و سریع حرف رو عوض میکنه... ولی هیچ کدوم از اینا باعث نشده من کمتر دوستش داشته باشم چون یه چیزائی رو از ته چشماش میخونم که همون برام کافیه.الان یه چیزائی ازش میدونم که اون موقع نمیدونستم.گاهی وسط حرفاش یه چیزی میگه و نمیدونه که من نفسم براش بند میاد و تو دلم میگم چقدر خوبه که پیداش کردم.

اگه به قول سهراب دانه های انار دلم پیدا بود میدید که چه رنگی دارن ناردونه های دلم...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 14:8  توسط ناردونه  | 

امروز یه آفتابیه که نگو.حتی یه ذره باد هم نمیاد.وقتی آفتاب میشه تازه معلوم میشه خونه چقدر خاک داره و کثیفه.هوا که ابریه همه جا برق میزنه.حس هفته اخر اسفند بهم دست داده و از صبح دلم میخواد خونه تکونی کنم...افتادم به بشور و بساب...دوست جونم هم رفت قدم بزنه...

از پنجره که نگاه کردم دیدیم همسایه ها هم دارن نظافت میکنن و مشغول شیشه پاک کردنن...به رسم دیارمون اومدم پا دری رو از بالکن بتکونم که افتاد تو حیاط...دوست جونم گذاشتش کنار که بر میگرده بیارش بالا...

کلی هوا عیدی شده...دلم میخواد سبزه بذارم و تخم مرغ رنگ کنم و از این کارا...امسال عید چه عید جالبی میشه...اولین نوروز من و دوست جونم خواهد بود...فقط سمنو بلد نیستم درست کنم که امیدوارم  اس. جون با سلیقه که آشپزی اش هم از عکس حلیمش معلومه خوبه بلد باشه!

خلاصه بساط ...بساط نظافته که من الایمانه....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 15:36  توسط ناردونه  | 

دیشب خیلی ذوق کردم چون موقع خواب ماه مثل اتاقم تو ایران اومده بود تو قاب پنجره.ابرها با سرعت از جلوش رد میشدن و برای چند لحظه انگار تور می کشیدن جلوش.

اینقدر نگاش کردم که خوابم برد.خواب دیدم تهرانم و ماشینم رو پارک کردم یه جا تو کوچه موقع برگشتن هر چی می گشتم ماشینم نبود.اتوبان مدرس میخورد به سه راه ضرابخونه تو پاسداران...همه جا بی نظم بود.خواب دیدم مهمون داریم و ۹ تا سینی بزرگ شیرینی خامه ائی گرفتیم و نمیدونیم بقیه اش رو چی کار کنیم.یه قنادی هست تو خوابم که من عاشق شیرینی های اونجام مخصوصا  شیرینی دانمارکی و نون خامه ائی هاش ...اسمش هم هم هست پدر بزرگ و من فقط تو خواب اونجا رو بلدم...تو یه خیابونیه که اصلا وجود خارجی نداره ولی من تو خواب اونجا رو بلدم...یه شهریه که مختصات خودشو داره و من هر بار میرم تو اون شهر و انگار سالها اونجا زندگی کردم و فکر میکنم اونجا تهرانه ولی نیست. این فضا هی تکرار میشه و من گاهی گم میشم ولی تو خواب بعدی یادم میمونه که آها...دفعه پیش این کوچه بن بست بوده و راه رو پیدا میکنم...یه خونه هست که من نمیدونم چرا هر بار میرم دم درش و از بیرون هی نگاش میکنم...میدونم تو خواب که اینجا قبلا اینجوری نبوده...کوبیدن و ساختنش ولی من یه حس عجیبی به این خونه دارم....چند تا کوچه اس ...از اون کوچه تنگ های بلند که کفش موزائیکه و یه جوب آب وسطشه...پر از خونه قدیمیه و حیاط های هشتی دار و پنجره های کرکره چوبی دار...من اونجا رو هم بلدم...گاهی بابا بزرگم رو که مرده میبینم تو یه خونه ائی که تمام دیوار هاش نقاشی شده...مثل طرح های سرخپوستا... حتی گاهی مادر بزرگ مامانم رو هم که به سختی یادم میادش رو هم اونجا میبینم...گاهی میرم سراغ یه کسائی که تو بیداری اصلا نمیشناسمشون ولی تو خواب کلی خوشحال میشم از دیدنشون...گاهی هم میگن از اینجا رفتن....تو این شهر گاهی میرم خرید و یه لباس هائی میبینم که فقط تو خواب میشه دید...مثل لباس پری جنگل تو فیلم ارباب حلقه ها...بغلم پر میشه از لباس و میخوام همه شونو بخرم...درختای این شهر خیلی بلندن و درختای پرتقالش یه بوئی میدن که تو بیداری نمیدن...این شهر یه سکوتی داره از جنس خلسه...بی صدا نیست ولی عجیبه...نورش هم همینطور...نمیشه توصیفش کرد...بوی نونش بوی زندگیه...از یه جنس دیگه اس...

اون شبا که میرم تو شهر خوابم صبحش دیر بلند میشم که تا ته خوابم رو ببینم...وقتی که بیدار میشم دلتنگ اون فضا میشم...

               

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 21:48  توسط ناردونه  | 

آدمیزاد موجود عجیبیه.تنها موجودیه رو زمین که خواسته و آرزو داره.تنها موجودیه که غیر قابل پیش بینی زندگی میکنه.آرمان و هدف لازم داره برای زندگیش.میتونه بره به اوج یا به قهقرا.هیچ وقت راضی نیست. دلش میگیره و دلتنگ میشه.کینه و بغض داره.میتونه دوستی یا دشمنی کنه.میتونه انتقام بگیره یا ببخشه.میتونه دروغ بگه.میتونه پنهان کاری کنه.میتونه غیبت کنه و پشت سر بقیه حرف بزنه.میتونه مسئول باشه یا بی مسئولیت.میتوه با عاطفه یا بی عاطفه باشه.میتونه فقط یه خودش فکر کنه یا به دیگران هم فکر کنه.میتونه حسادت کنه.مقایسه کنه و قضاوت کنه.جنگ و کشتار  راه بندازه...

خیلی کارها این آدمیزاد میتونه بکنه که بقیه موجودات نمیتونن.هیچ موجودی اینقدر به طبیعت صدمه نزده هرچند که مثل بقیه موجودات حیاتش وابسته به طبیعته .

گاهی فکر میکنم این آدمیزاد چقدر میتونه بی رحم و بی انصاف باشه.میتونه با بی فکری هاش خودش و دیگرون رو تو دردسر بندازه.

فقط این موجوده که دستورالعمل لازم داره واسه زندگیش.قانون وضع میکنه.به قانون بیشتر از خودش اعتماد داره.میره ازدواجشو ثبت میکنه...بعد میره طلاق میگیره و ثبت میکنه...نوبت حضانت بچه میشه...از خط میزنه بیرون...تجارت آدم میکنه...زنها و دختر ها رو میفروشه به کشورهای دیگه...قاچاق میکنه... همنوعش رو میکشه...مرز میذاره رو زمین...مهاجرت میکنه و احساس غربت رو میفهمه.واسه رو زمین زندگی کردن احتیاج به اقامت داره و ۴ تا شماره ...فقط این موجوده که به بهشت و جهنم فکر میکنه...

اگه یه پرنده بره یه جای دیگه زندگی کنه باهاش طبق قانون اون کشور برخورد نمیشه...میره قاطی پرنده ها دون میخوره و زندگی میکنه .راستی حیوونا یا درختا هر جای زمین که باشن زبون همدیگه رو میفهمن...

فقط این موجوده که نسبت به زمین حس مالکیت داره و میخره و میفروشه زمین خدا رو...فکر نمیکنه این زمین مال درختا و گلها و حیوونا هم هست...همینه که هر روز کلی موجود دیگه دارن میمیرن و منقرض میشن...آبها آلوده تر میشن و منابع زیست محیطی تحلیل میرن...

فقط این موجود میتونه زشت زندگی کنه و زمین رو نازیبا کنه...

 

                          

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 13:54  توسط ناردونه  | 

امشب تنهام.دوست جونم رفته سفر  و من کلی دلم براش تنگ شده.فقط نقاشی کردم.وقتی دوست جونم نیست تلویزیون هم نگاه  نمیکنم آخه تنهائی نمیچسبه...وقتی میره سفر یهو خونه خالی میشه. نمیدونم اگه منم نباشم واسه اونم خونه خالی میشه یا نه؟ وقتی میره سفر همه چیزاش برام یه اهمیت دیگه پیدا میکنه.حتی دلم نمیاد وسایلش و لباس هاش رو که استادانه تو خونه ولو کرده جمع کنم ...معمولا" میذارم روزی که داره میاد جمعشون میکنم...روزی که میخواد بیاد من خیلی خوشحالم... وقتی میاد خونه زنگ میزنه و دستشو میکنه تو شکاف جای نامه و من از اون تو نگاش میکنم و بهم میگه موش...تازگی هم وقتی زنگ میزنه بهم میگه کجائی؟میگم تو آشپزخونه و اون میگه ای وای...موش جاش تو انباریه و منم حالا وقتی ازم میپرسه کجائی؟ میگم تو انباری و با هم میخندیم...وقتی غذا درست میکنم میگه چه موش آشپزی...وقتی میرم ورزش میگه چه موش ورزشکاری...

امروز که میرفت دنبال خمیر دندون مسافرتی اش میگشت...میگفت نمیدونم این خمیر دندون های کوچیک که میگیرم چی میشه؟بعد موشه بدو بدو رفت پیداش کرد از دستشوئی کوچیکه آوردش...ما ۲ تا توالت داریم.یکی اش بزرگه و حموم توشه یکی دیگه کوچیکه و در واقع مال بچه هاش و من اون کوچیکه رو مال خودم کردم و وسایلم اون جاست مثل کیف آرایش و خرت و پرت هام...هر چی خوشم میاد رو بر میدارم میبرم اون جا از جمله خمیر دندون دوست جونم...خلاصه اینقدر دوست جونم بهم گفته موش که خلق و خوی موشی دارم پیدا میکنم. فکر کنم چند وقت دیگه از توالت کوچیکه گردو پیدا شه!!!

 امروز داشتم به این فکر میکردم حدود ۵ ماه میشه که ما با هم زندگی میکنیم و تا حالا حتی یه بار هم اسممو صدا نکرده...همش بهم گفته موش...یا موشی !

چقدر دلم براش تنگ شده...

احتمالا" دوست جونم منو این شکلی میبینه!!!

                                         

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 1:6  توسط ناردونه  |