تبليغاتX
ناردونه

ناردونه

دیشب کلی بهم خوش گذشت.یه جائی وسط شهر مراسم ۴ شنبه سوری بود .شاخ درآورده بودم از بس ایرانی اونجا بود!

یه موزیک دیش دالادیشانگس زنده بود که اون هیچی...یه آتیش بازی مبسوط داشت که خیلی خوشگل بود.دور تا دور هم آش رشته و بلال و کباب میفروختن که چون صفش طولانی بود من هیچ کدومو نخوردم.من و دوست جونم از رو ۷ تا آتیش پریدیم.وسط آتیش بازی برف شروع شد و یه نمه همه جا رو خوشگل تر کرد و بند اومد.فقط جای نیرو انتظامی خالی بود چون همه مورد اخلاقی داشتن فراوون.

من و دوست جونم همدیگه رو بوس کردیم وسط آتیش بازی و نینول جونم هم خوشحال بود.سال دیگه کلی کیف میکنه آتیش بازی رو ببینه.

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:47  توسط ناردونه  | 

امروز اومدم خونه و داشتم دنبال کلیدم میگشتم که یهو یه دستی از پشت سرم با کلیدش درو برام باز کرد.با یه نگاه فهمیدم خود آقا دزده است.جلوی موهاشم فر خورده بود...منم زبل گرفتم خود خودشه.آخه تو کارتون هم همین شکلی بود. اومدم تو خونه دیدم ای واااااااااای دزد ناقلا همه توالت فرنگی و وان حموم و روشوئی و دوش و رخت آویز و شیر حموم و همه رو برده.فقط در چوبی توالت و برس توالت شور و که جنسش خوب نبوده گذاشته مونده.بعد من فهمیدم که عجب چیز با ارزشی بوده وان و توالت و روشوئی مون!!!شاید طلا بوده روکش لعابی داده بودن بهش برده آبش کنه بفروشه!چند روز دیگه میاد سراغ توالت کوچیکه.منم میخوام سر به زنگاه مچشو بگیرم و با ماهی تابه بزنم تو کله اش تا پرنده و ستاره دورش بچرخن بعد دستگیرش کنم.

بچه ها مواظب توالتاتون باشین و قدرشو بدونین!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:49  توسط ناردونه  | 

اول باورم نمیشد و فکر میکردم شایعه است تا خودم خبرش رو تو خبرنامه دانشگاه صنعتی امیرکبیر و چند جای دیگه خوندم. یعنی آدم چی میتونه بگه؟یهو همه چیز با هم رو سرم خراب شد.

یادمه اون موقع که طرح مبارزه با اراذل و اوباش بود چه مصاحبه مفصلی تو برنامه فرزاد حسنی کرد و چه بالای منبر رفته بود و  در مورد جامعه منتظران مهدی فصلی تمام فک زد. چقدر هم  حق به جانب حرف میزد. همه زنان و دختران بد حجاب مفسده اعلام شدن. زنها رو نیروی انتظامی کتک میزد و میبرد.فعالان حقوق زنان رو با چه وضعی گرفتن بردن .آدمی که اینقدر خودش رو با صلاحیت می دید که در مورد مرگ این همه آدم تصمیم بگیره گوزید خودش؟ اونم چه گوزیدنی!!

عجب رویی دارن اینا به خدا.با ۶ تا ضعیفه چیکار میکرده این یارو؟چی پیش خودش فکر میکرده؟ ماشاالله اشتها نه یکی نه دوتا ...۶ تا باهم.خوبه فرهنگ انتظار و منتظران مهدی رو فهمیدیم یعنی چی!

اصلا با ۶ تا بودنش مهم نیست کمرشو داری با ۱۰ تا باش ولی جانماز آب نکش.

مقام معظم آقا باید کلاشو یه ور بذاره.ببینیم گردن جناب رئیس پلیس هم آفتابه می اندازن و سوار الاغش میکنن؟ ببینیم حکم سنگسار براش میدن یا فقط مردمن که زنای محسنه براشون حرومه و باید سنگسار شن؟

اگه اینان که میگن باید نخ رد میکردن که به سمبل آفا گیر کنه و چون کسی شاهد نبوده و اون ضعیفه ها هم چون زن هستن شهادتشون قبول نیست بنابراین به ایشون تهمت وارد شده و ایشون در حال ارررررشاد این عفیفه ها بودن و به صف کرده بودشون که نماز جماعت بخونن و توبه کنن و خدائیش ایشون هم فیضی دنیوی ببرن از منظره پشت رکوع و سجود بانوان و باید ازش تقدیر و اعاده حیثیت هم بشه در ضمن اضافه کار هم بهشون تعلق میگیره که نصفه شبی در حال مأموریت بودن!!!!

آقایون خانوما همه به صف بریم که منتظر ظهور حضرتش باشیم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:24  توسط ناردونه  | 

هرکسی یه جوری رستگار میشه.

من امروز به خود خدا...نه! به ته خدا رسیدم حتی یه ذره هم اونور تر رفتم که خدا برام سوت زد گفت ناردونه برگرد...من گفتم نه نمیشه گفت جون من برگرد گفتم قسمم نده نمیشه گفت به جون خودم اونجا سوسک پر دار داره که من مثل قرقی برگشتم بهش گفتم ببین هر کاری تو دنیا کردی خودت میدونی ولی یه کارت حرف نداشت و من همیشه متحیرم چه جوری این کارو کردی.گفت چی؟ گفتم هندونه!!! این یه خلقتت حرف نداره.گفت میدونی ناردونه از دستم در رفت یه منفی اینور اونور شد این در اومد تا اومدم جمعش کنم دیدم حوا یکیشو زده زیر بغلش و فلنگو بسته و هسته هاشو تف کرده رو زمین و سبز شده...

خلاصه من امروز از سوپرمارکتمون یه هندونه خریدم که منو برد اونور خدا...اینم مستحبه بعد خوردنش بخونید...اللهم اسئلک ازدیاد الهندوانه من الجنته تردأ و شیرینأ و ماء کثیرأ و هسته قلیلأ و لا ترترأ بعد تناوله به رحمتک یا ارحم اراحمین

   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 16:0  توسط ناردونه  | 

چند وقته یکی فکر میکنه من پیرمردم هی تبلیغ ژل سفت کننده بهمان برام میفرسته.نه یکی نه دوتا...

من هی اسپم اعلامش میکنم و اون شرکت هی باز با یه اسم دیگه تو میل باکسم برام تبلیغ میفرسته.اگه نمیترسیدم ویروس باشه بازش میکردم ببینم چیه داستان.

آی میخندم...آی میخندم .راستش یه کم تخیلم قویه هی این موضوع برام خنده دار تر میشه.دارم فکر میکنم یه کار نون و آب دار و تجارت باحال راه بندازم و ازشون این معجونو بگیرم و بفرستم ایران.ولی اگه فک و فامیل بپرسن کارت چیه؟ اونوقت ضایع میشم.داشتم فکر میکردم چه خدمتی به پیرزن های فامیلمون میکنم و چه قدر دعای خیرشون پشت سرم خواهد بود...البته بعید هم نیست بعدش که هوو اومد سرشون نفرینم کنن.یکی یکی که صورت فک و فامیل رو تجسم میکنم و اون حس غرور ببین چه قهرمانی شدم رو تو چشم پیرمردهای فامیل خودم ریسه میرم از خنده.

آره دیگه تو این دنیای ول بشو هر کسی داره از یه راهی نون درمیاره واسه خودش.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 22:54  توسط ناردونه  | 

این چند روز با اینکه همه چیز شلوغ و به هم ریخته است...اینترنت هی قطع میشه و من نگران بنائی هستم ولی این اومدن عید زنده ام کرده.

گاهی اتفاقات اطراف حال آدم رو خوب میکنه.علیرغم اینکه من خیلی دلتنگ خونه هستم ولی یه چیزائی اینجا اتفاق می افته که شاخ هام میزنه بیرون و عادت ندارم.

خوب من به عنوان یه خارجی که هنوز ۴ تا شماره ندارم خوب در واقع از نظر قانونی حق و حقوقی هم ندارم هر چند که شوهرم اینجاست.خیلی برام جالب بود وقتی برای بار دوم رفتم اون مرکزی که مال مادر و کودکه.اونجا بعد از اینکه فهمیدن من حامله ام برام تشکیل پرونده دادن و جواب آزمایشم رو هم مهر کردن واسه اداره مهاجرت.برای ویزیت بعدی خودشون برام درخواست مترجم دادن و بابت هیچی ازم حتی یه قرون پول نگرفتن. چون هنوز شماره ندارم خود ماما برام درخواست یه شماره موقت بهداری داده بود که بتونم از تمام امکانات بهداشتی درمانی استفاده کنم.اینا بماند وقتی به مامائی که تحت نظرشم گفتم احتیاج به یه گواهی دکتر دارم گفت به دکتر میگم...من هم بعد از چند روز گفتم خودم برم دنبالش؟ زنگ بزنم پیگیری کنم؟ خلاصه میترسیدم یادش رفته باشه.پریروز ماما بهم زنگ زد و گفت گواهی مو دکتر نوشته و امروز برام پست کرده و دو شنبه میرسه دستم!!! قولنج فکم شیکست!!! تا اون مرکز ۳ دقیقه پیاده راهه و من از پنجره تابلوشو میبینم!!!کلی هم حالمو پرسید و علائمم رو چک کرد و گفت هر وقت مشکل داشتم برم پیشش.

یاد تیک تاک افتادم که پیش بهترین متخصص تهران میرفت. ساعتها تو صف دکتر نشستن با اون شیکم قلمبه اش...

هرچی فکر کردم نفهمیدم این همه رسیدگی و امکانات به خاطر خودمه یا به خاطر اون بچه ائی که قراره به دنیا بیاد؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:43  توسط ناردونه  | 

امروز کله سحر آفای ایمنی و دوستاش اومدن خونه مون.آفای ایمنی قد در بود و من همه اش میترسیدم کله اش بخوره به بالای در و به راحتی میتونست بره تو برنامه تاپ مدل شرکت کنه .یه کلاه هم داشت که روش چراغ داشت.تازه لباساش هم یه عالمه جیب داشت که توشون انبردست و اینا بود.همه رو هم حفظ بود که چی تو کدوم جیبشه.یه گوشی هائی هم گذاشته بودن رو گوششون که نفهمن من و دوست جونم چی میگیم و اگه حرف خصوصی زدیم نشنون...من امتحان کردم راست راستکی هیچی نمیشنیدن چون خواستم یه چیز بپرسم ازشون تا بای بای نکردم منو ندید.

در عرض چند دقیقه تیم آقای ایمنی همه سیم کشی های برق رو عوض کردن.اصلا هم هیچی رو خراب نکردن.من هم خواب آلود بودم و خوابیده بودم رو مبل رو پای دوست جونم و اینقدر آفای ایمنی مون نجیب بود که اصلا نگاهمون هم نمیکرد از بسیج و نیرو انتظامی که خیلی موءمن هستن و نماز میخونن هم چشم پاک تر بود .آفای ایمنی و دوستاش خیلی هم تمیز بودن خیلی هم خوش تیپ بودن اصلا هم بو نمیدادن و خودشون توصیه های ایمنی رو رعایت کرده بودن.اصلا هم بهمون نگفتن یه لیوان شربتی..چائی چیزی بیاریم براشون. وقت صبحانه شون که شد رفتن خودشون نیم ساعت صبحانه خوردن و اومدن . یاد برق کار سر کوچه مامانم افتادم که همیشه خراب کاری میکرد و رو دیوار سفید سیم بنفش کشیده بود اونم روکار و یه پریز قلمبه گذاشته بود وسط دیوار که حواست نبود میرفت تو چشمت و جوراباش بوی دمکن مونده میداد...

آقای ایمنی اینا همه پریز های برق رو عوض کردن و با دوستای قوی اش خودشون گاز و یخچال رو هل دادن و لوستر ها رو باز کردن وبعد همه رو باز نصب کردن و همه چیز رو تمیز کردن و رفتن.

من خیلی از شرکت توانیر اینجا و وزارت برق و نیرو تشکر میکنم و ازاین همه حسن خلق و بهداشت وایمنی پرسنلسون قدر دانی میکنم.خسته نباشن.شرمنده کردن ما خودمون تمیز میکردیم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 19:8  توسط ناردونه  | 

چقدر تمیز کردن سخته ولی ریخت و پاش کردن راحته

چقدر چیدن سخته ولی به هم ریختن راحته

چقدر آباد کردن سخته ولی ویران کردن راحته

چقدر ساختن سخته ولی خراب کردن راحته!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 22:24  توسط ناردونه  | 

چه آفتابی شده این دو سه روزه ...من هم که فیل جونم منتظره که یاد هندستون کنه و اس. جونم به دنبال من بیاد!

امروز از صبح نشسته ام پای نت هی میگردم تهران...خیابان...بعد ذوق میکنم وووووی توانیر...ووووی سر گاندی خلاصه این تفریح امروز منه و صبحانه ام رو هم وسط کاخ سعد آباد خوردم!!!

دلم میخواد همه خونه رو بریزم به هم تمیز کنم ولی نمیشه و باید صبر کنم تا تعمیرات تموم شه.از همه جا سخت تر اتاق کار دوست جونمه که تمیز کردنش کار خود حضرت فیله که ایشاللا از هندستون که برگشت دست به دامنش بشم!!!

گلهای لای چمن ها باز شدن و پیرزن های همسایه تو حیاط لاله کاشتن.درختها هم نوک جوونه هاشون زده بیرون.دیشب اخبار گفت امسال گرمترین زمستون اینجا در ۱۲۰ سال اخیر بوده.این باعث شده که امیدوار باشم تابستون گرم خواهد بود و ایشاللا شب ۴ شنبه سوری که میخوایم بریم یه جا که ایرانی ها هر سال تو فضای باز آتیش بازی میکنن و آش رشته و اینا میخورن سرد نباشه.

چقدر بهار خوبه.خدا کنه تابستون چاقاله بادوم و گوجه سبز هم اینجا پیدا شه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 13:57  توسط ناردونه  | 

دیروز دلم پارک میخواست.به دوست جونم گفتم : دوست جون ...دوست جون بیا بریم پارک بعدش بادکنک قرمز بگیریم و پشمک بخوریم و تاب سوار شیم؟

 دوست جونم گفت: باشه بپوش بریم

من هم لباس خوشگلی پوشیدم که بریم پارک.بماند که چه باد کوفتی می اومد و حالمون رو گرفت.کلی پیاده رفتیم تا رسیدیم به یه جائی مثل تپه های عباس آباد.من تو دلم گفتم خوب هنوز نرسیدیم!

بعدش یه جورائی کوه نوردی کردیم و جنگل پیمائی و من تازه فهمیدم که ای بابا...اینجا پارک جنگلیه و توش هم کلی حیوون و پرنده و اینا بود.خلاصه اگه میدونستم پارک اینه لباس حسابی تر میپوشیدم که بید بید نلرزم.بعدش فکر کردم عجب خنگی ام من خوب تو یه مملکتی که وجب به وجبش جنگله که نمیان پارک ملت یا قیطره درست کنن!! تصور من از پارک و اون چیزی که دلم میخواست چمن و گل و حوض و فواره بود و یه میدون که دورش نیمکته و مردم میشینن دورش.خلاصه که هی دنبال تابلوی کافه ۲۰۰ متر جلوتر رفتیم و هی بسته بود.از سرما انگشتامون تکون نمیخورد.برگشتنی رفتیم یه سوپر و من چیپس خریدم و دوست جونم آجیل و تو راه خوردیم و کلی چسبید.خدائیش اگه هوا خوب بود یا مثلا تابستون بود خیلی جای باحالی بود.رسیدیم خونه با اینکه کلی یخ کرده بودیم از یه پیاده روی طولانی تو اون هوا کلی شنگول بودیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 0:9  توسط ناردونه  | 

این روزا دلم پر میکشه سمت خونه.از حالا بوی ملافه های شسته شده و فرش های به دقت پارو شده و خاک بیل خورده باغچه بی قرارم کرده.حتمأ الان گل فروشی سر کوچه جعبه های بنفشه و سنبل و نرگس و اون ترکه های سرخ و یاس های زردش رو با یه تشت بزرگ پر از ماهی گلی گذاشته تو خیابون.

دیروز با پدرم حرف میزدم گفت جات خالی هوا اونجوری که تو دوست داری.من عاشق اون انقلابی هستم که تو هوای اسفند میشه.یهو آسمون کبود میشه و یه باد و طوفان و بعدش یه نمه بارون ریز که میشه زیرش همیشه عاشق بود.بعد کم کم ابرا زرد و سرخ میشن . من عاشق اسفند ماه و منظره کوههای تهرانم وقتی از اتوبان همت از غرب به شرق میری...تو ترافیک اونجا همیشه رنگهای کوه نگاهم رو میدزدید...عاشق نم نم بارونی هستم که رو شیشه ماشین میزنه.عاشق ترافیک اسفند ماه و شلوغی و حراج و خرید عیدم. دلم پر میکشه برای خیابون سپهسالار و کفش های عید کودکی و خیابون بهار و لباس عید.دلم لک زده واسه اینکه پنجره ماشین رو بدم پائین و خنکای هوا رو بگیرم تو مشتم...صدای موزیک ماشین های دیگه بیاد تو...راستی شب عید چه ترافیکی میشه تهران.زیر پل سید خندان سوزن زمین نمی افته!!!

دلتنگ دیدن همسایه هام وقتی سرشون بیرونه و دارن پنجره ها رو پاک میکنن و با هم خوش و بش میکنن.یادش به خیر پارسال این موقع مامان خونه تکونی رو شروع کرده بود.وقتی آشپزخونه رو تمیز میکردیم میشستیم همون جا با هم چای میخوردیم و کیک شکلاتی.

دلم شیرینی آرد نخودچی و شیرینی پنجره ائیه خونگی میخواد.پارسال این موقع اگه میدونستم قراره سال بعد خونه نباشم همه اون لحظه ها رو بیشتر قدر میدونستم.

خدا کنه بهار دیگه من و دوست جونم اونجا باشیم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 16:43  توسط ناردونه  | 

عجب این تخنولوژی آدام رو اسیر میکنونو به حرضت عاباس!!!

قدیم اینترنت نبود نامه هم یه قرن طول میکشید برسه مردم اینقدر نگران هم نبودن.۳ روز نت نداشتم عالم و آدم از اقصی نقاط دنیا نگران شدن ...

کافیه یه روز مبایلت رو جا بذاری خونه...اون روز کل کارات لنگ میمونه...

این تخنولوژی خلاصا بد ادامو اسیر میکونو!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 18:16  توسط ناردونه  | 

امسال عید بی عید...

یک ماهه که از صدای مته و دریل و چکش و پتک اعصاب ندارم چون در کل مجموعه آپارتمانها عملیات نو سازی شروع شده. از ۳ هفته دیگه به مدت یک ماه و اندی نوبت بنائی ساختمان ما خواهد بود.میان همهء لوله ها و توالت و وان حمام و کاشی و کف و اینا رو میکنن و عوض میکنن و در تمام این مدت نه آب داریم نه توالت نه حمام!!! یه سری سرویس مشترک تو زیر زمین میذارن برای ۷ طبقهء ۲ واحدی که من وسواسی عمرأ برم سر توالتی بشینم که پیرمرد همسایه سرش نشسته...

من فکر میکردم یه جوری نوبت ساختمان ما بشه که برای عید همه چیز نو بشه ولی باید بریم یه خونه بگیریم واسه یه ماه و شب عیدمون ترکمال شده.

خلاصه که این داستان راستان حالا حالاها حالمون رو خواهد گرفت!

سبزه و هفت سین و سمنو و خانه تکانی ....کلاغ پر

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 16:30  توسط ناردونه  | 

 بارون میاد و می سره روی شیشه و از اون پشت دست میکشه به صورت شمعدونی ها . من تنها نشستم دم پنجره و به بخار لیوان چای و عطر لیمو فکر میکنم.هر وقت چای و لیمو تو روزای بارونی میخورم یه حالی میشم.یه جور نوستالژی به روزای بارونی و چای و لیمو...

خیلی روزای بارونی دیگه هم بوده که عطر لیمو و گرمی چای و یه موزیک خوب یه حس خوب بهم داده. اینجور موقع ها سعی میکنم لای خاطراتم بگردم و یادم بیاد هر کدوم از اون روزا کجا بودم و چه حسی داشتم؟ 

گاهی یه لبخند ناخودآگاه میشینه رو لبم که سعی هم نمیکنم جمعش کنم.به تمام اون روزا فکر میکنم که تک تکشون یه پله از زندگی ام بودن تا من همین جائی باشم که الان هستم.

اما امروز چای و لیمو یه طعم دیگه ائی برام داره که یادم نمیره.احساس میکنم خیلی بزرگ تر شده ام.

این بار چای و لیمو غیر از لبخند چشمام رو هم پر میکنه...

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 16:47  توسط ناردونه  | 

امروز تولد یکی از دوستامون بود.دوست جونم رفت سفر و من هم کادو گرفتم و رفتم دیدن دوستمون سولفیلیز کنون

خلاصه از ظهر موندم پیششون تا ساعت ۱۰ شب.از ظهر نشستیم دور یه میز از اون مدل ها که جون من بخور...حالا یه امشبو بخور... هی خوراکی خوردیم هی چائی خوردیم...لواشک خوردیم ...شام خوردیم...۲ جورکیک خوردیم....بستنی خوردیم...میوه خوردیم ...قهوه ترک خوردیم و بعدش فال قهوه گرفتیم...کلی خوش گذشت 

وقتی خواستم بیام خونه دیدم نمیتونم راه برم و تا خونه پیاده اومدم زیر بارون تا یه کم بتونم نفس بکشم.حالا دارم فکر میکنم چی بخورم اینا برن پائین؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 1:29  توسط ناردونه  | 

یاد اون موقع افتادم که پسر همسایه مون هر روز این آهنگو میذاشت...حالم بده حالم بده حالم بده.....

الان منم دقیقا همون جوریم...حالم بده .خفه ام درد میکنه...نفسم میخاره...

از هر چی بدت میاد ...سرت میاد

داشتم فکر میکردم ببندم اینجا رو کرکره رو هم بدم پائین ولی حال همین هم نیست.

دوستان همه پنج شنبه سر دعای کمیل منو دعا کنید.میدونم متواضعید و رو نمیکنید اهل نماز و عبادت هستید...برادرا...خواهرا ...التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 13:37  توسط ناردونه  |