تبليغاتX
ناردونه

ناردونه

وقتی سرما میخورم کلی ذوق میکنم که مامانم اینجا نیست.اونم داستان داره چرا...مامان جان من استاد مسلم شکنجه های دوران سرما خوردگیه.بچه که بودیم از ترس مامان  تا جائی که میشد نمی گفتیم که مریضیم تا می افتادیم تو تخت از بد حالی.بعدش مامان.....

اول همه کلی دعوامون میکرد که چرا مواظب نبودیم و مریض شدیم.بعد به همه جونمون ویکس میزد بعدش اون لباس یقه اسکی پشمیه که یقه اش گلومونو میسوزوند رو تنمون میکرد با شلوار بافتنی و جوراب و کاپشن و شالگردن و تازه یه شال گندوله هم میپیچید دورمون و هر چی لحاف و پتو بود می انداخت رومون...دستگاه بخور مورد علاقه اش رو با اکالیپتوس روشن میکرد یه جوری که صاف بزنه تو صورتمون یه جوری که تخم چشممون عرق کنه...آخه این تز مامانمه که عرق کنی خوب میشی!!!! یه دیگ گنده آش بار میذاشت و شلغم که باید همه شو بی نق نق میخوردیم.

امان از وقتی سرفه ها شروع میشد...

اول با زبون خوش...بعد با فحش...بعد با زور بازو حلقمونو باز میکرد و زرده تخم مرغ خام رو میریخت تو گلومون و دهنمونو با دست میگرفت تا هربار که بالا میاریم باز قورتش بدیم... وقتی یاد این صحنه می افتم جیگرم واسه خودم میسوزه.

شب دیگه میخواستیم کپه مرگمونو بذاریم که می اومد بالاسرمون و پتو می انداخت رو سرمون و بخورمون میداد بعد باید آب نمک رو از دماغ میکشیدیم بالا...پشت گردنمون رو هم محکم میگرفت که در نریم...

همچین پلک هامون گرم میشد که بخوابیم بیدارمون میکرد کله سحر بلند شیم و شیر داغ با اون پوپولی که روش می بست و وقتی از گلومون میرفت پائین انگار پوست گاو خورده بودیم رو بخوریم بدون شکر و کاکائو و بعد درس بخونیم چون اول صبح بهتر آدم درس میفهمه و تازه زنگ میزد از دوستامون مشق ها رو هم میپرسید و تازه باید مشق هم مینوشتیم.

وقتی خوب میشدیم تازه نوبت حموم بود چون حسابی خیس خورده بودیم و باید کیسه میکشیدیم.سرمونو محکم چنگ میزد و چنان با آب داغ می سابیدمون که پوست گردن و روی سینه و همه جامون رفته بود و میسوخت...می اومدیم بیرون و جاهای زخم شده رو وازلین میزد و بعد باز یقه اسکی میپوشوند و آی چه بد بود که لباس می چسبید به تن چربمون...

من هنوز هم نمیدونم چرا وقتی ما مریض میشدیم مامان عصبانی میشد...هنوز هم همینطوره و البته اینم بگم که با خودش هم همین کار ها رو میکرد...فقط وقتی بزرگتر شدیم دیگه زورش نمیرسید زرده تخم مرغ به خوردمون بده...

من وقتی نینولم به دنیا بیاد وقتی مریض شد خیلی باهاش مهربون میشم...آدم وقتی مریض میشه بیشتر از غذا به مهربونی احتیاج داره.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:53  توسط ناردونه  | 

چرا همه چیز اینجوریه؟چرا همه چیز دور سرم میچرخه؟شاید اصلا من دارم میچرخم!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:56  توسط ناردونه  | 

دیروز داشتم فکر میکردم و با یه دوستی میگفتم چرا همیشه میگن خوش به اون روزا...یاد قدیم به خیر...روز به روز داره زندگی بدتر میشه...

 امروز خیلی بهتر از ۳۰ سال پیشه حداقل الان آدمها از سل و تیفوس و سر زایمان و تو حوض افتادن و زیر کرسی خفه شدن کمتر میمیرن...بهداشت و امکانات هم بیشتر شده...پس چیه داستان؟

به این نتیجه رسیدم که زندگی همون جوری پیش میره فقط آدمها عوض میشن.وقتی آدم جوون تره یه چیزائی رو نمیبینه ولی با گذشت زمان آدم با تجربه تر میشه و ماهیت واقعی زندگی رو میبینه...همینه که تلخ به نظرش میاد.تو ۱۸ سالگی آدم بلند بلند تو خیابون میخنده و غصه هاش اینه که چی بپوشه...جواب نامه اش کی میاد ...به قرارش دیر رسیده ولی تو ۳۰ سالگی دغدغه آدم یه چیز دیگه اس و رنج هاش هم فرق میکنه و ارزش هاش هم تغییر کرده...تو ۵۰ سالگی یه نگاه دیگه به زندگی داره...معلومه اون سرخوشی و خامی ۱۸ سالگی نیست و اون دلخوشی ها هم نیست...

اما به نظر من اونی برنده است که ماهیت زندگی رو زودتر بشناسه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 16:18  توسط ناردونه  | 

یه ضرب المثل قدیمی میگه وقتی آدم اشتباه میکنه یه معذرت خواهی ساده بهترین کاره...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:58  توسط ناردونه  | 

من موندم این همه آب مماخ از کجا میاد که هر چی فین میکنم تموم نمیشه؟آها...نکنه غده هیپوتالاموسم هی ترشح میکنه؟!! شاید هم هیپوفیزمه!!!!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 12:34  توسط ناردونه  | 

من ملییییییییشم...هم تب دالم...هم هی فین فینی شدم...هم هی اپشه میکنم...هم هی لوس شدم....سلفه هم میکنم

هه ...........................

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 23:13  توسط ناردونه  | 

زندگی کلی چیزای جدید به آدم یاد میده.مخصوصا تو شرایط سخت به آدم فرصت تجربه کردن چیزائی رو میده که ممکنه تو روال عادی زندگی آدم هیچ وقت تجربه شون نکنه. بعضی از این تجربیات تو زندگی روزمره به آدم کمک میکنه و بعضی هاشون کوتاه مدته ولی یه شادی کودکانه هم همراهشه.

مثلا من همیشه چندشم میشد که برم تو زیر زمین و تو ماشین لباسشوئی های رختشوئی ساختمان لباس بشورم.نمیدونم چرا فکر میکردم اون دستگاهها کثیفه؟دیروز مجبور شدم برم پائین لباس بشورم چون ماشین خودمون به علت تعمیرات خونه کار نمیکنه.شاید به اندازه دو سه هفته لباس بود . اولا که عجب دستگاههای جون داری بود بعدشم کلی یادگرفتم که اونجا رو چه جوری راه بندازم.۲ تا ماشین خیلی بزرگ لباس شستم به صورت همزمان.بعد که لباس ها رو شستم میتونستم پهنشون کنم تو اتاق باد گرم که خشک بشن یا بریزمشون تو دستگاه خشک کن.من همه لباس ها رو گذاشتم نیم ساعت تو خشک کن و تو این مدت رفتم همون جا دوش گرفتم و اومدم لباس ها رو برداشتم اومدم بالا.لباس ها نه کرک داشت نه مو نه پرز!!!...هیچ وقت اینقدر تمیز نشده بودن به خصوص ملافه ها...کلی تو وقتم صرفه جوئی شد چون همزمان ۲ تا ماشین لباس شستم...تازه مشکل پهن کردن و خشک شدن لباس هم کم شد و لباس ها بوی نم هم نمیداد تازه پول برق هم ندادم و کلی صرفه جوئی شد!!!! خوب این خیلی تجربه جالبی بود و من بعد از این میخوام غیر از لباس های مهمونی بقیه لباس ها رو ببرم پائین بشورم.

تجربه دوم که باعث شادمانی منه تو سطل جیش کردنه که کلی بهم چسبیده و یاد لگن بچه گی هام می افتم.دیشب هرچی دوست جونم گفت بیا بریم پائین جیش کنیم من گفتم نه...من دوست دارم تو سطل جیش کنم.

منظورم اینه که آدم میتونه تو هر شرایطی از اون امکاناتی که هست استفاده کنه و به خودش سخت نگیره ...حالشو ببره و با خنده بگذرونه روزاس سخت رو

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 14:1  توسط ناردونه  | 

خداوندا لعنت تو بر هفت جد و آباد کسی که فکر نکرد انسان مثانه میخواهد چکار !!!!!!

بار الها جیش ما را به نور تبدیل بفرما

خدایا بر جد و آباد و هر چه بدتر کسی که سوره جن را به کتاب آسمانی ما اضافه و آن را تحریف کرد لعنت!!!

خدایا نبخش و نیامرز هر چه کارگردان مریض بدبختی را که فیلم ترسناک میسازند و روح آنان را با مخلوقاتشان محشور بفرما.

ای بر پدر هرچه معمار که راهروی زیر زمین را طولانی میسازد لعنت.

خدایا پوپولی هر کسی را که در توالت زیر زمین سیفون را نمیکشد در ماتحتش به آجر تبدیل بگردان.

خدایا به من برای ۳ هفته شومبولی عطا فرما که بتوانم حتی در شیشه نوشابه هم جیش کنم و از شوتینگ به بیرون بیندازم.

خدایا خواص هندوانه را بعد از رسیدن به معده به نان بربری تبدیل بگردان.

خدایا آخر الان ساعت ۴ صبح من چه خاکی بر سرم بریزم که خوابم با جیش شبانه پرید؟

خدایا دوست جون من چه گناهی کرده که باید نصفه شب با من به زیر زمین بیاید و بنده خدا بی خواب شود؟

خدایا در آخر دهن هرچه مردم آزار است  و باعث و بانی جیش  نیمه شب من را خودت سرویس الهی بفرما!!!!!!!!!

الهی آمین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 8:8  توسط ناردونه  | 

برای وقتی دلت بگیره چی کنار گذاشتی؟برای وقتی دلت میگیره کجا رو داری بری؟ برای وقتی بی هوا غم میشینه رو دلت کسی رو داری سرتو بذاری رو شونه اش و براش درد دل کنی و آروم بشی؟برای روزای دلتنگی ات کجا رو داری بری؟برای روزی که دلت پر بکشه واسه شکوفه های گیلاس چند تا درخت تو حیاط خونه تون کاشتی ؟برای وقتی دلت رنگ میخواد چقدر رنگ دور و برت هست که بپاشی به روزگارت؟ اصلأ بگو رنگی هست؟اینجا که رنگی نیست و همه چیز خاکستریه هنوز.چقدر مهربونی کمیابه. چقدر لبخند و دست گرم نوازش گر نیست.دلم گرمی دست مادر بزرگ رو میخواد که هیچ وقت از نوازش موهام خسته نمیشد. دلم خونه دوست میخواد.همون خونهء دوستی که نمیدونم کجاست!!دلم کویر و جنگل و بوی نون تازه و رنگ دشتای پر از شفایق و بوی پونهء تازه دراومده لب جوب آب میخواد.دلم سیزده به در و وسطی بازی کردن میخواد.دلم باقالی پلو و ماهیچه روز سیزده به در میخواد.دلم سبزه گره زدن کنار جوب آب میخواد.دلم یه عالمه دوست میخواد که ازم گله کنن که چرا بهشون سر نمیزنم.دلم سایه های سبز و طولانی تابستون و کوچه باغ و درخت توت میخواد.دلم بوی نم حیاط تازه آب پاشی شده وسط ظهر میخواد.دلم چادر زدن وسط جنگل نور و سی سنگان و اجاق درست کردن وچای دودی و کباب درست کردن با بابامو میخواد.دلم ماشینمو میخواد.

برای وقتی دلم میگیره چی دارم که خوشحالم کنه؟...یه عالمه خاطرهء خوب ....

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 21:6  توسط ناردونه  | 

هر کسی تو زندگی اش یه جورائی غصه هائی داره.هر کسی به نوعی رنج میکشه از چیزی.بعضی وفتا میشه آدم غصه هاشو با یکی در میون بذاره و یه راه حلی براش پیدا کنه.اما خیلی مهمه با کی؟!!!

بعضی ها اصلا عادت دارن غصه هاشونو با دیگرون در میون بذارن و سفره دلشون رو باز کنن و هر چی توشه بریزن بیرون و گاهی مثل سفره حاجی بابای ناردونه یه چیزائی مثل چنگال نشسته و اینا هم می افته بیرون.بعضی ها عادت دارن چیزای خصوصی شون رو هم به راحتی به بقیه بگن.

بعضی ها عادت به درد دل ندارن و اصولا این آدمها  معمولأ دل درد میگیرن. یا خودشون یه راهی پیدا میکنن و باهاش کنار میان یا غصه ها سر دلشون قمبلی میشه و دل درد میگیرن.اگه این غصه ها خیلی تلخ باشه چه بسا بزنه به آپاندیس شون و اگه خیلی مزمن شه به قول بابام شاقالوس می گیرن که یه درد بی دوائیه که نگو...از هپاتیت ب هم بدتره!!! این شرایط معمولأ زمانی پیش میاد که هیچ گوشی محرم نباشه که یه کم درد دل آدم آروم بشه یا اینکه مشکلشون برای بقیه قابل فهم نیست.در شرایط حاد کم کم آدمها یا به سوی افسردگی پیش میرن و خوشحالی هاشون کم رنگ میشه و لبخنداشون تلخ میشه یا عقده ائی و بد اخلاق میشن و شبیه آبجی چادری هائی میشن که تو دانشگاه دم در میشینن و به حجاب دخترا گیر میدن. یا اینکه اینقدر غمگین میشن که  نگو و شروع میکنن دل خوش کردن به یه چیزائی مثل چه میدونم کارهای خیریه یا میشن هنرمند و هی غروب آفتاب میکشن و یه قایق زاقارت که داره گم میشه تو افق از اونائی که پشت مینی بوس ها میزنن یا یه وبلاگ میزنن میشینن هی توش مزخرف مینویسن و میان واسه همه کامنت میذارن که عجب متن و قلم زیبائی داری خوشحال میشم به منم سری بزنی و ایرادات منو بهم بگی!!!

در همه موارد کلأ مراجعه به روانشناس حرفه ائی کارسازه و میتونه یه کم کمک کنه ولی...

 امان از درد بی درمون.این درد یه چیزی شبیه حناق میمونه .همون دردیه که آدم دردش رو میشناسه ولی خودش میدونه که درمون نداره.در این جور موارد توصیه میشه...چشمت کور بسوز و بساز یا سرتو بذار بمیر.

والسلام و علیکم و ارحمته الله و برکاته.

 مقدمه ائی از رساله دکترای دکتر من دون در رشته روانشناسی بالینی. 

پ.ن.   برای رفع هر گونه سوء تفاهم معروضم که مراد نویسنده از درد دل اون چیزی است که بسیار خصوصی است و مربوط به زندگی خصوصی آدمها میشود.همین جا از کلیه کسانی که در غربت به سر میبرند و شکایت از روزگار بی مروت دارند رفع اتهام میشود.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 12:5  توسط ناردونه  | 

هوا هنوز خاکستریه و برف با قلدری نشسته رو زمین و تازه یخ هم زده. من هم از ترس اینکه نخورم زمین از خونه نیومدم بیرون امروز.این کارگر ها هم با خاک و خل ها لاس میزنن.صبح میان یه ذره کار میکنن میرن عصر میان یه ذره میچرخن و میرن.تو این مملکت همه خونسردن. آروووووم...آروووووم....فسسسسسس.....فسسسسس صر فرصت کارارشونو میکنن و هیچ عجله ائی هم ندارن.اصلا هم براشون مهم نیست که من دارم دق مرگ میشم.مرام و معرفت هم نیست که بیفتن سر غیرت و یهو مثل رضا زاده خدا رو از رو ببرن.یه وقتائی دلم میخواد خودم هم برم کمکشون ولی حیف که نمیشه.دیشب برای بار دوم رفتم زیر زمین دوش گرفتم که خدائیش تمیز و خوب بود.تازه که اومده بودم یه بار یکی از دوستامون ازم پرسید برات جالب ترین چیزی که اینجا دیدی چی بوده؟ گفتم اگه بخوام راستشو بگم خجالت میکشم...گفت بگو. گفتم توالت های اینجا که حتی توالت عمومی هاشون تمیزه!! واقعا هم همینطوره من فقط یه توالت کثیف اینجا دیدم که اونم مال یه رستوران ایرانی بود!!! خدا رحمت کنه حاجی بابامو  یعنی بابای بابامو توالت خونشون از توالت های تو جاده هم کثیف تر بود پر از مگس بود و جرم گرفته بود و تازه شیلنگ هم نداشت یه آفتابه کثیف داشت.از اون خونه قدیمی ها داشتن و کلی هم پول داشت.زنش که زن دومش بود و حاجی بابام وقتی مادر بزرگم داشت میمرد اون ایکبیری آبله رو که کلفتشون بوده رو ترتیبشو میداده و بعد وقتی مادر بزرگم داشته جون می کنده زن حاجی بابام میشه ...کثیف ترین و شلخته ترین زن دنیا بود.توالتشون هم دقیقا جلوی آشپزخونه شون بود و ما هیچ وقت رقبت نمیکردیم خونه شون غذا بخوریم.همیشه هم تو سفره شون پر از آشغال غذا و سبزی و گاهی هم چنگال کثیف بود. حتی وقتی مهمون می اومد فقط دو سه تا لیوان فلزی می آوردن و همه باید تو اون آب میخوردن.بابا بزرگم روزای آخر عمرش بوی گند گرفته بود و جیش میکرد سر جاش و هیچ کس نمی شستش. من که همیشه بچه بودم شاش بند از خونشون بر میگشتم.بنده خدا بعدش هم تو کثافت مرد و خدا رو شکر رفت و آمدمون به علت مسایل خواهر برادرهای تنی نا تنی  قطع شد.زنش فقط پول هاشو میگرفت . عمه کوچیکه من از خودم کوچیکتره و بابام بهش میگفت زنگوله پای تابوت و من کلی میخندیدم. الان میگم عجب کمری داشته حاجی !!

عید ها مثل مرگ بود برام رفتن خونه حاجی بابام وتازه خیلی هم خسیس بود و تا سالها بهمون ۱۰ تومن عیدی میداد.هر سال عید کلی خوشحال میشم که عید دیدنی نمیریم اونجا.شاید واسه همین امروز هم یادی از حاجی بابای مرحومم کردم.خدا گناهاشو بیامرزه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 16:21  توسط ناردونه  | 

اینجا تازه داره زمستون میشه! دیشب هوا منفی ده درجه بود....مااااااااااااااااغ

اینجانب به شدت کف کرده ام و حالم از هرچی رقص جلف روی یخه به هم خورده چون امسال مسابقاتش تو اینجاست و من سرگیجه گرفتم بسکه این ضعیفه ها هی چرخیدن دور خودشون.خانه نشین شدیم حسابی و فک و فامیلی هم نداریم بریم خونه شون عید ریدنی و آجیلاشونو بخوریم و یه مشت هم برگشتنی بریزیم تو جیبمون و آشغالاشم بریزیم تو گلدون همسایه پائینیشون. ۲ سال پیش تیک تاک علیه رحمه یه ماهی داشت که من عاشق این بودم یواشکی انگشتمو بکنم تو تنگش و اون انگشتمو بخوره. تیک تاک دعوام میکرد وفتی میدید! ایشاللا تابستون هوا بشه ۳۹ درجه و من حسابی کیف کنم. اینجا ملت جنبه ندارن تا هوا یه ذره گرم میشه زرتی پیرزناشون می افتن میمیرن و به قول بابام زپرتشون قمصور میشه! میخواستیم با دوست جونم این تعطیلات بریم یه جا برقصیم ولی تو این هوا فقط میشه رفت تو غار و خواب زمستونی کرد. دلم باقالی با نمک و گلپر و سرکه می خواد از اونا که توش کرم داره ولی خوشمزه اس.

امسال کلی حالم گرفته است که عیدی گرفتن تعطیله.اگه ایران بودم تا حالا کلی عیدی میگرفتم و همه رو جمع میکردم و بعد از عید میرفتم واسه خودم کلی خرید میکردم.نمیدونم امسال سریال های عید تلویزیون چیه؟ حتما کلی برنامه خنده دار هستش و بعد از عید یهو تیکه کلام بچه ها میشه.

خلاصه که بد هوا بده و ما نیز به شکل رقت باری کف نمودیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 20:25  توسط ناردونه  | 

من عاشق کیک هویجم. به نظرم از کیک های خوشمزه دنیاس.خودم دستورشو گرفتم و درست کردم خیلی خوب شدوخوبی اش اینه که دستورش اینقدر دقیقه که خوب در میاد.واسه همین دوست دارم لذت این کیک رو با دوستام تو عید شریک شم.دستورشو میذارم اینجا

مواد لازم

۲ عدد هویج بزرگ رنده شده که ریز رنده شده باشد.

۱۵۰ گرم کره یا مارگارین

۲ عدد تخم مرغ

۲ دسی لیتر شکر

۱ قاشق چای خوری وانیل

خیلی کم زعفران

نصف قاشق چای خوری نمک

۳.۵ دسی لیتر آرد سفید

۲ قاشق چای خوری بیکینگ پودر

 

مواد لازم برای خامه روی کیک

۲ دسی لیتر خاکه قند

۲۵ گرم کره

۶۰ گرم پنیر فیلادلفیای ساده

دستور پخت...

کره را آب میکنیم میذاریم خنک شه.تخم مرغ و شکر را میزنیم باهم تا زمانی که سفید شه و کف کنه.زیاد به هم نزنیم تا پف کیک نخوابه

وانیل و زعفران و نمک و هویج رنده شده و کره آب شده را اضافه میکنیم و با چنگال میزنیم تا قاطی بشن. آرد و بیکینگ پودر را اضافه میکنیم و آرام هم میزنیم.

فالب را چرب میکنیم و پودر نان سوخاری را کف آن میریزیم و بعد قالب را می تکانیم تا اضافی آن برود.مایع را میریزیم توی قالب.فر را قبلا روی ۲۰۰ درجه سانتیگراد گذاشتیم تا گرم شود.مایع را میریزیم و کیک را میذاریم تو فر به مدت ۴۰ دقیقه طبقه وسط در حالیکه از بالا و پائین حرارت بزنه.بعد کیک را میذاریم خنک بشه.

برای کرم روی کیک پنیر و خاکه قند و کره را با هم قاطی میکنیم که نرم بشه . کیک که خنک شد کرم را میمالیم روش.

 

بعد چائی رو دم میکنیم و کیک رو میزنیم تو رگ....

نوش جان

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 15:32  توسط ناردونه  | 

از دیشب داره برف می باره.همه جا رو سفید کرده.همه چیز آرومه. دوست جونم خوابیده و تنها صدای چکیدن پشت پنجره و گاهی رد شدن یه ماشین سکوت رو میشکنه.

منم دارم پشت میز کنار پنجره چای با باقلوا و خرما میخورم.از اون روزاس که دلم میخواد کسی سراغم رو نگیره.تلفن زنگ نخوره و تو حال خودم باشم.هر وقت برف میشینه اینجوری میشم.

یاد روزای کودکی می افتم.خدا خدا میکردم که برف بیاد و صبح روز بعد بابا بیدارمون میکرد و بعد از برنامه رادیوئی تقویم تاریخ منتظر میشدم بگن مدرسه ها تعطیله.بعد صبحانه رو میخوردم و مامان و بابا میرفتن سر کار ولی خواهرم که کوچولو بود باید میرفت مهد کودک.بعدها که مدرسه ائی شد من که تعطیل بودم اونم تعطیل میشد. من یه پتو می انداختم رو شوفاژ...میرفتم زیرش و میخوابیدم.آخ که چه کیفی داشت اون خواب.هوا که روشن میشد شال و کلاه میکردیم و میرفتیم تو حیاط برف بازی. چه شکل های قشنگی داشتن دونه های برف .چقدر کیف داشت آدم برفی درست کردن با خاک انداز و چند تا گوله برف حواله خونه همسایه کردن...انگار همسایه ها خواب بودن چون صداشون در نمیومد.شاید هم حال نداشتن غر بزنن بهمون.بعد نوبت جیش کردن رو برف بود.یه جاده راه می افتاد و ازش بخار بلند میشد و من دوست داشتم جیشم برسه به باغچه. نوک انگشتامون یخ میزد و برمیگشتیم خونه زیر همون کرسی که درست کرده بودم.انگشتامو میچسبوندم به رادیاتور و گز گز میکرد. تو همون حال مشق های عقب مونده رو مینوشتم و یهو خوابم میبرد.

چه خواب آسوده ائی بود خواب بچه گی. کاش یادم می موند چی خواب میدیدم.وقتی نینولم به دنیا بیاد یه دفترچه میگیرم و ازش میپرسم چی خواب دیده و براش تو اون دفتر مینویسم تا بزرگ شد بهش کادو بدم.چند نفر تو دنیا میدونن خواب کودکی شون چی بوده؟

بعد از گرسنگی از خواب بلند میشدم و ناهار گرم میکرم و چه خوشبخت بودم اگه قورمه سبزی بود و پلو و خورشت رو میریختم رو هم و خوب قاطی شون میکردم تا  گرم بشه و ته دیگ نون هم بود که چه بهتر.

حالا برف شدید تر شده و من دارم پر پر میزنم برم بازی ولی تنهائی حال نمیده.دلم میخواد نینولم بود و با هم میرفتیم بازی.وقتی به دنیا بیاد دوباره همه اون روزا رو باهاش تجربه میکنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 14:22  توسط ناردونه  |