اول همه کلی دعوامون میکرد که چرا مواظب نبودیم و مریض شدیم.بعد به همه جونمون ویکس میزد بعدش اون لباس یقه اسکی پشمیه که یقه اش گلومونو میسوزوند رو تنمون میکرد با شلوار بافتنی و جوراب و کاپشن و شالگردن و تازه یه شال گندوله هم میپیچید دورمون و هر چی لحاف و پتو بود می انداخت رومون...دستگاه بخور مورد علاقه اش رو با اکالیپتوس روشن میکرد یه جوری که صاف بزنه تو صورتمون یه جوری که تخم چشممون عرق کنه...آخه این تز مامانمه که عرق کنی خوب میشی!!!! یه دیگ گنده آش بار میذاشت و شلغم که باید همه شو بی نق نق میخوردیم.
امان از وقتی سرفه ها شروع میشد...
اول با زبون خوش...بعد با فحش...بعد با زور بازو حلقمونو باز میکرد و زرده تخم مرغ خام رو میریخت تو گلومون و دهنمونو با دست میگرفت تا هربار که بالا میاریم باز قورتش بدیم... وقتی یاد این صحنه می افتم جیگرم واسه خودم میسوزه.
شب دیگه میخواستیم کپه مرگمونو بذاریم که می اومد بالاسرمون و پتو می انداخت رو سرمون و بخورمون میداد بعد باید آب نمک رو از دماغ میکشیدیم بالا...پشت گردنمون رو هم محکم میگرفت که در نریم...
همچین پلک هامون گرم میشد که بخوابیم بیدارمون میکرد کله سحر بلند شیم و شیر داغ با اون پوپولی که روش می بست و وقتی از گلومون میرفت پائین انگار پوست گاو خورده بودیم رو بخوریم بدون شکر و کاکائو و بعد درس بخونیم چون اول صبح بهتر آدم درس میفهمه و تازه زنگ میزد از دوستامون مشق ها رو هم میپرسید و تازه باید مشق هم مینوشتیم.
وقتی خوب میشدیم تازه نوبت حموم بود چون حسابی خیس خورده بودیم و باید کیسه میکشیدیم.سرمونو محکم چنگ میزد و چنان با آب داغ می سابیدمون که پوست گردن و روی سینه و همه جامون رفته بود و میسوخت...می اومدیم بیرون و جاهای زخم شده رو وازلین میزد و بعد باز یقه اسکی میپوشوند و آی چه بد بود که لباس می چسبید به تن چربمون...
من هنوز هم نمیدونم چرا وقتی ما مریض میشدیم مامان عصبانی میشد...هنوز هم همینطوره و البته اینم بگم که با خودش هم همین کار ها رو میکرد...فقط وقتی بزرگتر شدیم دیگه زورش نمیرسید زرده تخم مرغ به خوردمون بده...
من وقتی نینولم به دنیا بیاد وقتی مریض شد خیلی باهاش مهربون میشم...آدم وقتی مریض میشه بیشتر از غذا به مهربونی احتیاج داره.