به خودش اومد دید انگار پتک تو سرش خورده.نفهمید چقدر زمان گذشته . نمیدونست چه جوری باید از زیر بار این تحقیر مردبیرون بیاد. کلمات رو نمیتونست کنترل کنه...اصلا صدای خودش رو نمیشنید.همه وجودش یه بغض گنده بود که سخت راه نفسش رو گرفته بود.
مرد حرفشو زده بود و حالا که اون میخواست حرف بزنه مثل همیشه نشست به نوشتن و خودشو زد به نشنیدن و مثل همیشه حوصله ائی برای شنیدن حرفای زن نداشت و با یه تشر وادار به سکوتش کرد...
جای اون حرف میسوخت.مثل همیشه کوتاه اومد و رفت دردشو لای بالش پنهون کنه که خوابش برد.
........
خواب دید اون روزائی که عصرها از جلوی دانشگاه تهران که رد میشد به هر کتابفروشی سر میزد و با یه نایلون می اومد بیرون. تا برسه میدون انقلاب دیگه غروب شده بود.ته پول تو جیبی شو میشمرد و یه دنیای سخن میگرفت و پیاده می اومد سمت خونه .اول از همه لیوان گنده چائی شو پر میکرد و پاکت سیگارشو میذاشت بغلش و صفحه اول هر کتاب یه چیزی واسه خودش مینوشت و بعد لای نوشته ها گم میشد.
صبح نمیتونست ازخواب بیدار شه و سر کلاس چرتش میگرفت تازه بعدش هم باید میرفت درس میداد.عصرش قرار داشت توی همون کافه همیشگی.یه شال ترکمن آبی رو شونه هاش بود و یه جفت گوشواره لاجوردی تو گوشش تکون میخورد و یه انگشتر بزرگ نقره تو انگشت وسطش برق میزد.قرارشون این بود که هر هفته بشینن گپ بزنن و بگن چی کار کردن و چی خوندن.قهوه بخورن و شعرهای جدیدشونو واسه هم بخونن.کافه که میخواست ببنده میزدن بیرون.شب که می رسید خونه ته دلش قند آب میشد واسه شب بیداری امشب و خماری خواب فردا.تو خواب دلش برای اون روزا و اون آدمها که الان هر کدوم یه جا دنبال زندگیشونن تنگ شد.
....
وسط خواب و بیداری رو گونه اش گرمی بوسه شب به خیر رو حس کرد.با خودش گفت خدا کنه فردا همه چیز یادم بره.



