تبليغاتX
ناردونه

ناردونه

وقتی بهش اون حرف رو زد یهو چشماش سیاهی رفت و زبونش سست شد و صداهای اطراف کم رنگ شد.

به خودش اومد دید انگار پتک تو سرش خورده.نفهمید چقدر زمان گذشته . نمیدونست چه جوری باید از زیر بار این تحقیر مردبیرون بیاد. کلمات رو نمیتونست کنترل کنه...اصلا صدای خودش رو نمیشنید.همه وجودش یه بغض گنده بود که سخت راه نفسش رو گرفته بود.

مرد حرفشو زده بود و حالا که اون میخواست حرف بزنه مثل همیشه نشست به نوشتن و خودشو زد به نشنیدن و مثل همیشه حوصله ائی برای شنیدن حرفای زن نداشت و با یه تشر وادار به سکوتش کرد...

جای اون حرف میسوخت.مثل همیشه کوتاه اومد و رفت دردشو لای بالش پنهون کنه که خوابش برد.

........

خواب دید اون روزائی که عصرها از جلوی دانشگاه تهران که رد میشد به هر کتابفروشی سر میزد و با یه نایلون می اومد بیرون. تا برسه میدون انقلاب دیگه غروب شده بود.ته پول تو جیبی شو میشمرد و یه دنیای سخن میگرفت و پیاده می اومد سمت خونه .اول از همه لیوان گنده چائی شو پر میکرد و پاکت سیگارشو میذاشت بغلش و صفحه اول هر کتاب یه چیزی واسه خودش مینوشت و بعد لای نوشته ها گم میشد.

صبح نمیتونست ازخواب بیدار شه و سر کلاس چرتش میگرفت تازه بعدش هم باید میرفت درس میداد.عصرش قرار داشت توی همون کافه همیشگی.یه شال ترکمن آبی رو شونه هاش بود و یه جفت گوشواره لاجوردی تو گوشش تکون میخورد و یه انگشتر بزرگ نقره تو انگشت وسطش برق میزد.قرارشون این بود که هر هفته بشینن گپ بزنن و بگن چی کار کردن و چی خوندن.قهوه بخورن و شعرهای جدیدشونو واسه هم بخونن.کافه که میخواست ببنده میزدن بیرون.شب که می رسید خونه ته دلش قند آب میشد واسه شب بیداری امشب و خماری خواب فردا.تو خواب دلش برای اون روزا و اون آدمها که الان هر کدوم یه جا دنبال زندگیشونن تنگ شد.

....

وسط خواب و بیداری رو گونه اش گرمی بوسه شب به خیر رو حس کرد.با خودش گفت خدا کنه فردا همه چیز یادم بره.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:4  توسط ناردونه  | 

۱...۲...۳...۴...۵...۶...۷ تا ماشین

چرا امروز هر چی لباس میشورم تموم نمیشه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:16  توسط ناردونه  | 

طبق عادت همیشگی وقتی از جلوی شیشه مغازه ها رد میشم خودمو نگاه میکنم .گاهی هم تصویر آدمهای پشت سرم رو میبینم.این بار با خودم گفتم چه با مزه این خانومه مثل اردک راه میره...یه کم که نزدیکتر شدم دیدم چه آشناست صورتش...ای بابا این که منم.هنوز به این شکل و شمایل جدیدم عادت نکردم و هر بار با دیدن خودم جا میخورم.خدائیش خیلی با نمک اردکی راه میرم به چپ و راست لمبر میکنم !!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:45  توسط ناردونه  | 

من هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر هوا و آفتاب تو زندگی آدم تاثیر بذاره.به جرات میتونم بگم با رسیدن بهار بی نظیر اینجا بعد از اون شبهای تاریک و سرد و طولانی...احساس بهشت دارم و بخش عظیمی از جن های بوداده و بو نداده وجودم بدون بسم الله و آیت الکرسی  مثل استون که درشو باز میکنی پریدن...فقط با یه ذره آفتاب!!!

با دوست جونم رفتیم سمت نیمچه جنگل پشت خونه که روبروی دریاست و من تازه دیدم که همه دریاها مثل هم هستن وقتی آفتاب روشون میتابه.دوست جونم شکوفه های درخت های تزئینی  گیلاس ژاپنی رو خیلی دوست داره . عصرانه رو برداشتیم و رفتیم پیک نیک زیر اون درختها که البته کنسرت پرنده ها مجانی بود.

هوا تا ۱۰ شب روشنه و من کیف میکنم چون کلی وقت هست برای زندگی کردن و کار کردن و من تازه ساعت ۹ ونیم دیشب رفتم آتلیه یکی از دوستام کمکش که کارهاشو برای نمایشگاه روز شنبه اش آماده کنه و هنوز هوا روشن بود و تازه یه دونه دزد هم نبود و ساعت ۱۱ شب اومدم خونه و تازه هوا تاریک میخواست بشه. تازه دیگه پالتو هم نپوشیده بودم و تازه سوت هم میزدم تو خیابون .

خلاصه که من حالم خیلی خوشه و  خیلی خوشحالم و تو خونه بند نمیشم و همش میخوام برم آفتاب بگیرم ددر برم و گردش و پیاده روی.

عکس این شکوفه ها رو میذارم شما هم کیف کنید.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:47  توسط ناردونه  | 

بعد از کلی انتظار و خون دل خوردن و دعای خیر دوستان و نذر و نیاز همسایه بالائی و ختم انعام وبلاگ بغلی و اینا....

بعد از یه مصاحبه ۴۵ دقیقه ائی و تشخیص بر جدی بودن رابطه من و دوست جونم و استشهاد محلی دال بر حاملگی من با وجود یه نینول ۴ ماه و نیمه و روئیت روی ماهش توسط دکتر مهربون و بعد از اون بازم دو هفته انتظار و همت پست چی محل نامه ائی اومد دم خونه مون که ای ناردونه پاشو بیا ...

من هم وقت رو غنیمت شمرده و امروز بدو بدو رفتم و تالاپی اقامتم رو زدن تو پاسپورتم ...

اون ۴ تا شماره هم تا ۱۰ روز دیگه به حول و قوه اداره مالیات میاد دم خونه...

اینقدر خسته ام که ابراز احساسات رو میذارم واسه پست بعدی چون الان مثل یکی از بزرگان اهل تمیز که گفته بود من هیچ احساسی ندارم....منم ندارم...

به سلامتی خودتون یه کف بلند بزنین...همه کافه گلاسه مهمون من قنادی فرانسه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:39  توسط ناردونه  | 

قلم را به دست میگیرم و بر سفیدی کاغذ می فشارم و انشای خود را آغاز میکنم.

من وقتی به این فکر میکنم که در بچه گی چقدر خر بودم که میخواستم دزد دریائی بشوم  و یا جهانگرد بشوم و با وجود داشتن کلی وسایل دکتری و جعبه کمک های اولیه و پوشاندن لباس پرستاری در بالماسکه مهد کودک  توسط مامان( که اینقدر عر زدم تا مامان برایم لباس و ماسک اسپایدر من خرید و آن را پوشیدم) که سعی میکرد علاقه من را به شغل شریف پزشکی جلب کند من تنها از پنس وسایلم به عنوان موچین برای کندن موهای پاهام و از پتک آن برای زدن در سر دختر عمه ام استفاده میکردم...از خودم خجالت میکشم .

من همیشه مایه نا امیدی مادرم شدم و آخرین بار وقتی بود که بعد از یک سال که از فرار من از دانشکده فنی مهندسی آزاد زیر پل حافظ به دانشکده هنر و معماری میگذشت فهمید دخترش قرار است نقاش بشود و خیلی گریه کرد و گفت که خودتو بدبخت کردی!!!

من وقتی میبینم که اس. عزیز چگونه به جامعه انسانی خدمت میکند و حتی آن دکتر دندانپزشک کم حافظه که نزدیک بود بدون انداختن جلیقه سربی روی شکم من از دندانم عکس بگیرد و من را خاک بر سر کند ...چگونه دردی از یک انسان دیگر کم میکند و به بشریت خدمت میکند خیلی شرمنده میشوم که من دکتر نشدم.

اگر  دیر نبود و من دیپلمم ریاضی نبود و فرق طحال و قلوه را میدانستم خدا را چه دیده ای؟ میرفتم و دکتر میشدم و به جامعه پزشکان بدون مرز میپیوستم و بعد شور حسینی مرا بر میداشت و داوطلبانه به مناطق محروم میرفتم و مدتی در آنجا خدمت میکردم و بعد باز راضی نمیشدم و فیلم هم میدیدم و باز جو گیر میشدم و این بار میرفتم لبنان و عراق و بوسنی و هر جائی که جنگ بود و به مجروحین کمک میکردم و کارهای خطرناک میکردم و شبی از شب ها یهو خمپاره ائی ...تیری ...ترکشی میخوردم و زخمی میشدم و با چشمان اشکبار در آخرین لحضات حسرت به دل میماندم که چرا نقاش نشدم و تازه آنوقت نینول چی میشد؟ دوست جونم چی میشد؟ من چطور میتوانستم حق حیات را از نینولم بگیرم؟  خیلی بد میشد که من این همه آرزو به دل داشته باشم !!!

به خاطر همین من در عین شرمندگی و میل شدید خدمت به بشریت که در جانم شعله میکشد اعلام میکنم که نمیتوانم دکتر بشوم و خیلی خوب است که آدم گذشت داشته باشد و اجازه دهد که بقیه هم به جامعه خدمت کنند و نخواهد همه کارهای خوب را خودش تنهائی انجام بدهد.

من در همین جا انشای خود را به پایان میرسانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:1  توسط ناردونه  | 

یه ضرب المثل چینی میگه آدم  ارره تو کونش گیر کنه بهتره تا دندونش عفونت کنه و درد بگیره!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:13  توسط ناردونه  | 

آدم یه چیزائی تو این دنیا می بینه که شاخ هاش از کونش میزنه بیرون!!!

این مردم مشرق زمین یه وقتائی یه کارائی میکنن ها.تو صفحه اصلی بی.بی.سی یه ویدئو گذاشتن در مورد پرتاب نوزادان از ارتفاع ۱۵ متری یه زیارتگاه در هندوستان روی پارچه سفیدی که توسط مردم نگه داشته میشه برای سلامتی نوزاد...آدم میخواد یه چیزی بگه به اینا.بچه هاشون از فقر و گرسنگی و مریضی میمیرن و لباس ندارن فقط اگه دختر باشه یه خلخال میبندن به پاش و یه سرمه به چشمش میکشن اونوقت میان بچه طفل معصوم رو از اون بالا ول میکنن پائین  که اون جوری گریه کنه و از وحشت جیغ بکشه و زهره ترک بشه واسه سلامتی اش.

همون فشاری که از اون پارچه ممکنه به سر بچه بیاد واسه سلامتی اش تا آخر عمرش کافیه!!!! بماند شوک پرتاب از ارتفاع...

از تصور این که با نینول همچین کاری کنن پشتم لرزید و یه دل سیر زار زدم.

به قول دائی جات ناپلئون...اون چیزی که حدی نداره حماقته قاسم!!!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:0  توسط ناردونه  | 

سر به زنگاه مچشو گرفتیم همچین که وقت نکرد دست و پاشو جمع کنه و خودشو بزنه به خواب! یه پاشو گذاشته بود بالا و فشار میداد و همزمان با یه دستش هل میداد...خوب چی کار کنه بچه ام جاش تنگه؟ دوست جونم با چشم خودش دید که وقتی از درد ناله میکنم یا اشک میریزم علتش همین شازده اس که مامانشو نوازش میکنه...

باورم نمیشد این فسقلی تو شیکم منه... همینجوری هم وول میزد شیطون بلا.تو تمام مدتی که دکتر داشت اندازه هاشو میگرفت من اشکم میریخت پائین.قلبش عین گنجیشک میزد و قلب من از اون تند تر ...وقتی دکتر گفت که همه چیزش خوبه و سالمه یه آرامشی همه وجودمو گرفت که نمیتونم شبیه شو بگم چون شبیه هیچ چیزی نبود.دلم میخواست بیرون بود و انگشتای فینگیلی شو بوس میکردم و عین بچه گربه یه لیس گنده از بالا تا پائینشو میزدم که دو تا قل بخوره .

اون لحظه یه بعد دیگه ائی از عشق رو تجربه کردم .خودم گم شده بودم...یه تیکه از قلبم پیش نینول بود و یه تیکه اش پیش دوست جونم. یهو این موجود کوچولو شد همه معنی زندگی ام ...نتیجه همون عشقی که همه آرزوم بود و پیشم نشسته بود و دستم رو محکم گرفته بود...

 اینم عکسش که یه دستش رو گوششه و اون یکی دستش رو مشت کرده و مامانشو نشونه رفته.

تو رو خدا یه اسفندی چیزیه  هم براش دود کنید چون من اینجا امکاناتش رو ندارم.

           

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:23  توسط ناردونه  | 

امروز در عین بهت و ناباوری من و دوست جونم یه توالت واسه مون آوردن و یه آقای مهربونی که از طرف خدا اومده بود و یه حلقه نور بالا سرش بود وصلش کرد و سیفون رو کشید و راست راستکی آب اومد...من و دوست جونم که بالا سرش وایساده بودیم طی یک واکنش کاملا ناخودآگاه بلند بلند خندیدیم..هی میخندیدیم و یه شادمانی جالبی از خودمون نشون دادیم که فقط وقتی بعد از یه قحطی  طولانی وسط کویر بارون بیاد مردم از خودشون نشون میدن....

من توالت خوشگلمونو افتتاح کردم در حالیکه هنوز خونه تو خاک و خله و هنوز سرویس ها در ندارن.

این شادمانی ۲ برابر میشه وقتی فردا من و دوست جونم میخوایم بریم سونوگرافی و نینول رو ببینیم.

هوا حدود بیست درجه است و آسمون صافه و من باز احساس خوشبختی میکنم و هی دوست دارم دستامو به جای ظرفشوئی تو روشوئی بشورم.از همه بهتر اینه که آینه جدید بالای روشوئی رو پائین تر زدن و من قدم میرسه تو آینه خودمو ببینم و لازم نیست هر بار نوک انگشتای پام بلند شم.

از امشب میتونم هرچقدر دلم میخواد آب بخورم و غمم نباشه که باید تو سطل جیش کنم و سطل پر بشه و مصیبت....

خدایا به همه بی مستراحان جهان مستراح...بی حمامان جهان حمام...و بی انصافان جهان انصاف عطا کن....آمین

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 15:6  توسط ناردونه  | 

یهو با نمیدونم مشت؟ لگد؟ با سر؟ یا با همش چنان زد بهم که یهو جیغ زدم...آآآآآآخ

بعد فکر کرد نفهمیدم...این بار محکمتر زد و من باز جیغ زدم...دوست جونم بدو بدو خودشو رسوند و من همین جوری اشکام پیلیک پیلیک می اومد...دستشو گذاشت رو شیکمم و واسه باباش عین دلفین تکون خورد.حالا شبا نمیذاره بخوابم و هی وول میخوره.تازه باباش هم اضافه شده...نصفه شب اون وول میخوره و باباش غش غش میخنده و من از خواب میپرم.تازه بعضی وقتا ۴ تا اون میزنه یکی من میزنم!!!

نمیتونم بگم چه کیفی داره وقتی دوتائی میبینیم که داره وول میزنه.چه کیفی داره بچه عشق آدم تو شیکمش باشه. تازه من و دوست جونم نینول رو میبریم پارک آخه یه پارک فسقلی دم خونه مون سبز شده که تا حالا چون هوا سرد بود بیابون بود!!!حالا پارک راستکی شده و پر از بچه میشه روزای آفتابی.سال دیگه این موقع من میرم تو آفتاب میخوابم و نینول احتمالا ۴ دست و پا راه میره و من می بندمش به درخت که زیاد دور نره...

خلاصه این نینول جان شده داستانی واسه خودش و من تازه فهمیدم که عزیز دلم یعنی اون...

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:0  توسط ناردونه  | 

دو سه روزه هوا آفتابیه و من همه روز رو تو بالکن یا بیرون میگذرونم.درختای گیلاس ژاپنی حیاط پر از شکوفه شدن و من باز دلم پر میکشه سمت خونه.....

حتما الان حیاط حسابی سبز شده و عطرگلهای درخت زرد آلو و آلبالو و اون بوته رز رونده همه جا رو پر کرده.برگهای انجیر و سایه درختای مو...این موقع ها مامان میگفت بریم حیاط بشینیم ...گاهی همسایه ها هم می اومدن و حیاط رو آب و جارو میکردیم...گاهی وانتی می اومد و میوه میفروخت...ارزون و یه عالمه میوه میخریدیم و تو حیاط میخوردیم...

ای بابا...دیر بجنبم آفتاب میره ...نقد همینه فعلا!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:31  توسط ناردونه  |