دیشب دوست جونم اومد ولی جون ما هم در اومد چون بیشتر از ظرفیت بلیط فروخته بودن و بهش جا نداده بودن و ممکن بود با پرواز بعدی بیاد...
خلاصه که اومد و من از شدت دلتنگی نمیتونستم بخوابم.وقتی هم خواستم بخوابم دیدم نمیشه چون انگار نینول از آهن شده بسکه سنگینه.واقعا انگار یه هندونه محبوبی درسته قورت دادم!!!چند شبه هیچ جوری دیگه نمیتونم بخوابم حتی با گذاشتن ۴ تا بالش پشتم.نزدیک های ۷.۳۰ صبح تونستم بخوابم که خواب با مزه ائی دیدم...
خواب دیدم اس. جون یه باغ خیلی بزرگ داره از اون باغها که توش جوب آب و درخت توت سفید هم داره.یه ساختمون قدیمی هم وسط باغ بود که یه در خیلی بزرگ داشت.روی این در ۲ تا صندوق پست بود یکی بزرگ و یکی کوچیک قرمز.بعد دیدم بی بی یه بسته فرستاده واسه اس. و به پست چی گفته حتما بندازه بسته رو توی این صندوق کوچیکه.اس هم خیلی خوشحال بود و این جعبه قرمزه رو هیچ کس توش چیزی نمی انداخت...همه چیز رو تو اون صندوق بزرگه می انداختن.خلاصه بسته باز شد و توش یه عروسک خیلی خوشگل بود که خود بی بی درست کرده بود با کمک باباش.یه چیزی خیلی از باربی خوشگل تر که گل سرهای پروانه داشت و راستکی باز و بسته میشد عین گل سر واقعی. من به بی بی گفتم واسه منم درست کنه.بعد بی بی گفت که باباش کمکش کرده رفتن پلاستیک خریدن و قالب درست کردن و این عروسک رو درست کرده...
همین موقع دوست جونم تو حموم زد زیر آواز و من از خواب پریدم
داشتم صبحانه میخوردم که موبایلم زنگ زد و بهم گفتن یه جا خالی شده و من میتونم به جای ۳ ماه دیگه از فردا برم مدرسه و شروع کنم زبان بخونم.نزدیک بود جیغ بزنم از خوشحالی.فردا ۸ صبح من و نینول میریم مدرسه.
داشتم هی سعی میکردم خوابمو یه جوری ربطش بدم به این خبر ولی نشد!!!
به هر حال که بی ربط نبوده...