تبليغاتX
ناردونه

ناردونه

هوا ابری و بارونی مثل شمال.باد نسبتا گرمی میاد.جشن نیمه تابستونه و همه تو فکرن که چی کار کنن.چقدر این روزا نقاشی کردنم میاد.اگه نینول بذاره و هی سقلمه ام نزنه یه کارائی دارم میکنم.بچه ام حسابی قوی شده و لگد که میزنه من به شدت آسیب میبینم!! بعضی روزا مثل دیروز از کله سحر تا نصفه شب پا دوچرخه میزنه.تازه فهمیدم که کی پتاسیم های منو میخوره که ماهیچه هام میگیره!

از صبح با هم دعوا داریم.بهش میگم پتاسیم منو بده...میگه نچ! خاله اش (اس جون ) گفته موز براش خوبه حالا تا موز میبینه میگه به به...

میخوام براش یه بلاگ درست کنم و کم کم براش بنویسم و به دنیا که اومد عکس هاشو براش بذارم اونجا.نمیدونم بعدها که بزرگ بشه اونقدر فارسی خوندن یاد میگیره که بتونه این خاطرات رو بخونه ؟!!

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:29  توسط ناردونه  | 

وقتی دلم گرفته و بغض دارم...وقتی از درد کمر شبانه و نفس تنگی موقع خواب اشک میریزم...وقتی یه پام میلنگه از درد و نمیتونم راه برم...وقتی همش سر دلم میسوزه و هرچی میخورم میاد تو گلوم ...وقتی تو خواب نمیتونم از  درد از این پهلو به اون پهلو بشم...وقتی از اضطراب میخوام زمین رو گاز بگیرم...

همه این سختی ها می ارزه به وقتی یهو یه تکون میخوری و عین ماهی سر میخوری تو دلم ...حتی وقتی نصفه شب بیدارم میکنی و دیگه خوابم نمیبره....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:54  توسط ناردونه  | 

کلاس های آمادگی زبان تموم شد و از شهریور کلاس ها شروع میشه.تو همین دوره کوتاه کلی چیز یاد گرفتم.خیلی دلم میخواد میشد تو شهریور با همه درس بخونم ولی اون موقع نینول به دنیا میاد و نمیتونم سر کلاس برم حتی اگه مامانم هم به کمکم بیاد و این موضوع خیلی حالم رو بد کرد ولی در نهایت تصمیم گرفتم که حداقل ۶ ماه رو ندیده بگیرم و همه وقت و نیروم رو بذارم برای بچه داری چون نینول خیلی وقت میبره و دلم نمیاد این زمان رو که خیلی بهش احتیاج داره ازش دریغ کنم.اگه دوست جونم بهم کمک کنه بعدش باز شروع میکنم.

مادر  شدن خیلی سخته.خیلی مسئولیت داره و نمیشه باهاش شوخی کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:1  توسط ناردونه  | 

دوست جونم اومد.معمولا از سفر که میاد یه چیزی برام میاره ولی این بار غیر از شکلات یه چیز جدید آورده بود.

یه عالمه لباس خوشگل واسه نینول.از ذوقم نمیدونستم چی کار کنم.جوراب فینگولی و کلاه منگولی و کلی سرهمی و زیر پوش که روش خرگوش و فیل داره به اضافه یه دامن اسکاتلندی نیم وجبی!!

نینول اولین سوغاتی شو از باباش گرفت.تازه اینا اولین لباس هاش هستن.اینا رو براش یادگاری نگه میدارم که بدونه اولین هدیه رو باباش با چه عشقی براش گرفته... 

این قشنگترین هدیه دوست جونم بوده...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:51  توسط ناردونه  | 

دیشب یهو یه چیزی قلپ تو دلم چرخید.فکر کردم خواب دیدم دوباره شاپالاپ چرخید.جوجه یاد گرفته میچرخه و کله معلق میزنه.از دیشب تا حالا نینول نگو بگو ماشین لباسشوئی...بگو چرخ و فلک.

امروز نینول رفت تو هفت ماه.اینقده دلم براش تنگ میشه.سه ماه دیگه مونده تا بوسش کنم و من دیگه طاقت ندارم.هرچند بعدها دلم برای این روزا که تو شیکمم بوده تنگ میشه.با دوست جونم براش تخت و کمد دیدیم و تو این ماه میریم براش میخریم.بعد یواش یواش یراش لباس و جوراب فینگیلی و کلاه میخرم.عاشق اینم که برم خرید اسباب بازی و مخصوصا جغجغه از اینا که زنبوره و اسب آبی و ایناس و چخ چخ میکنه و فعلا خودم باهاش بازی کنم تا نینول بیاد...خوشحالم که با اون میتونم دوباره بچه بشم و بازی کنم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:53  توسط ناردونه  | 

من و دوست جونم نینول رو ورداشتیم و با کشتی رفتیم یه سفر یه روزه به بلاد همسایه.من هرچی منتظر شدم حتی یه کشتی دزدای دریائی هم نیومد که بهشون ملحق بشم و بریم گنج پیدا کنیم و حتی یه نهنگ هم نبود.هرچی هم یواشکی نگاه کردم یه دونه پری دریائی هم ندیدم!!

خلاصه رفتیم تو یه شهر بندری کوچیک تو یه رستوران ناهار خوردیم که صاحبش یه زن و شوهر عراقی بودن و شوهرش ما رو با ماشینش برد لب ساحل و کلی بهمون حال داد. شنا کردیم و آفتاب گرفتیم و باز باکشتی برگشتیم خونه مون...خیلی بهمون خوش گذشت و خدائیش دوست جونم خیلی خوش سفره...من با بودن نینول و دوست جونم هیچی برای خوشبخت بودن و خوشحال بودن کم ندارم.

دوست جونم مرسی که هستی و یه دنیای بزرگ دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:25  توسط ناردونه  | 

امروز عصبانی بودم.بعد از مدرسه رفتم واسه خودم لباس بگیرم که از تو این شلوار کرم رنگ که از کمر به بالاش کشداره و به تنم دوخته شده بیام بیرون و بشورمش چون صواب داره و روز تولدم یه چیز خوشگل بپوشم.رفتم دونه دونه مغازه ها رو دیدم و هی حالم بهم خورد بسکه زشت بود همه چیز.این مد عجب مکافاتیه اگه یکی نخواد رو مد بگرده و ساق نپوشه و دامن یه وجب بالای باسن نخواد و یه گونی بخواد که بکشه تنش باید چی کار کنه؟ اون چیزهائی هم که من یه ذره خوشم می اومد تنم نمیرفت و با این شیکم قلمبه هر هر به خودم میخندیدم و تازه اینقدر گرون بود که نمیشد واسه این ۳ ماه خریدشون و بعد دیگه ازشون استفاده نکرد.محض رضای خدا یه دامن کش دار نبود که من بگیرم و راحت باشم.دست از پا دراز تر رفتم ۲ تا حوله خریدم و یه پادری واسه حموم و اومدم خونه.

اینم از امروز....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 2:46  توسط ناردونه  | 

من خیلی خوشحالم میرم مدرسه.همیشه درس خوندن احساس نشاط بهم میده و دلم لک زده واسه امتحان دادن.امروز به یاد قدیم یه ساندویچ نون پنیر خیار درست کردم و بردم ولی نمیدونم چرا اون بو رو نمیداد؟مامان که برام لقمه میگرفت همه تو هم خیس میخوردن و یه بوی خوبی میداد...شاید چون نونش تافتون تازه بود.برگشتنی هم بستنی میخورم و بدون نگاه سنگین مردم که دختر نباید تو خیابون بستنی لیس بزنه کلی بهم می چسبه.نینول هم یه دوست پیدا کرده چون یکی از همکلاسی هام هم حامله اس و قراره با هم دوست بشن بچه هامون. سر کلاس این دو تا همش با هم حرف میزنن و نمیذارن ما درس بخونیم.نینول تازه گی ها یاد گرفته انگشتشو میکنه تو ناف من و هی می چرخونه و من نصف کلاس رو سرپا می ایستم و همین کارش باعث شد برم پای تخته دیکته بنویسم چون معلممون گفت حالا که سرپائی بیا بنویس.۱۰ روز دیگه کلاس ها تموم میشه و سه ماه تابستون میشه

یادش به خیر...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 16:17  توسط ناردونه  | 

اگه دوست جونم بخواد هر ساعتی از روز بخوابه بدخلق میشه اگه صدای قرچ و قوروچ و خش خش اینا بیاد.اونوقت من باید نوک پنجه راه برم و کارای بیصدا بکنم یا اینکه منم بگیرم بخوابم و چون دقیقا رووبروی تلویزیون رو کاناپه میخوابه حتی تلویزیون هم نمیتونم ببینم....مثل بچه گی ها که وقتی مامان و بابام سر ظهر میخوابیدن من و خواهرم هم به زور باید میخوابیدیم و جیگرمون خون میشد که بارباپاپا یا سندباد داشت و ما نمیتونستیم ببینم چون بابای من هم دقیقا جلوی تلویزیون میخوابید.گاهی راضی میشدیم بی صدا فقط تصویر ببینیم ولی حال نمیداد.بعد یواشکی بلند میشدیم و میرفتیم یه گوشه نقاشی میکردیم یا میرفتیم حیاط آب بازی یواشکی یا ماجرا جوئی یا شکار گربه با زنبیل و پنیر.

دلم میگیره و یاد خواهرم می افتم که اگه الان اینجا بود با هم میرفتیم بیرون و کلی کار میتونستیم بکنیم با هم که بهمون خوش بگذره. راستش خیلی پشیمونم که بلیطمو فرستادم مامانم ببره پس بده.کاش حرفشونو گوش نمیکردم و میرفتم ایران و الان کیش پیش خواهرم بودم و کلی بهمون خوش میگذشت یا اینکه میرفتیم واسه خودمون توتندیس و گلستان میچرخیدیم یا میرفتیم استخر و اینقدر با هم میخندیدیم که از چشمامون اشک می اومد مثل الان که داره اشک از چشمام میاد ولی از دلتنگی اش.سه شبه همش خوابشو میبینم...

ولی الان دیگه نه میتونم ماجرا جوئی کنم و نه تنهائی حال میده برم بیرون.اون موقع ها یکی از کارائی که میکردم این بود که مثل امروز میرفتم جلو آینه و موهامو قیچی میکردم با این تفاوت که اون روزا واسه خودم تا وسط پیشونی ام چتری میزدم و فکر میکردم خوشگل میشم و میرفتم بیرون و همه میفهمیدن کار خودمه ولی امروز پشت موهامه و کسی نمیفهمه و واسه این میزنم که یه کم غصه هام سبک شه و بعدش میام یواش یه جوری که کیبورد صدا نکنه و صدای هق هق گریه ام دوست جونمو بیدار نکنه بلاگ مینویسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:23  توسط ناردونه  | 

دیشب دوست جونم اومد ولی جون ما هم در اومد چون بیشتر از ظرفیت بلیط فروخته بودن و بهش جا نداده بودن و ممکن بود با پرواز بعدی بیاد...

خلاصه که اومد و من از شدت دلتنگی نمیتونستم بخوابم.وقتی هم خواستم بخوابم دیدم نمیشه چون انگار نینول از آهن شده بسکه سنگینه.واقعا انگار یه هندونه محبوبی درسته قورت دادم!!!چند شبه هیچ جوری دیگه نمیتونم بخوابم حتی با گذاشتن ۴ تا بالش پشتم.نزدیک های ۷.۳۰ صبح تونستم بخوابم که خواب با مزه ائی دیدم...

خواب دیدم اس. جون یه باغ خیلی بزرگ داره از اون باغها که توش جوب آب و درخت توت سفید هم داره.یه ساختمون قدیمی هم وسط باغ بود که یه در خیلی بزرگ داشت.روی این در ۲ تا صندوق پست بود یکی بزرگ و یکی کوچیک قرمز.بعد دیدم بی بی یه بسته فرستاده  واسه اس. و به پست چی گفته حتما بندازه بسته رو توی این صندوق کوچیکه.اس هم خیلی خوشحال بود و این جعبه قرمزه رو هیچ کس توش چیزی نمی انداخت...همه چیز رو تو اون صندوق بزرگه می انداختن.خلاصه بسته باز شد و توش یه عروسک خیلی خوشگل بود که خود بی بی درست کرده بود با کمک باباش.یه چیزی خیلی از باربی خوشگل تر که گل سرهای پروانه داشت و راستکی باز و بسته میشد عین گل سر واقعی.  من به       بی بی گفتم واسه منم درست کنه.بعد بی بی گفت که باباش کمکش کرده رفتن پلاستیک خریدن و قالب درست کردن و این عروسک رو درست کرده...

همین موقع دوست جونم تو حموم زد زیر آواز و من از خواب پریدم

داشتم صبحانه میخوردم که موبایلم زنگ زد و بهم گفتن یه جا خالی شده و من میتونم به جای ۳ ماه دیگه از فردا برم مدرسه و شروع کنم زبان بخونم.نزدیک بود جیغ بزنم از خوشحالی.فردا ۸ صبح من و نینول میریم مدرسه.

داشتم هی سعی میکردم خوابمو یه جوری ربطش بدم به این خبر ولی نشد!!!

به هر حال که بی ربط نبوده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 14:32  توسط ناردونه  | 

وقتی نیست خونه سرده و من تو خونه بند نمیشم.دلم میخواد بیرون باشم و یه جوری بگذره.شب که میشه نمیتونم بخوابم و تا صبح قل میخورم و دلم میگیره.نینول هم همینطور این سه روزه طفلکی کم وول وول خورده گاهی نگرانش میشم و کلی التماسش میکنم که یه وول بخور که خیالم راحت شه.امروز هم اگه بگذره دوست جونم میاد.

چقدر دلمون براش تنگ شده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 15:11  توسط ناردونه  | 

بعضی ها میگن  طرف خوش شانسه...بد اقباله...

ولی آدم هرچی میکشه از کارای خودشه و نتیجه عملکرد آدم دیر یا زود تو زندگی اش تاثیر میذاره حتی اون ظریف ترین افکار آدم که فکرشم نمیکنه که اینقدر مهم باشه!

فقط خود آدم مسئول اون چیزیه که سرش میاد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 2:0  توسط ناردونه  | 

شاید هیچوقت اینقدر صبور نبودم.وقتی فکر میکنم این چند ماه اخیر چقدر درد کشیدم و چقدر حالم بد بوده و یه شب نتونستم درست بخوابم تعجب میکنم از خودم.وقتی یه چیزی تو دلم مثل یه ماهی بزرگ   یهو وول وول میزنه مخصوصا دم صبح که تازه خوابم برده... همه چیز یادم میره.این یه هفته اخیر از صبح تا شب تکون میخوره و من دیگه خودم نیستم.هنوز دوست جونم تکون های نینول را خوب حس نمیکنه ولی تا دستشو میذاره رو شیکمم نینول میاد زیر دستش قر میده ...انگار فرق دست من و اونو می فهمه و من چقدر دلم میخواد برای دوست جونم بگم داره اون تو واسه باباش خودشو لوس میکنه !

آخ که چقدر دلم واسه دمرو و به شیکم خوابیدن تنگ شده...همش ۳ ماه و نیم دیگه مونده.چقدر زود میگذره...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 19:11  توسط ناردونه  |