تبليغاتX
ناردونه

ناردونه

چیز خاصی اتفاق نمی افته.همه چیز آروم و طبق یه نظم کسالت آور و قابل پیش بینی میگذره.یه ریتم همیشگی.هیچ چیز آدم رو سورپرایز نمیکنه.هیچ اتفاق عجیبی نمی افته ...حتی یه دیدار غیر منتظره که جا بخوری.مهمونی رفتن هم خیلی حال نمیده تازه فهمیدم چرا ! چون همون جوری که تو خیابون میریم مهمونی هم همون جوری میریم و دیگه حتی انگیزه به خود رسیدن و قرتی بازی هم نیست.شاید باید یه چیزی در من تغییر کنه یا یه عادتی...یه ذهنیتی که من بلد نیستم...شاید اونوقت بتونم یه جور دیگه از یه چیزای دیگه لذت ببرم! یه کم بعید به نظرم میاد بعد از این همه سال بتونم خودم رو اونقدر با یه جامعه و فرهنگ دیگه تطبیق بدم که بتونم از یه چیزهائی اینقدر کسالت بار و بی هیجان لذت ببرم...یه مقاومتی درونم هست که حتی نمیتونم اون شرایط رو تصور کنم...

یه جور تنهائی تو فضا...همه جا... هست ....که... تلخه...خیلی تلخ! میترسم بگم و بهم بخندن که این همه رفاه و امنیت احساس مردگی بهم میده!

لباس پر رنگ پوشیدن دهاتیه اینجا...کرم/ خاکستری /سفید/مشکی/زیتونی...تو تابستون آبی کمرنگ/صورتی نوزادی/گاهی یه زرد بی رمق رنگ های شیکی هستن!!! اونوقت من دلم میخواد عنابی و نارنجی رو با هم بپوشم... دور چشمام مداد زنگاری بکشم و گوشواره های بلند فیروزه ائی بندازم...خلخال نقره ائی  ببندم دور پام که دیلینگ دیلینگ صدا بده...چشمامو ببندم و با یه موزیک شرقی وسط این همه بی حالی برقصم

دلم میخواد همه جا رو رنگ کنم...زردو نارنجی...یه تاش قلم زنگاری و چند تا لکه سرخابی و یه عالمه خط های قرمز ورمیلیون و قرمز آلیزارین

اون ماهی زنگاری وسط تابلوم وسط اون سطوح قرمز و نارنجی دلم رو باز میکنه.تموم که شد عکسشو میذارم همین جا...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:47  توسط ناردونه  | 

صبح که از خواب بیدار شدم دلم میخواست چشمامو که باز میکنم تو خونه پیش تو  بودم و با صدای تو از خواب بلند میشدم.بعد خودمو میزدم به خواب که بیای نازم کنی و قلقلکم بدی تا بیدار شم و ازم بپرسی چی خواب دیدم و من خواب شب قبلم رو برات بگم.موهامو شونه کنی و ببافی و من لوس لوست بشم. همون جا سرمو بذارم تو بغلت و یه دنیا نفس بکشمت...

صبحانه رو روی میز آشپزخونه چیده باشی و برام آب هویج و گوجه فرنگی بگیری و  به زور بهم گردو بدی و مثل هر روز بگی که واسه چروک نشدن دور چشم خوبه...همون جوری که داری کار میکنی تو سایه روشن پنجره پشت سرت چشمامو نیمه تنگ کنم و بازی نور رو رو صورتت مهربونت ببینم...همون جا بشینم و ساعتها با هم حرف بزنیم.چقدر دلم برای گپ زدن های همیشگی با تو ....دلم برای مهربونی و عطر بغلت تنگ شده...بعدش مثل بچه ائی که از مامانش یه چیزی بخواد بگی...ناردونه بیا با ماشین بریم بازار روز خرید کنیم...ولی من این بار غر نزنم که جای پارک نیست و نذارم به خواهش بیفتی یا خودت چرخ خریدتو برداری و پیاده بری تو گرمای تابستون برام هندونه بخری که دلم خواسته...تمام روز رو پیشت بمونم و هیچ تلفنی رو جواب ندم و با هیچ کس قرار نذارم و هر جا خواستی ببرمت...ایمیلتو با حوصله چک میکنم ببینیم خاله برات عکس فرستاده یا نه؟ برات درس های آوازمونو  هر چند بار که خواستی میریزم روی پلیرت که هر چقدر دوست داری گوش بدی و با هم تحریر های ماهور رو میخونیم.یادته بهم میگفتی همه حقوقتو میدی بهم که نرم سر کار و بمونم کنارت؟ حاضرم همه چیزمو بدم و یه ذره کنارت باشم.... 

نمیدونم چرا اینقدر دور لبام شوره...  

راستی این همه مهربونی و صبر رو از کجا آوردی؟چه جوری دوری منو طاقت میاری ؟ میدونم تو تنهائی هات همیشه چشمات خیسه و دور لبات شور میشه...

شنیدم خونه رو دست تنها بنائی کردی و همه جا رو که من میگفتم کهنه شده نو نوار کردی که من میام خونه قشنگ باشه! بمیرم که اینقدر تنها بودی...چرا من نیستم که کمکت کنم؟ شنیدم که چقدر دلت میخواد دستتو میذاشتی رو دلم و تکون های مغز بادومتو حس میکردی!!!

چرا هنوز دور لبام شوره؟

خدا کنه زودتر بیای که دیگه داره ته مونده همون یه ذره صبری که از تو به ارث بردم تموم میشه و میدونی که دخترت بد جوری دیوونه است!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 15:33  توسط ناردونه  | 

 

همیشه جنگل برام سرشار از رمز و راز بوده!

بوی خزه های بارون خورده و برگهای پوسیده و صمغ کاج های سوزنی...بوی شاه بلوط های رو زمین ریخته و قارچ های بعد از بارون سبز شده...دنبال حلزون های کوچیک و بزرگ لای برگ ها گشتن...عمق سبز بی نهایتش...سایه ها و بازی نور لای برگها...

معبر هائی از علف های هرز بلند و بوته های وحشی که به هم گره میخورن و باید سر رو خم کرد و از میونشون رد شد ...میشه اونجا قایم شد و ساعتها نشست و از چشم غول جنگل و جادوگر بدجنس مخفی موند...پناه گرفتن زیر برگهای پهن یه درخت وقتی یهو رگبار میگیره...کشف بوته های تمشک و انواع میوه های جنگلی...طعم گس یه میوۀ سبز عجیب و سوزش گلو و ترس از سمی بودنش... صدای باد وقتی لای برگها می پیچه و تق تق بارون رو برگها...سمفونی پرنده هائی که خدا میدونه چه رنگی دارن و رو شاخۀ کدوم درخت میخونن!

تو مه گرفتگی سبزش دنبال رشته موهای بلند پری جنگل که به شاخه ها گیر کرده و  سفیدی پیرهن حریرش لای بوته ها گشتن... از پل چوبی روی نهر آب رد شدن و قیژ قیژ پل زیر پاها و لرزیدن و ترس از افتادن...

تاج درست کردن با گل های وحشی و رقصیدن زیر نم بارون...کشف یه سوراخ تو تنه یه درخت کهن سال و خیال دور یه غار و یه لونه وسط جنگل...خیال عمو جنگلی و تبر و ریش پر پشتش و کتری دود گرفته و چای زغالی اش...

همه اینا منو جادو میکنه.می شم آلیس تو سرزمین عجائب ...می شم شنل قرمزی... مثل خوندن اون کتابهای کودکی که هر صفحه شو که ورق میزدی عکس هاش باز میشد و حجم میگرفت و یهو گم میشدی تو سرزمین قصه ها..

شوق چیدن تمشک های رسیده منو  میکشونه به سمت جنگل پشت صخره های رو به دریا و دلم یه سبد میخواد که حلقه شو بندازم تو دستم...از دوست جونم عقب می مونم و از کف دستش مثل سنجاب میخورمشون و دور دهنم قرمز و بنفش میشه و عین خیالم نیست که لک رو لباس هام نمیره...براش میوه میچینم...رو هر تنۀ افتاده درخت تاب تاب عباسی میکنم...از گرگ بد جنس و خرس وحشی میترسم و دنبال تیر رابین هود میگردم...با خودم حرف میزنم و آهای آهای ای گرگه رو میخونم و از دوست جونم جلو میزنم و راه میون بر پیدا میکنم و اون مهربون میخنده و من یادم میره سی و سه سالمه...

وای که نینول بزرگ شه چقدر با هم بازی کنیم...راستی چه خوبه آدم واسه کودک درونش یه همبازی داشته باشه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 15:38  توسط ناردونه  | 

دو سه روزه که من و دوست جونم هر کدوم تو اتاقمون داریم کار میکنیم.دوست جونم داره کارهاشو میکنه که نینول اومد یه کم سبک شه کاراش و من هم نقاشی میکنم.یه کار دو لته ائی واسه تو هال با رنگ های اکر و قرمز اخرائی و عنابی و طلائی.

 فقط موقع سه وعده غذائی و گاهی هم چای خوردن وسطش و آخر شب موقع ساز زدن  هم دیگه رو میبینیم.۴ مضراب ماهور رو با هم تمرین میکنیم و تقریبا هماهنگ میزنیم با هم...

وقتی اون ظهر یه چرت میخوابه من میام اینجا مینویسم چون اون کامپوتر فارسی نمینویسه.

دلم براش تنگ میشه.گاهی فقط از لای در نگاش میکنم بدون حرف و صدا...گاهی هم اون میاد بالا سرم و یه نگاهی به کارم میکنه و زود بر میگرده سر کارش.

شاید عصری با هم بریم بالای صخره ها و به دریا گوش کنیم...این کار ذهن هر جفتمونو خالی میکنه...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 18:42  توسط ناردونه  | 

دوست جونم باز رفته سفر و فردا میادش.امروز کله سحر مامائی که میرم پیشش زنگ زد و از خواب بیدارم کرد و گفت باید هفته دیگه برم سونوگرافی چون ممکنه حجم آب داخل رحمم زیاد شده باشه و علت بزرگی رحمم این باشه.علیرغم هزار جور نگرانی سعی میکن خونسرد باشم و به قسمت خوب قضیه که دیدن نینوله فکر کنم.خدا کنه تو وضعیتی باشه که ببینیم شومبول داره یا نه!!! هر بار میرم بیرون و میخوام براش لباس بگیرم دست خالی بر میگردم چون همه چیزائی که خوشم میاد لازمه بدونم دخمله یا پسره.

جوجه جاش تنگ شده و به زحمت خودشو تکون میده.انگار با انگشت میزنه به شیشه...تق تق تق...دیگه مثل هفته های پیش لگد و مشت نمیزنه.بیشتر شبیه نبض محکم شده تکون هاش که گاهی از رو لباس تکونشو میبینم.

دیگه نمیتونم دولا بشم و اگه چیزی بیفته رو زمین بیچاره میشم که صد البته روزی هزار بار همه چیز از دستم می افته.دیگه نمیتونم سرپا جوراب یا شلوارمو بپوشم ...باید بشینم و این کار رو بکنم. موقع مسواک زدن شیکمم نمیذاره تو روشوئی خم بشم و تازه دستم هم به سختی به شیر ظرفشوئی میرسه. من تو این فکرم که آدمهای چاق که شیکمشون قلمبه است چیکار میکنن؟چه جوری دولا میشن؟

........

دیشب تا نصفه شب بیدار بودم و نقاشی میکردم ولی به زحمت.من باید به فکر یه سه پایه باشم.از سر پروژۀ پایان نامه ام عادت کردم رو زمین میشینم کار میکنم ولی الان دیگه نمیتونم. ۴ تا کار نصفه دارم که باید تمومشون کنم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 2:55  توسط ناردونه  | 

امروز یه جوری شدم...همچین مدل ولو شدن و لم دادن و چرت زدن رو مبل...حتی حال عوض کردن کانال تلویزیون هم نیست.دوست دارم پنجره ها رو باز بذارم که کوران هوا شه و هوا هم که نیمه ابریه و بوی چمن های نم خورده بیاد تو و به صدای این جوجه پرنده ائی که هنوز خوندن رو یاد نگرفته و وسط چه چه زدن بقیه بی وقفه میگه جیک جیک گوش کنم...

چقدر دلم میخواد پیش خواهرم تو کیش بودم.دلم شرجی و رنگ فیروزه ائی دریای جنوب و یه غواصی مبسوط میخواد.نمیدونم سال دیگه میتونم برم باز غواصی یا نه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 16:42  توسط ناردونه  | 

از صبح تا حالا ۴۰۰۰۰۰ کالری سوزوندم بسکه خندیدم!!!یه جوری که نفسم بند میاد و ماهیچه های دلم میگیره ولی خنده ام بند نمیاد و نینول طفک نتونسته بخوابه بچه ام...

این مهران مدیری فوق العاده است.من تازه موفق شدم سریال مرد هزار چهره رو ببینم...

از وقتی اومدم اینجا هیچ وقت اینقدر نخندیده بودم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 1:46  توسط ناردونه  | 

پست امروزم رو صبح داده ام ولی یه چیزی باعث شد باز بنویسم و اونم یه نوستالژیه...

امروز روز گرمیه و به قول دوست جونم انگار این سرزمین هیچوقت سرد نبوده.از اون روزای گرم که یه سکوت عجیبی هم داره...گرم وکش دار که میشه همه روز رو تو سایه ولو شد و کتاب خوند و خیال پردازی کرد...

دوست جونم رفت خرید و میوه و سبزیجات خرید و مثل هر روز یه هندونه گنده که حسابی شیرین بود.داشتم یخچال رو مرتب میکردم و جا باز میکردم برای چیدن وسایل که یهو رفتم تو یه فضای دیگه و نا خودآگاه نشستم و سرمو کردم تو یخچال...فلاش بک شد به سه..چهار سال پیش...

یه خونه داشتیم تو خیابون دیباجی جنوبی.یه خونه که کفش سرامیک قهوهائی بود و پنجره پذیرائی اش باز میشد به یه کوچه پر درخت که یه جوب آب زیرش بود و همیشه صدای شرشر آب می اومد و من شبای تابستون عاشق اون صدا بودم.گاهی شبا میرفتم لب جوب می نشستم و تا سوسک نمیدیدم همون جا می موندم...

از تو اتاق خوابش ۵ تا پلۀ کوچیک چوبی میخورد و میرفت بالا و یه اتاق کوچولو بود که سقفش یه کم از خودم بلند تر بود و دستم رو دراز می کردم میرسید به سقف. تنها پنجرۀ بی شیشه اش که یه تو رفته گی طاقچه مانند داشت باز میشد به نورگیر که خودم توری بهش چسبونده بودم.یه پارچه قرمز از جمعه بازار گرفته بودم و پردۀ پنجره کوچیکش بود که با میخ کوبیده بودمش به دیوار و یه گردن بند زنگوله دار قدیمی آویزون بود جلوش .باد که میاومد دیلینگ دیلینگ صدا میداد.جلوی طاقچه اش پر از انار خشک و شمعهای دست ساز و کاسه چل کلید بود...دو تا صندوق قدیمی که وسایل نقاشی و رنگ هام توش بود و یه چهار پایه و کلی بوم ...این اتاق معبد و جای خلوت و نقاشی و شب زنده داری من بود که همیشه بوی عود صندل میداد.تابستونا که کولر رو میزدم باد پرده رو میچسبوند به توری اش و هوا رو میبرد بیرون...هیچ صدائی توش نمی اومد...یه گلیم کهنه قرمز کفش بود که همیشه رنگ میریخت روش...

آشپزخونه ائی با کابینت های بزرگ و بلند داشت که کانترش خیلی پهن بود و همیشه میز بزرگ مهمونی هامون بود..

ظهرهای پنج شنبۀ تابستون چرخ خرید رو بر میداشتم و میرفتم پیاده از کوچه باغهای پشت خونه تا بازار روز اختیاریه.کلی خرید میکردم و همیشه شربت آب پرتقال سن ایچ  و بیسکویت نسترن هم تو خریدم بود.بعد کشون کشون می آوردمش تا خونه و از گرما هلاک بودم.میوه ها رو میشستم و می ذاشتم تو یخچال و خنکی هوای تو یخچال حالم رو جا می آورد.یه لیوان گنده شربت پرتقال با یه عالمه یخ درست میکردم و با بیسکویت میبردم تو همون اتاق کوچیکه که لونه ام بود و مینشستم رو یکی از صندوق ها و زندگی همون لحظه بود...اون موقع ها سیگار میکشیدم و دود سیگارم از پنجره با باد کولر میرفت بیرون.

روزائی که مهمونی داشتیم یه حال دیگه بود.تا نصفه شبش بیدار بودم و الویه درست میکردم و نمیدونم چرا شبها دلم نمیگرفت؟ یه جور عجیبی این خونه زنده بود.مینشستم کف آشپزخونه و دلم نمیخواست بلند شم...روز مهمونی همه می چپیدن تو لونۀ من و بیرون نمی اومدن.همۀ دوستام عاشق اون اتاق بودن.چقدر مهمونی گرفتیم تو اون خونه!! عاشق شبای بعد از مهمونی بودم و تا نصفه شب آشپزخونه تمیز کردن...

اون روزا همه با هم مهربون بودن...یه جور خوشی خاصی بود...از اون خونه که رفتیم همه چیز عوض شد حتی سرنوشت آدمهائی که تو اون خونه می اومدن...

خیلی ها جدا شدن...بعضی ها با هم قهر کردن و دشمن هم شدن...خیلی ها رفتن یه جای دیگه دنیا...بعضی ها ازدواج کردن...

خلاصه که از اون خونه یه خاطره غریبی تو ذهن من مونده و اون صدای جوب آب و بوی خوش شادمانی

امروز که در یخچال رو باز کردم یهو رفتم تو اون روزا...

یادش به خیر

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 15:34  توسط ناردونه  | 

داشتم وبلاگ دوستان رو میخوندم.آنکس که ندانست گردنش درد میکنه و من براش کامنت گذاشتم و چند تا نسخه هم پیچیدم و توصیه کردم بعد یه نگاهی به کامنت بقیه کردم و ترکیدم از خنده.یادم افتاد ماشاالله بزنم به تخته ما جماعت ایرانی همه از دم بی نظام پزشکی دکتریم من جمله خودم!!!...سونوگرافی میکنیم ...جواب آزمایش تشخیص میدیم...!!!

کافیه یه کم بی حوصله باشی اقدس خانوم برات تجویز میکنه یه آمپول ب۶/ب۱۲ رو قاطی کنه و برات بزنه...ملت با اعتماد به نفس داروهای خطرناک واسه هم تجویز میکنن اگه هم مثل من خیلی بیق باشن و جای معده و قلوه رو ندونن میگن مال اعصابه

اینجا من رفتم پیش ماما ازش یه سئوال کردم...میگه من نمیدونم باید از متخصص بپرسم و با پزشک مشورت کنم بعد بهت بگم...!!!

البته من فرق میکنم ..اگه نسخه میپیچم و تجویز میکنم ...علتش اینه که دوست دکتر دارم...اگه دوست دکتر ندارین لطفا نسخه نپیچینبریدحد اقل مفاتیح رو بخونین...یا نه؟ چند تا وبلاگ هست اگه خواستین بهتون آدرسشو میدم اونو اول بخونین بعد نسخه بدید...

با آرزوی سلامتی برای همه مسلمین یادمون نره پشت دفتر چه بیمه ها نوشته چی؟ یا من اسمه دوا و ذکره شفا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:37  توسط ناردونه  | 

اگر راحت به دستش بیاریم...اگر براش خون دل نخوریم...اگر بدونیم مال خودمونه...اگر امن باشه و نگران از دست دادنش نباشیم...

اگر...اگر...اگر...

قدرش رو نمیدونیم

این ویژگی ما آدمهاست!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 19:3  توسط ناردونه  | 

نمیدونم چرا آدمها سرشونو نمیندازن پائین و زندگیشونو نمیکنن؟اگه به زندگی خودشون نگاه کنن پر از مشکله و جای دلسوزی دارن ولی به جای اینکه به خودشون برسن سرک میکشن به زندگی بقیه.خبر میبرن و خبر میارن و بی اینکه ازت بپرسن که دوست داری از فلانی چیزی بشنوی راجع بهش حرف میزنن.این خاله زنک بازی حالم رو بهم میزنه و دیگه ظرفیتم تکمیله برای شنیدن این مزخرفات و زیاد نمونده که لبریز شه حوصله ام.تا الان هم خیلی صبوری کردم ولی دیگه خسته شدم...

این حق هر آدمیه که تو آرامش زندگی کنه و فضای شخصی خودشو داشته باشه.خیلی چیزا داره برام بی ارزش میشه که دلم نمیخواد این اتفاق بیفته.معمولا وقتی به این حد میرسم یه چیزی تو درونم تغییر میکنه که دیگه مثل روز اولش نمیشه و وقتی یه آدمهائی از چشمم بیفتن دیگه هر چقدر هم عزیز باشن نمیتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم...مخصوصا اگر ازشون رنجیده بشم. تجربه اینو بارها ثابت کرده...اگر خوشحالی از یه رابطه ائی بره و اون رابطه تبدیل بشه یه یه رابطه فرسایشی بهتره که نباشه حالا اون آدم هرکی میخواد باشه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 16:17  توسط ناردونه  | 

یه زمانی خواب دیدن بهترین بخش زندگی ام بود.یه زمانی سرچشمه همه الهام و خلاقیتم بود.یه وقتائی تنها جائی بود که تو روزای فراق و دلتنگی میتونستم ببینمش و همه روزم پر از حضورش بشه.یه روزائی خوابهام پر از آرزوهام بود...

این روزا همش کابوس میبینم.همش خواب های ترسناک میبینم و همه ترس ها و نگرانی هام میاد تو خوابم.این روزا خواب هام پر از حضور و تهدید سایه های مزاحمه...این روزا تو خواب  کابوس از دست دادن همه آرزوهای خواب دیده رو دارم...

خدایا دیگه خواب نبینم....دیگه خواب نبینم....

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 15:48  توسط ناردونه  | 

امروز چادرمو بستم دور کمرم و رفتم در خونه همسایه که پاچه شو بگیرم

مرتیکه چلقوز آمده بالاسر ما خونه گرفته و هنوز خاطره بد بنائی و صدای اره و مته اونا یادمون نرفته این شروع کرده ول هم نمیکنه.آقا نجار تشریف دارن و کارگاهشون تو اتاق بالا سر اتاق خواب نینوله و انگار خیال دارن همه خونه رو با چوب تزئین کنن.از صبح کله سحر بالا سر ما شروع میکنه اره برقی میکنه و میسابه و میخ میکوبه و گاهی هم تا ۱۱ شب ول نمیکنه.من هم تو خونه سر سام میگیرم.اول گفتیم تازه اومده داره خونه شو درست میکنه.پارکت ساب زد هیچی نگفتیم...کمد عوض کرد...کابینت عوض کرد...

صبح با سر درد رفتم در خونه شون و تو آسانسور فکر کردم تا درو باز کرد با مشت برم پای چشمش..نه!

درو که باز کرد یهو یه جیغ بزنم که موهاش وزوزی شه...نه! خلاصه که به نتیجه نرسیدم و اونم درو باز نکرد

رفتم خرید و اومدم تو حیاط از پنجره همو دیدیم و داشت یواشکی نگاه میکرد که ناردونه زبل مچشو گرفت و یه بای بای کرد باهاش که یعنی  ای مادرتو ...خدا بیامرزه...درقید حیاطن..یا حیاتن؟

یه نیم ساعتی صداش بند اومد و باز شروع کرد...به ناموس زهرا اگه این دفعه بی موقع قر قر کنه زنگ میزنم پلیس یا کوکتل مولوتوف می اندازم خونشون.بعدشم کلی فحش بد بد مادر برادر پدر مینویسم به فارسی که نتونه بخونه و دق کنه و دل منم خنک شه...تازه به نینول هم یاد میدم که به رسم مامانش بره ...وووووووویبره ....ووووووووووی بره ....هر کار دوست داره بکنه در خونشون و ببینم از خون من چیزی تو رگ هاش هست یا نه؟این از آزمایش ژنتیک هم بیشتر ثابت میکنه بچه منه یا نه؟

فکر کنم داستان داریم ما با هم...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 19:0  توسط ناردونه  | 

این روزا با دوست جونم کلی میخندیم.یکی از علت هاش داستان اسم پیدا کردن واسه نینوله.یه سایت پیدا کردم که از توش اسم پیدا کنیم و من هم هیچ وقت نمیتونم یه کاری رو بی خنده و جدی بگذرونم.داشتم واسه دوست جونم اسم ها رو بلند میخوندم که اونائی رو که اونم دوست داره تو رزرو بنویسم بماند که سر قدرت الله و حشمت الله کلی خندیدم.بعضی اسم ها اینقدر مسخره بودن که آدم رو دیوار هم نمیشد بذاره و بعضی هاش رو اگه یه حرفش عوض میشد کلی خنده دار میشد...من به دو تا اسم رسیدم که در کنار گلاویز جالبات بشه روش کار کرد... پوشک و  ترمز

یه بهونه دیگه خنده نریشن نینوله که به مامانش وحی میشه.خودم تنهائی از صبح با این فانتزی ها که هی به بهانه های مختلف داستان جدید بهش اضافه میشه میخندم و برای دوست جونم هم میگم که چی میگه.نینول فعلا فقط فعل خوردن رو یاد گرفته و ما از صبح با هم هی صحبت میکنیم.هر چی که خوشمزه باشه میگه به به به به با یه صدای دورگه آروم انگار که میخوای کسی از خواب بیدار نشه...ولی هر کاری میکنم نمیفهمه که یه سری چیزا خوردنی نیست.مثلا وقتی میگم مامان بریم بیرون هوا بخوریم یهو میگه به به به به به اصلا هم متقاعد نمیشه که نمیشه و دهنش رو باز میکنه یا تو حموم میگم مامان یه وقت لیز نخوریم...میگه به به به به بخوریم

معمولا این افعال رو اشتباه میکنه...هوا بخوریم...باد بخوره...گول خوردی؟ زمین نخوریم...لیز نخوریم...زنگ خورد... و از این جور موارد

داشتم فکر میکردم که چقدر زبون فارسی سخته.چقدر موارد عجیب غریب داره که ما به مرور زمان یاد گرفتیم و بهش فکر نمیکنیم.میگیم ضربه زدم...ضربه خوردم....زنگ زدم...زنگ خورد و امیدوارم وقتی نینول داره فارسی یاد میگیره از اونائی نباشه که هی بگه چراااااااااا؟ بعد من براش هی بگم و بگم و بگم باز بگه چراااااااااااا؟

امروز فهمیدم که نینول تو آب نفس میکشه و ریه هاش پر از آبه و دلم واسه اش غش رفت.همینه بچه صداش در نمیاد و من هی بهش میگم آواز بخون میگه قلپ قلپ قلپ!!! اونم اس عزیز که من نصف سوادم رو مدیون اون هستم بهم گفت.

اگه از امروز حساب کنیم ۲ ماه و نیم دیگه نینول به دنیا میاد.وبلاگش رو تو همین بلاگفا درست کردم و لینک دادم به خودم ولی هنوز هیچی توش نیست.دنبال اینم ببینم جای بهتری پیدا میکنم یا نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 15:45  توسط ناردونه  | 

همکاری خیلی خوبه چه تو محیط کار ...چه خانواده و چه هر جای دیگه.خیلی بده که تو یه خانواده حس همکاری از بین بره.یه سری قراردادهای ضمنی بین آدمها هست که بدون اینکه راجع به اون حرف بزنن طبق اون عمل میکنن مثلا اگه مرد کار کنه و خرج خونه رو دربیاره زن اتوماتیک مسئولیت خونه رو به عهده میگیره غذا درست میکنه...لباس میشوره...نظافت میکنه و خیلی کارهای داخل خونه رو. اما گاهی هم تو شرایط خاصی زنها هم به کمک احتیاج دارن و اصلا کمک کردن مردها حس عاطفی بین دو طرف رو تقویت میکنه.حد اقل در ماه یه هفته هست که زنها احتیاج به استراحت دارن و به خاطر شرایط فیزیکی شون خسته و حساس میشن و بد نیست یه کم کمک بشن.کمک کردن تو جمع کردن میز ناهار یا شام قشنگه و باعث میشه آدمها احساس خوبی کنن از دور هم غذا خوردن.البته بعضی وقتا مرد خونه میاد کمک میکنه و آشپزی میکنه ولی به قدر یه روز آشپزخونه رو کثیف میکنه و خانوم باید نصف روز آشپزخونه تمیز کنه !!!درسته مردی که کار میکنه و خرج خونه میده خسته میاد خونه ولی دیگه این بی انصافیه که دیگه یه سری کارای شخصیش رو دیگه خودش انجام نده مثلا جورابشو که زیر میزه یا دماغشو فین کرده و چسبیده تو روشوئی نوک سیبیلشو زده و ریخته همون جا  و خیلی چیزهای دیگه رو بی خیالی طی کنه و بمونه تا زن خونه جمعش کنه.معمولا بچه ها هم از بزرگترها یاد میگیرن و نمیشه به بچه ائی گفت کارای شخصیتو خودت انجام بده وقتی خود آدم اون کار رو نمیکنه و اینجوریه که همه چیز میشه وظیفه زن خونه.به نظر من اگه یه کاری که آدم یه روزی با عشق انجام میداده تبدیل به وظیفه شه خسته کننده و تکراری میشه.خیلی وقتا آدمها از روی بی توجهیشون یه سری ظرافت ها رو تو رابطه نمیبینن و تو خیلی موارد هم بر میگرده به خانواده و فرهنگ مردسالارانه.دیگه بعضی ها که زورشون میاد از جاشون بلند شن و داد میزنن ...خانوم یه لیوان آب برام بیار که این دیگه فاجعه است.

تو کمک کردن یه همیشه یه حس دو طرفه هست و یه قدردانی قلبی که ممکنه گفته نشه ولی جبران میشه و نادیده نمیمونه.همیشه عشق و مهربونی پشت هر کار بیشتر از خود اون کار با ارزشه و به آدم احساس خوب دوست داشتنی بون و دوست داشته شدن میده...

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 3:3  توسط ناردونه  |