پست امروزم رو صبح داده ام ولی یه چیزی باعث شد باز بنویسم و اونم یه نوستالژیه...
امروز روز گرمیه و به قول دوست جونم انگار این سرزمین هیچوقت سرد نبوده.از اون روزای گرم که یه سکوت عجیبی هم داره...گرم وکش دار که میشه همه روز رو تو سایه ولو شد و کتاب خوند و خیال پردازی کرد...
دوست جونم رفت خرید و میوه و سبزیجات خرید و مثل هر روز یه هندونه گنده که حسابی شیرین بود.داشتم یخچال رو مرتب میکردم و جا باز میکردم برای چیدن وسایل که یهو رفتم تو یه فضای دیگه و نا خودآگاه نشستم و سرمو کردم تو یخچال...فلاش بک شد به سه..چهار سال پیش...
یه خونه داشتیم تو خیابون دیباجی جنوبی.یه خونه که کفش سرامیک قهوهائی بود و پنجره پذیرائی اش باز میشد به یه کوچه پر درخت که یه جوب آب زیرش بود و همیشه صدای شرشر آب می اومد و من شبای تابستون عاشق اون صدا بودم.گاهی شبا میرفتم لب جوب می نشستم و تا سوسک نمیدیدم همون جا می موندم...
از تو اتاق خوابش ۵ تا پلۀ کوچیک چوبی میخورد و میرفت بالا و یه اتاق کوچولو بود که سقفش یه کم از خودم بلند تر بود و دستم رو دراز می کردم میرسید به سقف. تنها پنجرۀ بی شیشه اش که یه تو رفته گی طاقچه مانند داشت باز میشد به نورگیر که خودم توری بهش چسبونده بودم.یه پارچه قرمز از جمعه بازار گرفته بودم و پردۀ پنجره کوچیکش بود که با میخ کوبیده بودمش به دیوار و یه گردن بند زنگوله دار قدیمی آویزون بود جلوش .باد که میاومد دیلینگ دیلینگ صدا میداد.جلوی طاقچه اش پر از انار خشک و شمعهای دست ساز و کاسه چل کلید بود...دو تا صندوق قدیمی که وسایل نقاشی و رنگ هام توش بود و یه چهار پایه و کلی بوم ...این اتاق معبد و جای خلوت و نقاشی و شب زنده داری من بود که همیشه بوی عود صندل میداد.تابستونا که کولر رو میزدم باد پرده رو میچسبوند به توری اش و هوا رو میبرد بیرون...هیچ صدائی توش نمی اومد...یه گلیم کهنه قرمز کفش بود که همیشه رنگ میریخت روش...
آشپزخونه ائی با کابینت های بزرگ و بلند داشت که کانترش خیلی پهن بود و همیشه میز بزرگ مهمونی هامون بود..
ظهرهای پنج شنبۀ تابستون چرخ خرید رو بر میداشتم و میرفتم پیاده از کوچه باغهای پشت خونه تا بازار روز اختیاریه.کلی خرید میکردم و همیشه شربت آب پرتقال سن ایچ و بیسکویت نسترن هم تو خریدم بود.بعد کشون کشون می آوردمش تا خونه و از گرما هلاک بودم.میوه ها رو میشستم و می ذاشتم تو یخچال و خنکی هوای تو یخچال حالم رو جا می آورد.یه لیوان گنده شربت پرتقال با یه عالمه یخ درست میکردم و با بیسکویت میبردم تو همون اتاق کوچیکه که لونه ام بود و مینشستم رو یکی از صندوق ها و زندگی همون لحظه بود...اون موقع ها سیگار میکشیدم و دود سیگارم از پنجره با باد کولر میرفت بیرون.
روزائی که مهمونی داشتیم یه حال دیگه بود.تا نصفه شبش بیدار بودم و الویه درست میکردم و نمیدونم چرا شبها دلم نمیگرفت؟ یه جور عجیبی این خونه زنده بود.مینشستم کف آشپزخونه و دلم نمیخواست بلند شم...روز مهمونی همه می چپیدن تو لونۀ من و بیرون نمی اومدن.همۀ دوستام عاشق اون اتاق بودن.چقدر مهمونی گرفتیم تو اون خونه!! عاشق شبای بعد از مهمونی بودم و تا نصفه شب آشپزخونه تمیز کردن...
اون روزا همه با هم مهربون بودن...یه جور خوشی خاصی بود...از اون خونه که رفتیم همه چیز عوض شد حتی سرنوشت آدمهائی که تو اون خونه می اومدن...
خیلی ها جدا شدن...بعضی ها با هم قهر کردن و دشمن هم شدن...خیلی ها رفتن یه جای دیگه دنیا...بعضی ها ازدواج کردن...
خلاصه که از اون خونه یه خاطره غریبی تو ذهن من مونده و اون صدای جوب آب و بوی خوش شادمانی
امروز که در یخچال رو باز کردم یهو رفتم تو اون روزا...
یادش به خیر