تبليغاتX
ناردونه

ناردونه

امیدوارم که تو این ده روزه همه چیز خوب پیش بره و ویزای مامانم رو بدن.اگه اینجوری باشه ۲ هفته دیگه مامانی ام میاد و حسابی خوش به حالمون میشه.کلی خوراکی خوشمزه برام میاره.بابامو فرستادم بره قم برام سوهان تازه بگیره که بد هلاکشم با چائی...به یکی از آشناها که یزد زندگی میکنه سفارش دادم برام قطاب و باقلوای حاج خلیفه بگیره... اوف...لواشک خونگی که دیگه نگو!

کلی خورده فرمایش دیگه هم کردم که خدا کنه همه رو بیاره مامان.

خدا کنه که این نینولی طاقت بیاره و تا اومدن مامان بمونه.اینجوری که این داره پیش میره امروز فردا میاد بیرون.

....

شب که میشه غصه ام میگیره.از پا درد تا صبح ناله میکنم.نمیدونم اینائی که ۲۰ کیلو یا بیشتر اضافه وزن دارن چه جوری زندگی میکنن؟ دیگه پاهام وزنم رو تحمل نمیکنه.نفس هم که قربونش برم تعطیله! یه خس خسی میکنم اونم محض خالی نبودن عریضه.

همه اینا فدای اون پاهای فسقلی نینولی ام...یعنی چه شکلیه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 0:45  توسط ناردونه  | 

انگار به جا و مکان وابسته نیست.چه بدونم چه ندونم مثل یه سرنوشت از پیش تعیین شده در موعد مقرر میاد سراغم حتی اگر منتظرش نباشم.همون نشانه ها و همون حال و هوا...همون گیجی و بهت زده گی...همون تسلیم همیشگی.هر بار اون برنده است و من بی هیچ مقاومتی تسلیمش میشم.خودش انتخاب میکنه نه من.

اونوقت من باز زنده میشم انگار نفس مسیحا بهم خورده.گر میگیرم و میتونم ساعتها بی هدف تو کوچه ها و لای درختها قدم بزنم و ندونم کجا میرم و هر نجوائی از طبیعت برام معنی دار میشه.صدای پای زنجره ها و نفس قاصدک ها رو میشنوم. پیچک های روی دیوار برام خاطره هزار و یک شب رو تداعی میکنه.شب تا صبح تب میکنم و از خواب که بلند میشم ته دلم یه چیزی شیرین تر از قند آب میشه و هی سفت میشه و باز آب میشه...بعد هرررری میریزه پائین. دوست دارم ساعتها جلو آینه بشینم و تو تصویرش گم شم.

سالهاست که هر سال همین موقع شروع میشه.سفیرش یه نسیمه که میاد زیر پوستم یه وردی میخونه و مورمورم میشه و یهو رنگ همه چیز عوض میشه.دل تپیدن و شیدائی و بی قراری...سایه ام مال خودم نیست و با من راه نمیاد...گاهی هم بی سایه میشم!

یه کافه دنج...یه موزیک خوب و بوی تند قهوه...یه عطری که دوست دارم و یه دفترچه کوچیک و مداد و یه شال که محکم بپیچم دورم ...واسه این فصلم کافیه.

امسال هم اومد...فقط من یه کم سنگین تر از اونی هستم که باهاش برقصم و تو کوچه ها گم شم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 13:10  توسط ناردونه  | 

دیروز وقت دکتر داشتم.طبق معمول مترجم برام گرفته بودن .این دفعه خانومی بود که که یه لهجه عجیبی داشت و لباس پوشیدنش جالب بود.شلوار جین پر از مونجوق و پولک با ماتیک سرخابی و موهای فر مشکی و کفش های طلائی پولکی و چشمهای سیاه و سرمه کشیده.بعد فهمیدم که افغانیه.وقتی داشت برام ترجمه میکرد من تو دلم مرده بودم از خنده و نصف حرفاشو با تاخیر فاز و بهره از ضریب هوشی و اطلاعات عمومی ام میفهمیدم.مثلا میگفت  وقتی شوما ویلادت می فرمائید...ها؟...آها منظورش این بود که وقتی میخوای بزائی. وقتی میگفت فرزندی اولی من در رفت...منظورش این بود که بچه اش افتاد و سقط شد! کلی حرفای با نمک میزد و من تقریبا آخر جلسه رو به گیجی گذروندم چون یه عنکبوت عین کارتون ها از جلوی موهای فرش آویزون بود تو صورتش و هی از یه تار نازک که تنیده بود عین آسانسور میرفت بالا و باز....قیییییز می اومد پائین و من کلی خودمو کنترل کردم که ولو نشم رو زمین.خیلی وقت بود آدم جالب ندیده بودم.خدا کنه دفعه دیگه هم همین بیاد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 13:44  توسط ناردونه  | 

ـ نمیدونم چرا اینقدر منگم؟ مختصاتم رو رو زمین گم کردم.یه جورائی بی تعلق شدم این روزا نسبت به همه چیز...مثل آدمی که از ورای یه شیشه ضخیم داره به دنیا نگاه میکنه ولی صداها و بوها و خیلی چیزا رو نمیفهمه...

ـ هرچی به آرزوهام فکر میکنم دیگه برام رنگی ندارن. حتی دیگه خواسته هام هم برام اینقدر کم رنگ شده که ارزش نداره حتی به زبون بیارمشون...نمیدونم چرا؟ هیچی برام فرقی نداره...هیچی! یه جورائی راضیم به هرچی که داره اتفاق می افته...

ـ یاد این دیالوگ هملت به افلیا می افتم که میگه...افلیا تو به نباتات شبیه شدی.در زندگی نباتی تو نه قدرت خوبی کردن داری و نه بدی کردن...

ـ فقط یه حس مسئولیت در قبال یه موجود کوچولو تو دلمه که هنوز ندیدمش و نمیشناسمش و نمیدونم اونم به حکم غریزه است یا یه عاطفه انسانیه یا یه چیز دیگه...خدا کنه یه عشق باشه...

ـ دلم برای مامان بزرگم تنگ شده.مریضه و به شدت دلش میخواد اولین نتیجه اش رو ببینه.نمیتونه بیاد دیدنم چون سختشه سوار هواپیما شه... دارم فکر میکنم نینول که اومد با مامانم بریم یه هفته دیدنش...

ـ بعدشم دلم میخواد بخوابم...یه خواب طولانی و هیچی خواب نبینم

همین...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 2:46  توسط ناردونه  | 

چند روز پیش داشتم به دوست جونم میگفتم آشنا با دوست فرق میکنه.آدم با آشنا رفت و آمد میکنه...معاشرت میکنه ولی از یه حدی نزدیک تر نمیشه...درد دل نمیکنه...نمیشه با آشنا حرف خصوصی زد و بهش اعتماد کرد.

ولی دوست اونیه که باهاش احساس خوب میکنی...رابطه برقرار میکنی...باهاش حرف میزنی و جنس روحتون یکیه...میتونی  درد دل کنی...غر بزنی...اعتماد کنی بهش ...از  بودن  با اون حتی طولانی مدت خسته نشی...درکت کنه... حرف مشترک داشته باشی بزنی و اگه حال حرف زدن نداری یه سکوت مشترک باهاش داشته باشی...

خلاصه که دوست خیلی خوبه و چقدر کمه...هرچی هم آدم سنش بالاتر میشه پیدا کردنش سخت تر میشه.

من چقدر اینجا دلم دوست میخواد.اصلا نمیدونم کی و چه جوری میتونم اینجا یه دوست پیدا کنم!!

کاش آدم هر جا میرفت میشد دوستاش رو هم با خودش ببره... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:25  توسط ناردونه  | 

دو سه روزه هوا حسابی گرم شده.هر شب منتظریم ببینیم اخبار هوا شناسی چی میگه و امیدواریم هوا باز آفتابی باشه.هر چند من دوست دارم صبح که از خواب بلند میشم هوا ابری باشه و یه رگبار حسابی و بارون و بعد هوا شرجی شه و من فیلم یاد کلاردشت کنه!

روزا بلند و کشدارن و همچنان تا ۱۰ و ۱۱ شب هوا آفتابیه.تمام روز دلم میخواد هیچ کاری نکنم و ولو باشم یه گوشه یا بخوابم یا چرت بزنم یا کتاب بخونم.اتاق کارم که قراره اتاق نینول شه همچنان به هم ریخته است و همتی نیست که مرتبش کنم.رنگها و کاردک ها و قلم های نشسته وسط اتاق هی بهم سیخونک میزنه ولی باز دستم به کار نمیره.لباسهای تازه شسته شده که باید بره سر جاش هم اون وسط بیشتر بهم احساس عذاب وجدان میده ...ولی بازم نمیتونم!نمیدونم چرا اینجوری تنبل شدم؟همش تو این ماه اتفاق افتاد وگرنه تا ماه قبل خیلی زرنگ بودم و همه کار میکردم.این ماه دیگه نمیتونم.کاش مامان بود و کمکم میکرد.دوست جونم تو کارای آشپزخونه کمکم میکنه ولی یه کارائی دیگه کار خودمه ...

الان هم چشمام داره قیلی ویلی میره که برم یه گوشه ولو شم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 15:48  توسط ناردونه  | 

 

 

به علت درخواست علاقمندان واحد نینول شناسی عملی به صورت اختیاری ارائه میشود.

سرتون رو تا جائی که ممکنه به سمت شانه راست خم کنید...

آها...

حالا تمرین کنید نینول رو تشخیص بدید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 22:37  توسط ناردونه  |