ـ نمیدونم چرا اینقدر منگم؟ مختصاتم رو رو زمین گم کردم.یه جورائی بی تعلق شدم این روزا نسبت به همه چیز...مثل آدمی که از ورای یه شیشه ضخیم داره به دنیا نگاه میکنه ولی صداها و بوها و خیلی چیزا رو نمیفهمه...
ـ هرچی به آرزوهام فکر میکنم دیگه برام رنگی ندارن. حتی دیگه خواسته هام هم برام اینقدر کم رنگ شده که ارزش نداره حتی به زبون بیارمشون...نمیدونم چرا؟ هیچی برام فرقی نداره...هیچی! یه جورائی راضیم به هرچی که داره اتفاق می افته...
ـ یاد این دیالوگ هملت به افلیا می افتم که میگه...افلیا تو به نباتات شبیه شدی.در زندگی نباتی تو نه قدرت خوبی کردن داری و نه بدی کردن...
ـ فقط یه حس مسئولیت در قبال یه موجود کوچولو تو دلمه که هنوز ندیدمش و نمیشناسمش و نمیدونم اونم به حکم غریزه است یا یه عاطفه انسانیه یا یه چیز دیگه...خدا کنه یه عشق باشه...
ـ دلم برای مامان بزرگم تنگ شده.مریضه و به شدت دلش میخواد اولین نتیجه اش رو ببینه.نمیتونه بیاد دیدنم چون سختشه سوار هواپیما شه... دارم فکر میکنم نینول که اومد با مامانم بریم یه هفته دیدنش...
ـ بعدشم دلم میخواد بخوابم...یه خواب طولانی و هیچی خواب نبینم
همین...