ورم پاهام خیلی شدید شده و من به این شکل جدید بدنم عادت ندارم.فقط میتونم دمپائی بپوشم.مامان همش پاهامو ماساژ میده و من به این فکر میکنم که بچه ها هر چقدر بزرگ بشن باز به مهربونی و نوازش مادر احتیاج دارن.همیشه آدم موقع درد مادرش رو میخواد...من که اینجوریم!
ساعت ۳ صبحه و من باز بی خواب شدم.دلم میخواد برم بغل مامان بخوابم ولی دلم نمیاد بیدارش کنم.
خدا خدا میکنم که زودتر نینول به دنیا بیاد.دیگه این روزا طاقت فرسا شده و من همچنان صبوری میکنم و میدونم به زودی دلتنگ این روزائی میشم که تو شیکممه.
برای دیدنش باید از هم جدا بشیم.مثل ماهی و دریا.الان اون نمیدونه که تمام دنیاش تو وجود منه.تولد یه راه یک طرفه است که نمیشه معکوسش رو رفت.نمیشه برگشت به همون دنیای کوچولو.
همش به این فکر میکنم...یه حس غریبی پشت این اتفاقه!
امروز صبح سرم رو گذاشته بودم رو شکم مامان و چشم هامو بسته بودم و سعی میکردم یه حسی از وقتی تو دلش بودم رو پیدا کنم.
یهو یه دلتنگی اومد سراغم...