تبليغاتX
ناردونه

ناردونه

دوست جونم اومد.چقدر دلم براش تنگ شده بود.با مامان برای شام لوبیا پلو درست کردیم و دور هم خوردیم و چقدر دور هم غذا خوردن خوبه...

ورم پاهام خیلی شدید شده و من به این شکل جدید بدنم عادت ندارم.فقط میتونم دمپائی بپوشم.مامان همش پاهامو ماساژ میده و من به این فکر میکنم که بچه ها هر چقدر بزرگ بشن باز به مهربونی و نوازش مادر احتیاج دارن.همیشه آدم موقع درد مادرش رو میخواد...من که اینجوریم!

ساعت ۳ صبحه و من باز بی خواب شدم.دلم میخواد برم بغل مامان بخوابم ولی دلم نمیاد بیدارش کنم.

خدا خدا میکنم که زودتر نینول به دنیا بیاد.دیگه این روزا طاقت فرسا شده و من همچنان صبوری میکنم و میدونم به زودی دلتنگ این روزائی میشم که تو شیکممه.

برای دیدنش باید از هم جدا بشیم.مثل ماهی و دریا.الان اون نمیدونه که تمام دنیاش تو وجود منه.تولد یه راه یک طرفه است که نمیشه معکوسش رو رفت.نمیشه برگشت به همون دنیای کوچولو.

همش به این فکر میکنم...یه حس غریبی پشت این اتفاقه!

امروز صبح سرم رو گذاشته بودم رو شکم مامان و چشم هامو بسته بودم و سعی میکردم یه حسی از وقتی تو دلش بودم رو پیدا کنم.

یهو یه دلتنگی اومد سراغم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 5:37  توسط ناردونه  | 

نمیدونم چرا هرچی خونه رو تمیز میکنیم باز یه کاری هست؟اگه مامان نبود نمیدونم چی کار میکردم؟ صبح ها میفهمم که آروم راه میره که بیدار نشم ولی من با صدای نفسش بیدار میشم.بوی غذای مامان میاد تو خونه.بوی مهربونی...من آروم تر از همیشه هستم.

ساعت ۶ صبحه و من خوابم نمیبره و من طبق یه عادت قدیمی میرم مامان رو بیدار میکنم.مهربون بیدار میشه و باز خوابش میبره.الان میفهمم که این حس چیه! نینول هم همین کار رو با من خواهد کرد و امیدوارم من هم همینقدر صبور و مهربون باشم ...

پاهام مثل بالش ورم کرده و هیچ کفشی پام نمیره.امروز هوا خوب بود و مامان رو بردم تو شهر و گشتیم با هم. یهو راه رو اشتباه رفتیم چون من حواسم نبود و مثل همیشه دنبال مامان میرفتم!

مامان نگرانه و من تازه فهمیدم که مامان بزرگم سرطان داره و این همه خواب های عجیب غریب من همچین هم پرت نبوده! نینول که به دنیا بیاد با مامان چند روزی میبرمش که اولین نتیجه اش رو ببینه که خیلی آرزوی دیدنش رو داره.

امروز عصر دوست جونم میاد و خیالم راحت میشه.نینول هم دلش برای باباش تنگ شده.خدا کنه زودتر بزایم که دیگه این بدن عین بادکنک قابل کنترل نیست برام.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 8:50  توسط ناردونه  | 

دیروز مامان اومد و من هنوز خوش به حالم نشده بد به حالم شد چون دوست جونم امروز صبح برای ۴ روز رفت سفر و من همش دعا میکنم تا اومدنش نزایم.از یه طرف خوشحال اومدن مامانم و از یه طرف دلم بهونه دوست جونمو میگیره و خیلی دلتنگش شدم به خصوص که مریض و سرما خورده رفت سفر.

اول دوست جونم سرما خورد دوم من و حالا مامان و هر دوتا مون امروز بی حال بودیم.ظهر مامان یه آش حسابی بار گذاشت که امیدوارم بهترمان کنه و فردا بتونیم بریم بیرون.

امشب نشستیم تو آشپزخونه و کلی با هم گپ زدیم و چای با زنجبیل و سوهان خوردیم و برای نینول بافتنی بافتیم.من برای اولین بار دارم برای نینول ژاکت میبافم و کلی کیف میکنم.جوجه هم همینطوری وول میخوره و خوشحاله.اینو از مدل تکون خوردنش میفهمم.

کاش میشد آدم همه کسانی رو که دوست داره با هم داشته باشه.هر چند نمیخوام از حالا بهش فکر کنم ولی هر لحظه از خودم میپرسم مامان بره من چی کار کنم؟!!

مامان کلی لباس خوشگل  برای بچه آورده و کلی خوش به حال نینول شده.وقتی نینول تکون میخوره مامان کیف میکنه.

برم یه کم بغلش کنم تا نخوابیده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 3:17  توسط ناردونه  | 

بابا این بچه منو گذاشته سر کار خونه تکونی کنم فقط.گفتن لونه ! من اندازه ۴ تا ویلا کار کردم این چند روزه

تخت و کمد و وسایل نینول رو آورده اند و دوستان یاری کردند و ۲ روزه دارن میبندنش که این از مشکلات IKEA هستش !

امروز حدود ۸  تا ماشین لباس شستم تازه نه تو ماشین خونه...بلکه تو اون ماشین بزرگای ساختمون و تند تند انداختم تو خشک کن و هنوز تموم نشده! هرچی بالش و پتو و ملافه و حوله و خلاصه هر چیزی که میشد شست رو دارم میشورم که پس فردا که مامان میاد خونه تمیز باشه و آماده برای چیدن وسایل نینول.از طرفی هم خیالم راحته اگه هر لحظه رفتم بیمارستان خونه تمیز باشه وگرنه موقع زایمان یه بخش بزرگ ذهنم مشغول اینه که خونه تمیز نیست!!!اینم از مامان بزرگ عزیزم به ارث بردم هر چند خودش میگه وسواش نداره ...تمییییییییییزه 

خلاصه دارم از حال میرم و هنوز خبری از نشانه های زایمان نیست.فکر کنم منم باید پارکت واکس بزنم!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 20:5  توسط ناردونه  | 

از دیروز نمیدونم چی شده انرژی ام رفته بالا..کلی کار کردم از جمله شکستن شاخ غول انباری با دوست جونم...دیشب شروع کردم تمیز کردن آشپزخونه و امروز هم تغییر دکوراسیون .یه وقتائی آدم نشسته کلی کار میکنه منم امروز کلی طرح ریختم برای خونه که ظرف چند روز آینده قراره انجامشون بدم.یه جوری احساس سبکی میکنم و یه خوشحالی جالبی دارم مثل احساس قبل از عید.اگه میتونستم دولا بشم حتما گلیم ها رو هم میشستم  و توی کابینت ها رو هم تمیز میکردم ولی نمیتونم چون اگه بشینم زمین دیگه نمیتونم بلند بشم!

یه جائی خوندم این از نشونه های نزدیک شدن زایمانه.پرنده ها و حیوانات هم قبل از اومدن بچه شون شروع میکنن لونه شون رو تمیز میکنن

نا سلامتی میگن ما که اشرف مخلوقاتیم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 18:56  توسط ناردونه  | 

 هوا پائیزی است 

 من منتظر بهارم

۹ ماه  صبوری کرده ام

چیزی شبیه معجزه...نه خود معجزه.

چیزی از جنس زندگی ...

تداوم حیات...

شراکت...

تقسیم ...

 در عین حال مستقل از من و تو...

به زن بودنم میبالم

خاک را هنگام جوانه زدن بعد از زمستان طولانی

 هم آغوشی با آسمان 

 باز تجربه میکنم

 به گونه ائی نو

در زمانی نو

در امتداد مادرم

مادر بزرگم

تمام زنان زمین

به زودی در پائیز جوانه خواهم زد

سبز

آبی به وسعت تو...

زرد چون تشنگی من...

آسمان جائی در دور دست کویر را بوسیده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 15:32  توسط ناردونه  | 

حالم گرفته اس.جواب ویزای مامانم رو هنوز ندادن و بلیط دوشنبه اش رو مجبور شده پس بده و یه رزرو داره برای هفته بعدش که اگه جواب ندن اونم از دست میره.

کاش یه وردی بلد بودم میخوندم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 18:16  توسط ناردونه  | 

هوا یه جوری شده که زیر پوستم گزگز میکنه.تقریبا بیشتر روز رو نقاشی میکنم. بعضی صبح ها نینولی از ۵ صبح شروع میکنه ورجه وورجه کردن و نمیذاره بخوابم.منم ترجیح میدم بلند شم و یه کاری کنم و چقدر نقاشی کردن اون وقت صبح خوبه.پریروز یه حس عجیبی کردم هی با خودم فکر کردم این حس شبیه چیه؟ منو یاد کی می اندازه؟ یهو یاد دانشگاه افتادم و روزائی که کارگاه نقاشی رو ساعت ۷ صبح بر میداشتم...نه عمدا که من اصلا دوست نداشتم کله سحر برم دانشگاه...بلکه به زور چون کلاسم اون موقع تشکیل میشد.یاد دوستام و حال و هوای اون روزام افتادم.یهو بوی رنگ و روغن و سیگار پیچید تو دماغم .آخ که سیگار کشیدن یواشکی دور از چشم حراست و آبجی کماندو ها چه حالی میداد.آخر سری ها دیگه استاد هم به جمع ما پیوسته بود و می اومد ازمون سیگار میگرفت.کلاسها تو یه ساختمون قدیمی بود .یه بالکن داشت کلاسمون که به چهار راه ولی عصر باز میشد و هر آن ممکن بود بریزه پائین.

از اون روز که صبح زود نقاشی کردم یهو کارام عوض شده.یه جورائی برگشتم به اون روزا ولی خیلی متفاوت...یه جور حرکت و انرژی تو کارام پیدا شده که دوستشون دارم.چقدر دلم واسه اون لحظه چیدن کارها وسط کلاس و نقد اونا از طرق استاد و بچه ها تنگ شده...چقدر دلم واسه طراحی رو اون خرک های کهنه تنگ شده.

نمیدونم نینولی بیاد هم میتونم همین جوری کار کنم یا نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 0:34  توسط ناردونه  | 

یه پست حسابی نوشته بودم اومدم آپلودش کنم یهو همش پرید از لطف بلاگفا.منم دیگه حوصله نکردم تا امروز چیزی بنویسم.

هوا حسابی بوی پائیز میده هرچند هنوز گرمه ولی من بوی پائیز رو میشنوم.

خواب دیدم نینول به دنیا اومده و پسره.روز بعد  مامائی که میرم پیشش بازم منو فرستاد سونوگرافی که شکمم بزرگه و برم چک کنم.در نهایت تعجب دیدیم که نینول شومبول دارهنمیدونم چرا  به جز همون یه شب همش خواب میدیدم که دختره و اینجوری اولین حس مادرانه ام که بهم الهام میشد خورد به دیوار و حالا نمیدونم خواب زن چپه یا راسته؟

کار سختی شده انتخاب اسم نینول. همش به آرتا فکر میکنم ولی مطمئن نیستم.

اینقدر سنگین شده ام که پاشنه پام رو نمیتونم بذارم زمین و درست نمیتونم راه برم.

و دیگه...

ملالی نیست به جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 14:45  توسط ناردونه  |