تبليغاتX
ناردونه

ناردونه

جوجه ما امروز یک ماهه شد و جایزه بهش قطره ویتامین آ.د دادیم که همچین هم خوشمزه نبود و کیف نکرد.

من دیگه زدم به سیم آخر و بی خیال جمع و جور و خانه داری تا آرتا میخوابه منم بغلش میخوابم به جز الان که دارم بلوگش رو درست میکنم و هولم که زودتر برم بخوابم.

خاله والریانا الان زنگ زد و من دیگه نمیتونم بنویسم.خاله والریانا به زودی میاد و کلی بهمون خوش میگذره.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 17:8  توسط ناردونه  | 

یه آهنگ بود میگفت تو ای پری کجائی...حالا من میگم تو ای هری کجائی؟

دلم میخواد هری پاتر بیاد و یه کاری کنه که این ۳ ساعت که آرتا میخوابه زمان متوقف شه و من یه دل سیر بخوابم....

من خوااااااااااااااااااااااااااااااابم میاد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 1:12  توسط ناردونه  | 

همین جوری داره روزا میگذره و من با دیدن عکس های آرتا متوجه بزرگ شدنش میشم.به همین زودی پسرکم قیافه اش تغییر کرده! لباس های دو هفته پیشش دیگه تنش نمیره...

چه زود میگذره و چه دیر...

....................

دلم برای خلوتم با خودم تنگ شده، برای خوندن و نوشتن و طراحی کردن. دلم یه پرسه حسابی تو کتاب فروشی میخواد و یه بغل کتاب و تو یه کافه نشستن و یه ذره از هرکدوم خوندن.

نمیدونم آرتا چقدر علاقه خواهد داشت زبون مادری اش رو یاد بگیره؟منظورم فقط حرف زدن نیست،خوندن و نوشتنه!!! چقدر حیفم میاد ادبیات و شعر فارسی رو نشناسه.چقدر حیفه نتونه مولوی   بخونه.تمام تلاشم رو خواهم کرد...

..................

از خودم خسته شدم.حافظه ام ضعیف شده.همه چیز رو گم میکنم و وقتی میذارمشون یه جائی که یادم نره دیگه پیداش نمیکنم.هنوز عادت نکرده ام همزمان به شونصد تا چیز با هم فکر کنم مخصوصا وقتی میخواهیم از در خونه بریم بیرون.

..................

میگم قدیما بچه ها اینقدر دردسر نداشتن و اینقدر هم وسیله نداشتن.از خونه که میرفتن بیرون یه قنداق بود و ممهء مامان و بچه رو میپیچیدن تو لاحاف و میزدن زیر بغلشون و همین.الان  کالسکه،بارونی روی کالسکه،پوشک،شیشه شیر،پستونک،پیش بند،دستمال مرطوب،شیر کمکی،همهء اینا رو باید برداشت و هر کدوم جا بمونه واویلا است!!!تازه هر روز هم یه تز جدید برای بچه داری میدن.یه روز میگن بغلش نکنین بغلی میشه الان میگن نه.....بغلش نکنین افسرده و عقده ائی و دچار کمبود فلان میشه...

اوووووووووووووووووووووووووووووووووووف 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 13:56  توسط ناردونه  | 

پارسال این موقع ویزام تموم شد و تمدیدش نکردن ولی من موندم پیش دوست جونم.با همه اضطرابها و سختی ها وبلاتکلیفی ها...با ریسک برگشتن و بر نگشتن...روزای سختی بود ولی گذشت و من نمیدونستم سال بعد همون موقع من پسرکم رو خوابوندم و دارم مینویسم

روزا به همین سرعت میگذرن و چه غیر قابل پیش بینیه زندگی

همینش قشنگه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 14:24  توسط ناردونه  | 

پسرکم رو شیر دادم و خوابوندمش و اومدم دو خط بنویسم.بعد از بیست شب تازه یاد گرفتم که چی کار کنم شب بی خواب نشه.تو تاریکی شیرش میدم و کورمال کورمال تو نیمه تاریک و روشن پوشکشو عوض میکنم و همون جور که خواب آلوده میخوابه دوباره.هر شب چراغو که روشن میکردم چشماش باز میشد و فکر میکرد صبح شده و گریه میکرد و مکافاتی داشتم تا باز بخوابونمش.امشب برای اولین بار بین دو خوابش بیدار نشد و با چشم بسته شیر خورد و باز خوابید.امیدوارم امشب استثنا نباشه و هر شب بتونم همینجوری بخوابونمش.اگه همینجوری پیش بره منم کمتر احساس خستگی میکنم و دوست جونم هم بی خواب نمیشه...

خدا کنه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 2:7  توسط ناردونه  | 

امشب مثل خیلی شبهای دیگه دوست جونم رفته سفر ولی من تنها نیستم.پسرکم خوابیده و من تمام روز مشغولش بودم .نگاهش که میکنم یه چیزی ته قلبم فشرده میشه.دلم براش تنگ میشه.

به این فکر میکنم که چرا من اینقدر دوستش دارم؟به خاطر غریزه مادریه؟شاید یه بخشی اش آره.هر مادری بچه اش رو دوست داره ولی یه فرقی هست و اونم اینه که مردی که من عاشقشم تو  ذره ذرهء وجود پسرکم شریکه  و این یه جورائی رابطهء من و آرتا رو ورای غریزهء مادری میکنه به خصوص که پدر و پسر عجیب به هم شبیه هستن...

آرتا تداوم و امتداد یه عشقه!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 2:17  توسط ناردونه  | 

پریشب آرتا خیلی گریه کرد.هر کاریش میکردم آروم نمیشد.منم زدم زیر گریه و بلند بلند گریه میکردم.دوست جونم از صدای گریه من بیدارشد.شب سختی بود ...خیلی سخت.

فردا صبحش هوا خوب بود و داشتم از خونه میرفتم بیرون که آرتا هوا بخوره دیدم یه نامه دارم که یه بسته اومده برام.رفتم دیدم از اس. جونم برای من و آرتا یه بسته فرستاده.نشستم تو یه کافه وسط یه باغچه و بازش کردم.یه جقجقه خوشگل که خودم باهاش بازی میکنم فعلا و یه جفت جوراب خپل و یه گوشواره خوشگل برای خودم و یه کارت خیلی با سلیقه...همه خستگی شب قبل یادم رفت و این همه مهربونی از اون سر دنیا اونم برای چندمین بار هم خوشحال و هم شرمنده ام کرد. مهربونی...چقدر ما بهش نیاز داریم و چقدر تو این روزگار نامهربون کمیابه.

اس عزیزم مرسی از این همه خوبی و محبتت.امیدوارم که به زودی بتونم برات جبران کنم هر چند میدونم به این خوبی نمیتونم ...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 22:26  توسط ناردونه  | 

فرق بزرگ این روزا با قبل اینه که اون وقتا روزا کشدار و طولانی بودن و من هر کاری میکردم شب نمیشد و حتی حوصله ام هم سر میرفت اما الان چشم به هم میزنم شب شده و من وقت کم میارم و کلی کار نکرده دارم! کاش یه ۱۰ ساعت روز طولانی تر بود

حتی فرصت نمیکنم بلاگ آرتا رو به روز کنم و عکس های جدیدش رو بذارم.

دوست جونم رفته سفر و ما دلمون براش یه ذره شده.هرچند مثل سابق اینقدری وقت برای تنهائی مون نداریم ولی یه حس عمیقی تو رابطه مون اومده که ورای من و اونه...هر دومون به یه موجود کوچولو وصلیم که فقط ما رو داره که ازش مراقبت کنیم و همیشه این رابطه خواهد بود...ما تا همیشه پدر و مادرش هستیم و این رابطه مون رو قشنگ تر و عمیق تر میکنه...

یه جور عشق جدید رو با دوست جونم تجربه میکنم و یه عشق متفاوت رو با آرتا...چقدر آدم میتونه برای عاشق بودن ظرفیت های متفاوت داشته باشه!!!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 12:53  توسط ناردونه  | 

به علت کمبود وقت نمیرسم دیگه جواب کامنت ها رو بدم.همین جا از لطف همه تشکر میکنم و اونا رو میخونم.هنر کنم بلاگ نویسی رو ادامه بدم حتی شده چند خط!

امروز ناف آرتا جون گم شد! افتاده بود رو زمین فهمیدم که جوراب هاش و دفتر کتاب هاش رو هم احتمالا همین جوری ولو خواهد کرد.آخه آدم نافشو می اندازه وسط اتاق؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 12:37  توسط ناردونه  | 

هیچ کاری جز رسیدن به آرتای کوچیک نمیکنم.از وقتی به دنیا اومده درست دوست جونم رو ندیدم و دیگه وقت و خلوت دو نفری نداشتیم...میخوان بلاگش رو بنویسم ولی نمیرسم.نمیدونم اگه مامان نبود چی کار میکردم؟همه کارای خونه رو میکنه و بعضی شبا شیفتی بچه رو نگه میداریم که من یه ساعت بخوابم ...خیلی خسته ام ولی وقتی جوجه یه خنده خوشگل میکنه و وقتی باهاش حرف میزنم یا آواز میخونم مستقیم تو چشمام نگاه میکنه و غورغور میکنه و حرف میزنه...خودم رو یادم میره و قلبم تند تند میزنه...

صدای نفس هاش بهترین صدای دنیاس

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 12:53  توسط ناردونه  | 

فکر میکردم وقتی به دنیا بیاد چقدر دلتنگ اون روزائی میشم که تو دلم بوده ولی به محض اینکه گذاشتنش رو سینه ام یهو عاشقش شدم...انگار همیشهء دنیا این بچهء من بوده وچقدر شبیه دوست جونمه و من عشقمو تو تمام زوایای صورتش باز پیدا میکنم.تا به دنیا اومد شروع کرد به حرف زدن باهام و یه جوری داشت برام تعریف میکرد چقدر برای اونم سخت بوده و بهش فشار اومده و درد کشیده با من تا به دنیا بیاد...با هم کلی حرف زدیم و گریه کردیم و خندیدیم..

به محض اینکه به دنیا اومد چشماشو باز کرد و یه نگاه عمیق به همه کرد و حتی مامائی که میگرفتش رو متحیر کرد...همش میخنده و هرچی قنده تو دنیا یهو تو دلم آب میشه.وقتی خوابه دلم براش تنگ میشه و بیدار میشه همش بوسش میکنم

من با بودن نینول و دوست جونم خیلی خوشبختم...

 

                نینول قشنگ من

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 11:23  توسط ناردونه  | 

نینول خوشگل من روز یکشنبه ۲۱ سپتامبر به دنیا اومد.

من تازه اومدم خونه و هنوز گیجم و ۴ روزه که نخوابیدم.

دلم میخواد بنویسم ولی واقعا نمیرسم.

به زودی عکسشو میذارم چون الان بیدار شده و باید برم.....

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:45  توسط ناردونه  |