همین جوری داره روزا میگذره و من با دیدن عکس های آرتا متوجه بزرگ شدنش میشم.به همین زودی پسرکم قیافه اش تغییر کرده! لباس های دو هفته پیشش دیگه تنش نمیره...
چه زود میگذره و چه دیر...
....................
دلم برای خلوتم با خودم تنگ شده، برای خوندن و نوشتن و طراحی کردن. دلم یه پرسه حسابی تو کتاب فروشی میخواد و یه بغل کتاب و تو یه کافه نشستن و یه ذره از هرکدوم خوندن.
نمیدونم آرتا چقدر علاقه خواهد داشت زبون مادری اش رو یاد بگیره؟منظورم فقط حرف زدن نیست،خوندن و نوشتنه!!! چقدر حیفم میاد ادبیات و شعر فارسی رو نشناسه.چقدر حیفه نتونه مولوی بخونه.تمام تلاشم رو خواهم کرد...
..................
از خودم خسته شدم.حافظه ام ضعیف شده.همه چیز رو گم میکنم و وقتی میذارمشون یه جائی که یادم نره دیگه پیداش نمیکنم.هنوز عادت نکرده ام همزمان به شونصد تا چیز با هم فکر کنم مخصوصا وقتی میخواهیم از در خونه بریم بیرون.
..................
میگم قدیما بچه ها اینقدر دردسر نداشتن و اینقدر هم وسیله نداشتن.از خونه که میرفتن بیرون یه قنداق بود و ممهء مامان و بچه رو میپیچیدن تو لاحاف و میزدن زیر بغلشون و همین.الان کالسکه،بارونی روی کالسکه،پوشک،شیشه شیر،پستونک،پیش بند،دستمال مرطوب،شیر کمکی،همهء اینا رو باید برداشت و هر کدوم جا بمونه واویلا است!!!تازه هر روز هم یه تز جدید برای بچه داری میدن.یه روز میگن بغلش نکنین بغلی میشه الان میگن نه.....بغلش نکنین افسرده و عقده ائی و دچار کمبود فلان میشه...
اوووووووووووووووووووووووووووووووووووف