تبليغاتX
ناردونه

ناردونه

فقط من بیدارم.دوست جونم،مامانم و آرتا همه خوابیدن و من منتظرم آرتا بیدار شه و شیرش بدم و بخوابم.تازگی ها شب ۶ و گاهی در نهایت نا باوی ما ۷ ساعت میخوابه و من و دوست جونم کمی راحت تر شدیم.خیلی پسرکم آرومه و خوشبختانه خوابش به خودم رفته.

بیرون باد و بارونه و صدای زوزه باد میپیچه تو هواکش.دلم آرومه و هیچی نمیخواد.گاهی آدمها یادشون میره چه چیزای خوب و با ارزشی تو زندگی دارن و بهونه نداشته ها رو میگیرن.خوشبختی میتونه تو چیزای خیلی ساده معنی پیدا کنه.الان برای من خوشبختی گرمی نفس های پسرکم روی گردنمه.گرمی دستاش روی پوستم و نگاه ساده و پر از معصومیتش که زل میزنه تو چشمام و نگرانه که تنهاش بذارم و محکم میچسبه بهم.لبخند ساده و کودکی زود گذرشه که اگه الان از لحظه لحظه اش لذت نبرم دیگه بر نمیگرده.

خوشبختی وقتیه که پسرکم وسط من و دوست جونم میخوابه و ما دو تا پرانتز میشیم و اون یه نقطه کوچولو وسط ما

خوشبختی وقتیه که مامان شام میپزه و من تو آشپرخونه پسرکم رو شیر میدم

خوشبختی همین نزدیکی هاست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 1:34  توسط ناردونه  | 

میگن وقتی آدم یه چیزی رو ساده به دست بیاره قدرش رو نمیدونه.گاهی در مورد روابط بین آدم ها هم این داستان صادقه.بعغی ها وقتی طرف همیشه در دسترس باشه...همیشه توجهش به اونی که دوستش داره باشه،صمیمی و بی ادعا باشه و ....

اونو جدی نمیگیره و دنبال اونی میره که نمی بیندش...

دارم فکر میکنم که گاهی فاصله هم بد نیست.آدم ها وقتی زیاد به هم نزدیک شن دیگه همدیگه رو نمیبینن.

مثل ماهی و دریا

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 0:24  توسط ناردونه  | 

من کجای زمین ایستاده ام

هر بار رگ میکنند پستانهایم

 خالی میشوم از خودم

پر میشوی از من

خوابم خالی از رؤیا

نقش سر انگشتان همه زنان تاریخ بر ستبر تنت

آیا هنوز جائی برای نازک دستان من هست؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 21:39  توسط ناردونه  | 

شنیده ام کسی که شکر ندیده بود از فیلسوفی پرسید، شکر چیست؟ فیلسوف برایش همه خواص و ویژگی های شکر را میگوید اما نداشت تا به او طعم شکر را بچشاند.شخص به دکان پیرمردی بی سواد میرود و از او سراغ شکر میگیرد.پیرمرد انگشت در شکر زده و به دهان او میکند و میگوید شکر شیرین است!

 میشناسم کسانی را که بسیار از عشق گفته اند و نوشته اند و مردم برایشان کف های طولانی زده اند و هورا کشیده اند. بادی به غبغب انداخته و امضاء داده اند 

اما....

هرگز خود عاشق نبوده اند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 17:55  توسط ناردونه  | 

 وقتی می خوابیدم ، خواب می دیدم

  خواب نمی بینم، پس نمی خوابم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 17:25  توسط ناردونه  | 

این روزا خیلی به زنهای دیگه فکر میکنم.به اون زنهائی که تازه زائیده اند و یه نوزاد با همه مشکلات و بی خوابی هاش دارن و گاهی هم یکی دو تا بچه قد و نیم قد.به همون زنهائی که یه شوهر بی انصاف هم دارن که نه تنها کمکشون که نمیکنه، بلکه بهش غر هم میزنه که چرا خونه کثیفه و شام فلانه و لباسام اتو ندارن و تازه این وسط باید مهمون داری هم بکنه به خصوص اگه فامیل شوهر هم باشه که البته اگه با انصاف باشن میوه و چای و دولا راست شدن و اگه بی انصاف باشن شام و ناهار!

دوست جونم خیلی بهم کمک میکنه و گاهی صبح ها آرتا رو نگه میداره و شیرش رو میده و عوضش میکنه و من یه ساعت میخوابم.همون موقع به خودم میگم چقدر زندگی آدمها با هم فرق داره و دلم براشون میسوزه.چقدر زنها به خاطر شرایط فرهنگی و اجتماعی و خیلی شرایط دیگه تحت فشارن و مثل خیلی جاهای دیگه بهشون ظلم میشه...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 21:25  توسط ناردونه  | 

دلم میخواد هیچی نگم.

خب مجبوری بیای بنویسی؟

آره.

خب پس بنویس.

دارم مینویسم دیگه.

اه...اصلا به من چه.

همینو بگو.به تو چه؟!!!

قهر قهر تا روز قیامت.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 12:43  توسط ناردونه  |