بیرون باد و بارونه و صدای زوزه باد میپیچه تو هواکش.دلم آرومه و هیچی نمیخواد.گاهی آدمها یادشون میره چه چیزای خوب و با ارزشی تو زندگی دارن و بهونه نداشته ها رو میگیرن.خوشبختی میتونه تو چیزای خیلی ساده معنی پیدا کنه.الان برای من خوشبختی گرمی نفس های پسرکم روی گردنمه.گرمی دستاش روی پوستم و نگاه ساده و پر از معصومیتش که زل میزنه تو چشمام و نگرانه که تنهاش بذارم و محکم میچسبه بهم.لبخند ساده و کودکی زود گذرشه که اگه الان از لحظه لحظه اش لذت نبرم دیگه بر نمیگرده.
خوشبختی وقتیه که پسرکم وسط من و دوست جونم میخوابه و ما دو تا پرانتز میشیم و اون یه نقطه کوچولو وسط ما
خوشبختی وقتیه که مامان شام میپزه و من تو آشپرخونه پسرکم رو شیر میدم
خوشبختی همین نزدیکی هاست
