تبليغاتX
ناردونه

ناردونه

امشب تصمیم داشتم آرتا رو یه جوری بخوابونم که زود بخوابه.یه حسابی باهاش بازی کردم که خسته شه.بردمش بیرون هوا بخوره.بعد رفتیم خرید و براش پوره انبه و تمشک و آّب گلابی گرفتم.شام بهش پوره ذرت و هویج و سیب زمینی دادم با دسر میوه هائی که گرفته بودم.نذاشتم چرت بزنه و یه حموم طولانی با آب بازی مفصل و ماساژ تو حموم ...

از حموم که اومد بیرون بیهوش شد و بردمش تو تختش و خوابید.

من امشب میخواستم به چیزای مهمی فکر کنم و در واقع یه جور مراقبه رو باورها داشته باشم.رو همون باورهائی که آینده رو میسازه.همون تصویر های دیروزی که امروز رو نقاشی کرده.خیلی وقته یه بخش های ظریفی از خودم رو فراموش کرده ام.اون بخش هائی که همیشه باعث توانمندی ام بوده.اون بخش هائی که همیشه یه جهان بینی مخصوص خودم بهم داده.اون چیزائی تو تنهائی بهش رسیده بودم و خیلی چیزهای دیگه که لازم بود روشون تجدید نظر کنم

تا اومدم به خودم بیام با یک نعره شیر آسا  در اثر پیچیدن یه گوز بد جنس در شیکمش بیدار شد و هیچ جوری نخوابید.الان هم تو صندلی اش پیش من داره صدای کفتر چاهی از خودش در میاره و با یه صدای ویژه منو صدا میکنه و بازی میخواد و با دهن بی دندونش که تا بازه میخنده و گولم میزنه که بغلش کنم و باهاش بازی کنم...

خب اینم از امشب.باید بهتر از این برنامه ریزی میکردم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 3:14  توسط ناردونه  | 

- چه کیفی میکنم وقتی به پسرکم آبمیوه یا پوره میوه میدم و اون از ذوق ریسه میره از خنده و بقبغو میکنه و محکم دستم رو میگیره که نکنه قاشق رو از دهنش بکشم بیرون.

- این هفته نوبت واکسن زدنشه و من نگرانم.شاید بیخودیه ولی نگرانم.

- به همین سرعت نینولی من داره سه ماهش تموم میشه.

- هر چی بزرگ تر میشه بیشتر وقت و انرژی میبره و من کمتر میرسم بنویسم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 4:37  توسط ناردونه  | 

از اون به بعد هر چی بگم باز یه چیزی کم میاد ، انگار یه حرف نگفته ته دلم میمونه.مثل وصف  بوی بهشتی که تو خواب حس کرده باشی و بخوای تو بیداری تعریفش کنی.

از همون باری که  دلم یه جائی تو سکوت شب چشمات گم شد و دیگه بر نگشت، از همون باری که دلم برات لرزید و ریخت و دیگه برام دل نشد،از همون روزی که برات لیلی شدم و فقط تو قرار دل بی قرارم شدی و خواستم تا همیشه باهات بمونم و برات عاشقی کنم.

بعد از اون دیگه هیچی جز بودنت رو آرزو نکردم.از اون به بعد من شدم دویدن و نرسیدن.

امروز بهونه ائی شد که باز بهت بگم هر روز باز از اول عاشقت میشم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 20:53  توسط ناردونه  | 

میدونی به چی احتیاج دارم؟

یه نفس عمیق

یه کم سکوت

....................

همین

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 2:19  توسط ناردونه  | 

کاش باورش میشد که چقدر بدون این ماسکی که به صورتش زده دوست داشتنیه.اصلا همون چیزیه که دلش میخواد باشه ولی نمیدونه که فقط باید ماسکشو برداره.کاش بدونه اصلا لازم نیست اینقدر دست و پا بزنه و خودش رو توضیح بده.فقط کافیه یه کم سکوت کنه تا دیده شه.کاش بدونه که خردمندی و دانش و تجربه زندگی گوهریه که تو هیچ دانشگاهی به آدم نمیدن.کاش بدونه که مهربونی واقعیه وجودش بهتر از اون تظاهر به اقتدار دروغیشه.

سختی های زندگی خطوط صورتش رو زیبا کرده . ته نگاهش تلخه.یه جور حسرتی که توام با حس قربانی شدنه.

کاش بدونه که من چقدر دوستش دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 1:17  توسط ناردونه  | 

همیشه فکر میکردم اگه یه روز مامان بشم یه چیز بزرگی در من تغییر میکنه.همیشه فکر میکردم مامان ها خیلی بزرگن.ولی من هنوز کودکم و هیچ شباهتی بین خودم و اون مامان های تو خیابون که اخم هاشون تو همه و یه عالمه کار مهم دارن و جدی هستن نمیبینم ،حتی اگه کفش پاشنه بلند هم بپوشم و موهامو شرابی کنم باز شبیه اونا نمیشم.نمیدونم آرتای کوچولو منو چه جوری میبینه؟!!!

چقدر این موجودات کوچیک شکننده و تنها هستن.چقدر به مهربونی و بغل و نوازش نیاز دارن.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 20:32  توسط ناردونه  |