از حموم که اومد بیرون بیهوش شد و بردمش تو تختش و خوابید.
من امشب میخواستم به چیزای مهمی فکر کنم و در واقع یه جور مراقبه رو باورها داشته باشم.رو همون باورهائی که آینده رو میسازه.همون تصویر های دیروزی که امروز رو نقاشی کرده.خیلی وقته یه بخش های ظریفی از خودم رو فراموش کرده ام.اون بخش هائی که همیشه باعث توانمندی ام بوده.اون بخش هائی که همیشه یه جهان بینی مخصوص خودم بهم داده.اون چیزائی تو تنهائی بهش رسیده بودم و خیلی چیزهای دیگه که لازم بود روشون تجدید نظر کنم
تا اومدم به خودم بیام با یک نعره شیر آسا در اثر پیچیدن یه گوز بد جنس در شیکمش بیدار شد و هیچ جوری نخوابید.الان هم تو صندلی اش پیش من داره صدای کفتر چاهی از خودش در میاره و با یه صدای ویژه منو صدا میکنه و بازی میخواد و با دهن بی دندونش که تا بازه میخنده و گولم میزنه که بغلش کنم و باهاش بازی کنم...
خب اینم از امشب.باید بهتر از این برنامه ریزی میکردم
