تبليغاتX
ناردونه

ناردونه

ـ تا چشم به هم میزنم شب شده و باز شب میشه و باز شب خواهد شد و من یه وقتائی کم میارم...خودمو...تنهائی مو...سکوت و خلوتم رو...

ـ دلم میخواد مثل بچه گی یه پتو بندازم رو میز ناهار خوری و برم زیرش قایم شم یه جوری که خودم هم خودمو پیدا نکنم!

ـ مثل ظرفی شدم که تهش سوراخه.هیچی پُرم نمیکنه! شاید دارم بیشتر از داشته هام میدم!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 16:17  توسط ناردونه  | 

خدا ، انسان ،گناه ،توبه ،بخشایش ،عفو ، معلم دینی و تربیتی...

اینا یه جائی ته باور ما حک شده، بسکه محکم خراشیدنشون.عمیق تر از حرف های رکیک پشت در توالت مدرسه !!!

چه فایده ائی داره اگه خدا منو رو ببخشه ولی خودم اون ته وجدانم نتونم خودمو ببخشم؟

اصلا از کجا میشه فهمید خدا آدمو بخشیده؟

و چه اهمیتی داره وقتی من خودمو بخشیدم و آرامش دارم، خدا هنوز منو نبخشیده باشه؟!! 

شاید خدا بین این همه  تواب و متقاضی عفو و بخشش تا ابد یادش بره منو ببخشه!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 15:1  توسط ناردونه  | 

همیشه یه جاهائی تو زندگی هست که آدم یه مکث کوچیک کنه و بگه نکنه اشتباه کردم؟!!!

همیشه یه زمانهائی هست که آدم فکر کنه میتونست همه چیز یه جور دیگه باشه!

یه وقتائی آدم از خودش میپرسه فقط من اینجوریم؟

گاهی آدم تو یه شرایطی میتونه آدم های دیگه ائی رو که تو همین موقعیت بودن رو خوب درک کنه!

گاهی هم باید تو تنهائی اشکاتو پاک کنی!

 یه وقتائی باید چشم رو بست و دل رو سپرد به آسمون و گذشت و دل خوش داشت که زمونه همیشه یه جور نمیمونه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 4:32  توسط ناردونه  | 

ـ مدتیست از آون ور پشت بام افتاده ایم پائین!

یعنی بعد از اون همه سوز و گداز و دلتنگی دچار حس بی وطنی شده ایم و نسبت به هیچ جا احساس تعلق خاطر نداریم !  هرچی میخواهیم خودمان را متقاعد کنیم که نه بابا جان برویم دیدار خانواده...شهر ..جلو دانشگاه تهران... گول نمیخوریم که نمیخوریم.نمیدانیم چرا ولی هر چی هست احساس خوشایندی ست چون آن بی قراری و اسپند روی آتش بودنمان برطرف شد. 

ـ پریشب چرخ کالسکه آرتا شکست . دیشب گذاشتیم فرزند را در آغوشی که برویم شهر بلکه حس سال نو بهمان دست دهد ولی بسکه ماشاالله وزین بود بچه مان گردنمان شکست و از سر کوچه برگشتیم خانه مان و  شب سال نو در خانه به دیدن آتش بازی از پشت پنجره بسنده کردیم.

ـ دستمان از مچ به پائین به قدری درد میکند که شب از خواب بلند میشویم.انگشتانمان به کلی خشک میشود و مفاصلمان دردناک.انگار نه انگار این دست ها روزی طراحی میکرده ! صبح که از خواب بلند میشویم مدتی طول میکشد تا بتوانیم دستانمان را حرکت دهیم!میترسیم نکند خدای ناکرده آرتروز یا رماتیسم گرفته باشیم هرچند که از ایدز بهتر و آبرومندانه تر است!!!!

ها ها ها با نمک شده ایم......

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 2:49  توسط ناردونه  | 

 تو کشور اسلامی عزیزمان که خدا و امام زمان یه لحظه ازش چشم بر نمیدارن دستورات الهی مو به مو انجام میشه،همیشه حق به حقدار میرسه،آزادی بیان وجود داره،مسئولین همه دارای صلاحیت کافی هستن،همه نهادها کارشون رو خوب بلدن و بهشت از قبل با حوری های ممه قلمبه منتظر حضرات مسئول و با وجدان میهن ماست و تو مدرسه بهمون یاد دادن یکی از اصول دین عدل خداست.

 اینا رو گفتم که بپرسم تو این مملکت امام زمان چرا اینقدر آمار کودک آزاری بالاست؟کی مسئول مرگ یه بچه ۴ ماهه است که چون گریه کرده پدرش کوبیده اش به دیوار و بعد از پنجره پرتش کرده بیرون؟ اونوقت همین غربی ها که همه کافر و نجس و میخواره و ملحد و اهل فحشا و فسادن و دو زار از معرفت بوئی نبرده اند هزارتا سازمان ضد خشونت و حمایت از کودک دارن!

 بچه ۳ ماهه به چه گناهی باید با دنده شکسته و ضربه به سر و تشنج بره بیمارستان و هیچ کس نپرسه چرا؟ و حالا اگه هم پرسید کسی پیگیر و مسئول هست و انجمن حمایت از کودکان ما چقدر از طرف دولت حمایت میشه و بودجه میگیره و چقدر کار میکنه؟چرا این همه بنیاد و نهاد مبارزه با بد حجابی داریم ولی هیچ سازمانی نیست که از کودکان حمایت کنه؟ چرا هیچ جا نمیاد صلاحیت والدین رو بررسی کنه و اگر کم صلاحیت بودن سرپرستی بچه رو ازشون بگیره؟

مگه این همه مجرم و دزد و قاتل همه از شکم مادر مجرم بیرون اومدن؟همین آزار و اذیت ها و شکنجه ها به راحتی میتونه یه بچه بی گناه و معصوم رو به یه معتاد یا مجرم خطرناک تبدیل کنه که عاقبتش بالای دار و آفتابه به گردنش باشه.

دلم بد جوری گرفت وقتی عکسش رو با اون چشمهای نیمه باز دیدم.حتما مثل پسرکم هنوز وسط سرش نرمه و موهاش هنوز در نیومده.حتما تازه یاد گرفته بوده دستش رو ببره تو دهنش و حالا از درد نمیتونه دستش رو بالا بیاره.حتما از کف پا تا سر شونه اش دو وجب بوده! حتما گوشه چشمش یه قطره اشک بوده!

حتما خدا هم روشو برگردونده تا کسی اشکشو نبینه....

http://www.irsprc.org/archives/044152.php

http://www.hamvatansalam.com/news77171.html

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 0:2  توسط ناردونه  | 

آرتا بد عادت شده بود که تو بغل بخوابه.هر روز هم سنگین تر میشد و مکافانی بود خوابوندنش و تازه وقتی میخواستم بذارمش تو تختش بیدار میشد و نعره میزد و بعضی شبا اشک منو در می آورد.

از هفته پیش تصمیم گرفتم خودش تنهائی با پستونک و گاوی که وقتی دمش رو میکشیم آهنگ میزنه تو تختش بخوابه.هر شب سر زمان معینی حمام میکنمش .گاهی فقط تنش رو میکنم تو وانش که آروم شه.آب گرم خسته اش میکنه.

 چند شب اول  نعره میزد و مقاومت میکرد.من فقط کنار تختش نازش میکردم .هر شب این زمان کوتاه تر شد و یاد گرفت شیر بعدش حمام ،تاریکی ،موزیک گاوی و پستونک یعنی لالا و وقت خواب.

الان دو شبه که میذارمش تو تختش میبوسمش و بهش میگم عاشقشم و تو چشمام نگاه میکنه.انگشتم رو میگیره و پستونکش رو محکم میگیره و من میام بیرون و به در اتاق نرسیده ام خوابش برده.من و دوست جونم میتونیم قبل خواب تلویزیون ببینیم و با هم چای بخوریم.

چه لذتی....

احساس پیروزی دارم.این موجودات دوست داشتنی کوچولو به راحتی میتونن فرمانروای خونه بشن و زور بگن.فقط کافیه پدر و مادر کوتاه بیان.

باید باهاشون مهربون ولی قاطع بود و اون ما باشیم که بهشون بگیم چی کار کنن.این رمز موفقیته!

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 3:17  توسط ناردونه  | 

بعد از رفتن مهمون ها دوست جونم آرتا رو برد بیرون و من نرفتم که یه کم تنها باشم.

چقدر به این تنهائی نیاز داشتم.دلم میخواد فقط تو سکوت چای داغ بخورم که مدتهاست چائی ام سرد میشه!

۲ تا کامنت خصوصی از یه دوست  خیلی عزیز داشتم که کلی سرحالم آورد و چند تا آف لاین از یه دوست خیلی خوب دیگه که هر کاری کردم نشد جوابشون رو بدم.نه از تنبلی بلکه از شدت سرمستی!

برم تا نیومدن یه مراقبه کوتاه با تنفس عمیق انجام بدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 19:5  توسط ناردونه  |