تبليغاتX
ناردونه

ناردونه

یه جورائی دیگه نطقم کور شده! میگن غربت یعنی همین ولی من باور نمیکنم.میگن آدمو پژمرده میکنه ولی من باز هم باور نمیکنم...میگم تا عشق هست و امید هیچ کدوم این حرفا رو باور نمیکنم ولی دست خودم نیست...دیگه نمیتونم بنویسم.شاید قهر کردم با کی؟ خدا میدونه ...ولی به من نمیگه!

مرسی از همه دوستانی که اومدن و خوندن و نظر دادن و نظر ندادن و ....

مرسی از همه دوستی های پر مهر تو این صفحه مجازی نورانی...

مرسی از حرفای خوبی که زده شد و زده نشد

میام و میخونم و بهتون سر میزنم

خدا رو چه دیدیم؟ شاید روزی دیگر باز حرفی برای گفتن بود و عمری باقی و حوصله ائی و دلی و روزگار مهربانی و ....

همه شاد باشید و پر مهر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 2:9  توسط ناردونه  | 

من در ادامه پست قبلی که با حضور اس. مریم و حوا سپید به بحث تبدیل شد میگم که...

این داستان ظلم به زنها و پایمال کردن حقوقشون اینقدر در طول تاریخ تکرار شده که تبدیل به یه جور خشم و شاید عقده شده در ما زنها که میخوایم همه اون حقوقی که جامعه و خانواده و شوهر و فامیل شوهر از ما ضایع کردن رو یکباره بگیریم بدون اینکه در بعضی موارد ظرفیت و آگاهی نسبت به اون حقوق رو داشته باشیم.

کافیه یه نگاه به تاریخ اروپا بندازیم و ببینیم اون موقع که انقلاب صنعتی شد ایران چه وضعیت و حکومتی داشت.ببینیم دغدغه زن ایرانی چی بوده ؟

الان وضعیت اقتصادی چه جوریه؟یه زن میتونه با کار کردنش خرج یه زندگی یه نفره رو بده؟حوا میدونه که من که تا ساعت ۱۱ شب با یه حقوق نسبتا بالا کار میکردم نتونستم از عهده کرایه خونه ام بر بیام و اومدم خونه بابام! چه برسه به یه زن فرضا کارگر بی سواد که میخواد از شوهر معتادش جدا شه و مستقل بشه.میتونه؟کدوم قانون و نهادی ازش حمایت میکنه؟

 تو مملکت ما بحث استقلال زن حالا حالاها یه فرضیه سورئالیستیه! چون قوانین ما بر اساس مذهبیه که زن توش از سگ یه کم وضعش بهتره...دور از جون همه

در هر تغییر اساسی و اصولی به نظر من اول شعور و آگاهی جمعی باید بره بالا و باز به نظر من اون سیگنال های درونی آدم تاثیر گذار تره تا اون حرفی که میزنه.وقتی حرف از استقلال میزنیم ولی بدن و ذهن و همه چیزمان سیگنال ترس و وابستگی میفرسته نباید انتظار زیادی داشته باشیم که باور بشیم!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 22:13  توسط ناردونه  | 

 بعد از چند ساعت با کالسکه و پسرک مغازه گردی و خرید وسط شهر ، اونم ظهر روز یکشنبه، سوار قطار شدیم.زنهای مختلفی رو از کشورهای مختلف  میبینم و از پشت عینک آفتابی یه جوری که متوجه و ناراحت نشن عمیق نگاهشون میکنم ، زنهای عرب ، سومالیائی ، ایرانی ، آسیای جنوب شرقی ،...

به این فکر میکنم که این غم عمیق ته چشماشون  و خیره شدن به یه نقطه و یه لبخند تلخ رو لباشون و اون خستگی تاریخی تو وجودشون چه شبیه به همه !

میدونم هر کدومشون یه رنجی تو زندگی شون دارن، حالا هر کدوم به یه شکل...

یه دختر سوئدی بی خیال برای خودش سیب گاز میزنه و پسرک من هم که تازه فهمیده خوردن چیه و هر کی هر چی میخوره ،دلش میخواد،دهنش آب افتاده و من نگرانم که صداش در بیاد و براش سوت میزنم و همه نگاهم میکنند و من به روی خودم نمیارم.

 باز به این فکر میکنم که حتی جنبش های فمنیستی و تفکر انقلابی و زحمات داعیه داران حقوق زنان هم نتونسته  اون غم ته نگاه زنهای شرقی رو از ته سیاهی چشماشون حتی کمی، کم رنگ کنه! انگار این غم یه جائی  تو خطوط پیچ در پیچ کف دست و پیشانیشون که میگن تقدیره با بختشون گره خورده...

یاد یه شعر می افتم که روزگاری یکی برام میخوند...

ای به قربان دو چشمت که از بخت من هم سیاه تر است ...

یه بغض تلخی رو ته حلقم قورت میدم و از قطار پیاده میشم.یه باد خنک میخوره تو صورتم و موهامو باز میکنم و می سپرمشون به دست باد و برای پسرکم باز سوت میزنم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 21:25  توسط ناردونه  |