ناردونه

اینجا رو دوست دارم چون خلوته...تقریبا کسی نمیاد و بره...راحت مینویسم

امشب طراحی اولیهء کتاب کودکی که با دوست جونم داریم ...تمام شد.از فردا اجراش میکنم.

دوست جونم همیشه زودتر از من می خوابه...من امشب خوابم نمیبرد.اول ظرفا رو شستم...میز صبحانه فردا رو چیدم و بعد نشستم و قالشو کندم...الان خیلی خوشحالم...همیشه دوست داشتم برای بچه ها یه کار تصویر سازی کنم...پیش نیومده بود تا اینکه چند هفته پیش دوست جونم پیشنهادشو داد.داشتم مثنوی میخوندم که یهو این روباهه بهم چشمک زد...هر کاری کردم دیدم بد جوری گیر آقا روباهه افتادم...قصه شو با دوست جونم نوشتیم...

چقدر دلم میخواد برم ازش وقتی خوابه طراحی کنم...مثل دیروز ظهر...عاشق خطوط صورتشم...میترسم الان بیدار شه! هر چند باید بیدارش کنم چون بعضی وقتا یه جوری میخوابه که من جا نمیشم مثلا به قطر تخت !!!

چقدر دوستش دارم...چقدر به همه چیزم رنگ میده...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 2:36  توسط ناردونه  |