سال داره نو میشه و من دلم برای دم عید تهران تنگ شده.اون شلوغی و خرید شب عید...
آرتا جونم خیلی عاقل شده. شب بین ساعت ۸ تا ۹ میذارمش تو تختش و میخوابه تا ۵ صبح.من کلی وقت دارم کارامو بکنم.هر چند این کارا جز نظافت خونه و جمع و جور و گاهی یه حموم با آرامش نیست ولی بازم خیلی خوبه.اصلا کی گفته آدم همیشه باید کارای مهم و فرهنگی /هنری انجام بده ؟مهم آرامش و لذت بردن از لحظاته...احساس خوشبختی کردنه...شادمانی بی سبب داشتنه...از بوی خوب کرم صورت و صابون خوش حال شدن و با حوله تمیز که بوی نرم کننده میده صورت خشک کردنه...
فکر میکنم مامان خوشبختی هستم که بچه به این آرومی دارم و احتمالا همه اش به خاطر نفرین های نگرفته مامانمه که میگفت ایشاللا خدا یه بچه بهت بده مثل خودت...ولی مامان من نقش ژنتیک رو ندیده گرفته بود و نمیدونست من یه دوست جونی دارم که بچه بوده از دیوار صدا می اومده ولی از دوست جونم نه!
