تبليغاتX
ناردونه - مدرنیته

ناردونه

 بعد از چند ساعت با کالسکه و پسرک مغازه گردی و خرید وسط شهر ، اونم ظهر روز یکشنبه، سوار قطار شدیم.زنهای مختلفی رو از کشورهای مختلف  میبینم و از پشت عینک آفتابی یه جوری که متوجه و ناراحت نشن عمیق نگاهشون میکنم ، زنهای عرب ، سومالیائی ، ایرانی ، آسیای جنوب شرقی ،...

به این فکر میکنم که این غم عمیق ته چشماشون  و خیره شدن به یه نقطه و یه لبخند تلخ رو لباشون و اون خستگی تاریخی تو وجودشون چه شبیه به همه !

میدونم هر کدومشون یه رنجی تو زندگی شون دارن، حالا هر کدوم به یه شکل...

یه دختر سوئدی بی خیال برای خودش سیب گاز میزنه و پسرک من هم که تازه فهمیده خوردن چیه و هر کی هر چی میخوره ،دلش میخواد،دهنش آب افتاده و من نگرانم که صداش در بیاد و براش سوت میزنم و همه نگاهم میکنند و من به روی خودم نمیارم.

 باز به این فکر میکنم که حتی جنبش های فمنیستی و تفکر انقلابی و زحمات داعیه داران حقوق زنان هم نتونسته  اون غم ته نگاه زنهای شرقی رو از ته سیاهی چشماشون حتی کمی، کم رنگ کنه! انگار این غم یه جائی  تو خطوط پیچ در پیچ کف دست و پیشانیشون که میگن تقدیره با بختشون گره خورده...

یاد یه شعر می افتم که روزگاری یکی برام میخوند...

ای به قربان دو چشمت که از بخت من هم سیاه تر است ...

یه بغض تلخی رو ته حلقم قورت میدم و از قطار پیاده میشم.یه باد خنک میخوره تو صورتم و موهامو باز میکنم و می سپرمشون به دست باد و برای پسرکم باز سوت میزنم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 21:25  توسط ناردونه  |